لبخندی از تلخی میزنم .
- با گبی و مایک قراراست تمرین گروهی این هفته را حل کنیم ، نمیدانستی ؟ کیفم را روی میز می گذارم و پهن می شوم روی صندلی .
سعید هنوز ایستاده و همینطور که اطراف را می پاید سعی دارد دست به سرم کند .
-کجا قرار داری؟ چرا به من نگفتی ؟
ساعتش را نگاه می کند .
-نگفتم ؟! طبقه سه ، گفتم اول قهوه ام را بگیرم که تورا دیدم .
حواسش به من نیست، مرتب به موبایلش نگاه میکند.
میپرسم : نمی نشینی؟
-نه من هم دیگر باید بروم .
-کجا ؟ مگر قرار نداری؟ برای اولین بار از زمان ورودم مستقیم به چشمهایم خیره می شود و
می گوید : من گفتم که قرار دارم ؟
-فکر کردم هم چین چیزی گفتی .
با موبایلش ور می رود ، آهان دارد صدایش را قطع می کند ،بعد به سمت پیشخوان فروش و صف طویل دانشجویان اشاره می کند و با بی اعتنایی می گوید : دیرت نشود .
باز هم به او فرصت بدهم ؟
-حواست کجاست با تو هستم ، به بچه ها دیر نرسی . لحنش کمی تند شده البته منظورش به من نیست از اتفاقات جاری و از خودش عصبانیست . آدمیست دیگر یکی اشتباه می کند ، یکی امتحان .
-به من بگو . به او و به خودم چیزی را که لازم داریم میدهم .
لحنم آرام است می خواهم خیالش را راحت کنم که اعتراف کند که دلش آرام بگیرد .هر چه باشد مسبب خطای او خود منم .
من بودم که خوره به جانم افتاده بود ، اما احتمالا هر دختر دیگری هم جای من بود همین کار را می کرد بعد از آن شب مهمانی . مهمانی یکی از هم کلاسی های من بود ، خودم اصرار کرده بودم که برویم . در شروع همه چیز خوب پیش میرفت اگرچه که تعدادی از مهمانان بچه های دبیرستانی بودند ولی ما محفل خودمان را داشتیم و جالب اینکه ما شلوغتر بودیم و جنب و جوشمان پر حرارت تر بود و بیشتر خوش می گذراندیم از سالهای سخت فاصله گرفتیم وموفق یا نا کام بدنبال خوشی در لحظه بودیم. طایفه ی دبیرستانی ها اما متفکرتر در حلقه های بزرگتری جمع شده بودند و بیشتر مشغول کنکاش ما بودند ، انگار که هر کدام سعی داشت بازتاب ده سال آینده خود را در یک مهمانی چند ساعته ببیند .
نگاه خیره ای مرا اذیت می کرد نگاه دختری با موهای مشکی بلند و پیراهن یکدست سرمه ای به پسری که تا چند وقت دیگر همسرم می شد.او را نادیده گرفتم به اقتضای سن و سال کنجکاوی او و تجربیات خودم .
چشمان سعید هم او را می دید چشمانی که تا قبل از آن شب همیشه با من مهربان بودند . روز بعد از یکی از دوستانم ماجرای باور نکردنی شنیدم سعید را دیده بودند که در تعقیب دخترک به حیاط می رفته و همین که متوجه بازگشت من از دستشویی می شود راه رفته را بر می گردد .
با شنیدن این ماجرا به ده ها شیوه ی برخورد فکر کردم به رویش می آوردم ، دعوا راه می انداختم یا به کل چشم پوشی می کردم ؟ بهترین راه چیزی بود که تصمیم به اجرایش گرفتم .قرار دادن او در موقعیت مشابه .
از شماره ی پدر دوستم که به ایران رفته بود از طرف دخترک پیامکی به سعید زدم و منتظرجواب شدم .تک به تک سلول های بدنم آرزو می کردند که او را سر جایش بنشاند که به همه ثابت کند درست پشت سردخترک بیرون رفتن اتفاقی بوده ،حتی بگوید اتفاقی در کار نبوده و قصد داشته دختر بچه را سر جایش بنشاند اما پیامی که آمد خلاف اینها را می گفت .دوست و عاشق یک ساله ی من خواهان رابطه با ندا بود. (خودم این اسم را رویش گذاشته بودم ) چنان ذوقی از این رابطه ی مخفی داشت که متوجه قایم موشک بازی های چند روزه ی من نشد ،خوشحالتر بود بیشترمیخندید ندا را دوست داشت و دائم به من ابراز عشق می کرد،برنامه ایران رفتنمان سر جایش بود انگار تنها چیزی که دست خورده بود حال من بود داشتم دیوانه میشدم او را نمی فهمیدم چه قصدی داشت ؟ بارها فکر کردم شاید بویی برده و این منم که رکب خورده ام اما راهی برای حل آن نمیدیدم تا سر انجام خودش سر نخ را داد . خواست قرار بگذاریم ندا پیش خودش کلی فکر کرد و س ر ان ج ا م پذیرفت . حالا روبرویش نشسته ام و شاهد دست و پا زدن بیهوده اش هستم برای دک کردن من ، برای داشتن ندا . دستم را به بهانه ی جستجوی چیزی داخل کیفم میکنم و پیام آماده ای را که در قسمت درفت قرار دارد برایش ارسال می کنم . پیام را می گیرد و کمی آسوده خاطر می شود ، آنگاه میپرسد : چه گفتی ؟
-تو می خواستی چیزی بگویی .
-به خاطر نمی آورم. لبخند به لبانش برگشته . ندا دیرتر می رسد و او هنوز برای من وقت دارد.
"من چی ؟ " صدایی از قلبم نمیشنوم . می ترسم که هر آن بگوید : اشتباه کردی و این من بودم که تو را امتحان می کردم یا حتی پشیمان شود و اعتراف کند اما دیگر نمیتوانم بگذرم .
از جا بلند می شوم سعید با شعف می پرسد : داری می روی؟ می فهمم که نا خواسته است شادی اش را می گویم ، فکر نمی کرد حالا حالاها رهایش کنم.
" پایان "
برچسب:
نویسنده: بهنام میرزایی