_الان در مکان امن و راحتی هستی . من سعی دارم که تو را دوباره به گذشته ببرم به زمان دانشجوییت و آن وقتی که با محمود آشنا بودی.
دکتر متوجه شد که با شنیدن نام محمود عضلات صورت ترانه منقبض شد.
_دوست ندارم یادآوریم شود از او متنفرم .
_ترانه این برایت خیلی خوب است و خودت هم باید کمک کنی، مطمئن باش که اجازه نمیدهم محمود هرگز به تو آسیبی برساند.
_اما او…
ترانه کلمات نا مفهومی را به لب آورد انگار زیر لب کسی را به کمک می طلبید . دکتر کمی جلوتر رفت تا حالات و احیانا کلماتی را ترانه به زبان می آورد بهتر بفهمد .
_ترانه کسی به تو آسیبی نمی رساند جای نگرانی نیست حالا بگو بدانم الان درآن خانه هستید؟ همان خانه ی آشنای محمود؟
دانه های درشت عرق در قسمت بالای پیشانی و شقیقه های ترانه هویدا بود.
_صدای یکی از آن ها را می شنوم هر لحظه به کمدی که در آن پنهان شده ام نزدیک تر می شود دنبال من میگردد .
_محمود آن ها را به داخل راه داد؟
ترانه دندان هایش را به هم فشرد.
_نامردِ ترسو قفل در را باز کرد و خودش را کنار کشید.
_خب دیگر چه می بینی؟ تو را در کمد پیدا کردند؟
ترانه بدنش را کاملا جمع کرده بود و زانوهایش را به سینه اش فشار می داد.
_ترانه ؟
وحشت حالا جایش را به گریه ی عصبی داده بود.
_مرا به زور از کمد بیرون می کشند سه نفر هستند محمود را هم میبینم در قاب در ایستاده صدایش می کنم پشتش را به من می کند و دور می شود و آن مردها وای نه ...
دکتر سالک بلافاصله ترانه را از خواب بیرون آورد .بسته ی دستمال به طرفش تعارف کرد. ترانه کمی روسریش را مرتب کرد و در حالیکه چشمهایش را پاک میکرد پرسید: چی شد؟ قلبم بد جوری می زند و سرم درد می کند ، چه اتفاقی افتاد ؟
دکتر سالک یک لیوان آب برایش ریخت و از آن سر میز به سمت ترانه دراز کرد باید تا جای ممکن فاصله را با او رعایت می کرد .
_بهتری؟
_ بله اما انگار کابوس دیده ام .
_می دانم پریشان و منقلبی ،طی مدتی که شخص در خواب مصنوعی و حالت نیمه هشیار قرار دارد در واقع تمام رویدادهایی که واقعا در گذشته اتفاق افتاده اند برایش بازسازی می شوند، به عبارتی فرد مانند شخص سوم شاهد و ناظر صحنه هایی از زندگیش می شود که این یاد آوری می تواند بعضا نا خوشایند و توام با اندوه، اضطراب و وحشت باشد. من امروز زمانی که خواب بودی خواستم به خانه ای که با محمود رفتی برگردی تا بفهمیم که آنجا واقعا چه اتفاقی افتاد ؟
ترانه با چشم های گرد شده منتظر ادامه ی حرف های دکتر نشسته بود.
_من معتقدم آن روز اتفاقاتی افتاد که آن ها را فراموش کرده ای ، به عبارتی به اختلال فشار روانی بعد از آسیب دچار شده ای و با فراموشی آن ماجرا سعی در بازگشت به زندگی عادی داشته ای در حالیکه این نمیتواند کمک و یا راه حلی برای گذر از این مرحله باشد و تنها تو را مضطرب تر می کند .
دکتر سالک کمی مکث کرد تا درجه ی آمادگی ترانه را دریابد و مشاهده کرد که ترانه همچنان با کنجکاوی مشتاق شنیدن باقی صحبتهایش است پس ادامه داد:
اکنون که دلیل بسیاری از مشکلاتی را که با آنها درگیر هستی تا حدود زیادی برایمان روشن شده پروسه ی درمانی سریعتر و در عین حال موثرتری پیش رو داریم هرچند قبل از اقدام به درمان مایلم نگاهی هم به دوره ی نوجوانی و کودکی ات داشته باشیم .
ترانه که تا اینجا ساکت بود بالا تنه اش را کمی جلو آورد و خواست چیزی بگوید که دکتر سالک یکی از دستانش را بالا آورد و گفت : تو زندگی را که در گذشته داشتی نمیپسندی و حلقه ی ارتباطت را با آن و شرایطی که در آن بزرگ شدی قطع کرده ای اما به دلیل نقش مهمی که کودکی و آسیب های آن دوران در شکل گیری شخصیت فرد ایجاد می کند و میتواند منجر به اختلالات شخصیتی شود ناگزیر از انجامشان هستیم مگر اینکه تو بخواهی بعد از این همه تلاشی که برای بهبود حالت کرده ای ، مقاومت نشان دهی و درمان را نیمه کاره رها کنی . تصمیم مانند همیشه با خودت است و حضورت در اینجا تنها و تنها به دلیل اینست که خودت لزومش را درک کردی و خواستی که اینجا باشی.
باید به ترانه هم اجازه ی حرف زدن می داد پس جمله اش را که به پایان رساند سکوت کرد.
ترانه با قیافه ای که به سردی یخ شده بود از دکتر پرسید: تا یک چیز را ندانم حاضر به همکاری نیستم.
_و آن ؟
_می خواهم بدانم که آنجا برایم چه اتفاقی افتاد؟
باید حقیقت را می دانست.
_بسیار متاسفم که این را می گویم ترانه ، تو توسط آن چند جوان مورد اذیت و آزار قرار گرفتی .