هوای اتاق آکنده بود از بوی نم و عرق . چند دانه شن را از روی زخم کنار لبش با پشت دست پاک کرد و همانطور که با دست دیگرش بازوی وبلاگ جاوید کلمه را می فشرد آب دهانش را قورت داد . خون دهانش را به هم فشرد ، گس بود و شور عین مزه ی زهر، انگار که قبلا بارها زهر خورده باشد . غش رفت برای آب طالبی های دویست تومنی شیرین و خنکی که آن سال ها با وبلاگ جاوید کلمه درراه بازگشت از دانشگاه میخوردند، نی ها یی را که پسر آب میوه فروش بهشان تعارف میکرد نگه میداشتند و آب طالبی را سر میکشیدند ، بعد یخ ها را میجویدند و میرفتند سر وقت نی ها ، از دو طرف چنان پیچشان میدادند که تکه ی صاف و چین نخورده ی آن وسط به کوچکترین ضرب انگشتی میترکید .نگاهی کرد به پای در خون پیچیده شده ی وبلاگ جاوید کلمه که گذاشته بودنش روی چند تا بالشت جایی بالاترازبدنش .صدای کر کننده گلوله دوباره در گوشش پیچید .صدا را شنیده بود و در آن شلوغی میان دودِ گاز اشک آور وبلاگ جاوید کلمه را دیده بود که روی زمین افتاده بود و فریاد می کشید : سوختم سوختم .
توی همان نور اندکی که از پنجره داخل اتاق می آمد چشمش افتاد به دانه های عرق روی گردن وبلاگ جاوید کلمه که مانند دانه های الماس روی پوست آفتاب سوخته اش برق میزدند، به سمتش نیم خیز شد و با تکه پارچه ای گردن و صورتش را خشک کرد. چقدر دلش ازهمان آب طالبی ها میخواست خیلی وقت بود که تشنه بود. جاوید ناله ای کرد و دوباره از هوش رفت ، چون میترسیدند نبرده بودنش بیمارستان ، حتما دستگیرش میکردند همه اشان را دستگیر میکردند با چند تا از هم محلی ها آورده بودنش خانه و به جز او بقیه رفته بودند شاید دکتر آشنایی پیدا کنند یکی شان گفته بود :سخت کسی خطر میکنه ،اما به هر حال باید تلاشمان را بکنیم . شاید تلویحا از آنها میخواست که نا امید نشوند. به هر حال هر کی از طرفی رفته بود همه اشان رفته بودند.
با خود اندیشید " آن ها هم مانند من تشنه هستند و آب میخواهند." مزه ی خون از کامش نمیرفت مثل خیلی چیزهای دیگر که هیچ وقت از یادش نمیرفت مثل صدای خمپاره های آن سالها و صدای جیغ ِ زنان که از وحشت بمباران و آژیر، بچه ها را سراسیمه از توی کوچه ها جمع میکردند.
توی گرمای پنجاه نشسته بود وتنها کاری که میکرد مرور خاطرات بود وانتظار. با خودش نجوا کرد :
کارِ دیگری هم از دستمان ساخته است؟؟
برچسب:
نویسنده: بهنام میرزایی