خرید بک لینک

ترانه چشم هایش را گشود و سرش را به آرامی به طرف دکتر سالک چرخاند.

_چیزی گفتم دکتر؟ منظورم این است که کمکی…

دکتر از پشت میزش بلند شد ، عرض اتاق را با قدم های مردد پیمود و روی صندلی که کنار پنجره قرار داشت نشست .

_بله کمک خوبی بود و باید به خاطر اعتمادی که کردی از تو تشکر کنم البته به جلسات بیشتری احتیاج داریم تا روند درمان را کامل کنیم به هر حال تصمیم با توست،فقط در گفتگوهایی که قبلا داشتیم اسمی از مردی به نام محمود و رابطه احتمالی که داشتید نیاورده بودی .

دکتر منتظر بود که ترانه عکس العملی نشان دهد اما متوجه شد که او خونسردیش را هم چنان حفظ کرده است .

_مطلب زیادی نیست فقط یک رابطه ی کوتاه مدت که از اساس اشتباه بود .

_دوست داری همان را برایم تعریف کنی ؟

_خب ،بله . راستش سال اول دانشگاه بودم و همانطور که قبلا هم گفتم دانشجوی یکی از دانشگاه های اصفهان بودم تازه داشتم به محیط جدید عادت می کردم که با مردی تقریبا هم سن و سال پدرم آشنا شدم فکر میکنم چیزی که مرا به او جذب می کرد رابطه ی صمیمانه ای بود که هیچ گاه با پدرم نداشتم ، برایتان که گفته ام پدرم به ندرت با من حرف می زد انگار که من در آن خانه وجود نداشتم رفتار محبت آمیز پیشکشش، اما محمود نقطه مقابل پدرم بود و با وجودیکه در شروع رابطه یمان همدیگر را ندیده بودیم و فقط با هم تلفنی صحبت می کردیم به شدت به هم وابسته بودیم ولی دکتر این ماجرا مربوط به خیلی سال پیش است و من تقریبا آن را از یاد برده بودم ، حالا درباره ی محمود چیزی گفتم؟

_بله ، برایم بگو که دلیل به هم خوردن رابطه یتان چی بود ؟

چشمهای ترانه شروع کرد به چرخیدن دکتر سالک تمام رفتار او را زیر نظر داشت و سعی داشت بفهمد که ترانه چیزی را مخفی میکند و یا واقعا تنها کاری که میکند به یاد آوری گذشته است .

_خب راستش ما یک جلسه یکدیگر را در پارک دیدیم بعد از آن محمود برای یک ماموریت یک هفته ای از اصفهان رفت تلفن هم نمیزد و من حسابی کلافه بودم وقتی برگشت خواست که همدیگر را دوباره ملاقات کنیم و من فکر میکنم در همان جلسه بود که درباره ی ازدواج و همسرش چیزهایی گفت و همین باعث شد که من رابطه را تمام کنم.

_پس به تو گفت که متاهل است؟

_بله در واقع این را از من پنهان کرده بود و گفت که نگران است که کسی او را با من ببیند.

ترانه به یکباره حرفش را قطع کرد .

_و برای همین از تو خواست که در جای دیگری همدیگر را ملاقات کنید درست است؟

ترانه نگاهش را از دکتر گرفت و به جای دیگری نگاه کرد سپس با همان حالت گفت: خیلی راحت نیستم که در موردش حرف بزنم چیز خاصی نیست فقط نمی خواهم که در موردم فکر بدی بکنید.

دکتر سالک کمی به جلو خم شد و با لحن محبت آمیزی گفت: تو سالهاست که از خانه و خانواده مستقل شده ای .درست را با موفقیت تمام کردی کار میکنی و با درآمد خودت زندگی میکنی و تمام این ها به این معناست که دختر با هوش و هم چنان قوی بودی واین چیزیست که من در موردش تحسینت میکنم و الان هم که در مراحل آشنایی با پسری هستی که فکر میکنی میتواند شریک زندگیت باشد و باز به علت مشکلاتی که با خانواده و در روابطت با آنها داشتی نیاز به جلسات مشاوره را احساس کردی که این ها بازهم ازهوش تو سر چشمه میگیرد می خواهی اساس و ریشه را درست کنی تا جوانه ها به بار بنشینند . به علاوه این را بدان که من اینجا فقط و فقط درمانگر روان تو هستم و حتی یک درصد، در مقام و درصدد قضاوت نه تو و نه هیچ یک از بیمارانم نیستم. زمانی که در خواب مصنوعی بودی من از تو خواستم که کمی به عقب برگردی و از روابطی که در گذشته داشتی برایم بگویی ، همان جا بود که اسم محمود را آوردی و یادآوری آن برایت مضطرب کننده بود دیدم که آمادگی ادامه ی جلسه را نداری برای همین بیدارت کردم ولی برایم مهم است که بقیه ی داستان را بدانم.

ترانه همانطور که دستانش مشت کرده اش را روی پاهایش گذاشته بود گفت :

داستان به خصوصی نبود ولی با این وجود نسبت به بازگو کردنش احساس خوبی ندارم ، محمود ازهمسرش گفت و اینکه او را دوست نداشت ظاهرا به خاطر شرایط زندگی و بچه ها مجبور به ادامه رابطه بود، میگفت به دنبال رابطه عاطفی بلند مدت است و می خواست که برای همیشه با هم بمانیم. بعد اصرار کرد که دیدار در چنین مکانهایی میتواند به ضرر رابطه یمان تمام شود ، آخر سر پیشنهاد داد به خانه ی یکی از دوستانش در نجف آباد برویم که بدون دلهره و مزاحمت بتوانیم خلوت کنیم. محمود گفت که دوستش مدتهاست که در سفر است و کلید خانه اش را به او سپرده.

ترانه پس از گفتن این جمله بود که ساکت شد.

_ آنجا چه اتفاقی افتاد که تو را مضطرب می کند؟

_درموقعیتی قرار گرفتم که غرور واعتمادم جریحه دار شد ، هنوز چیزی از ورود ما به خانه نمیگذشت که صدای چندین مرد را شنیدیم که از دیوار وارد حیاط خانه شدند خوشبختانه ما درِ ساختمان را که داخل حیاط بود قفل کرده بودیم ولی با این حال سختترین لحظات زندگیم را آنجا در آن خانه گذراندم و همان شب ارتباطم را برای همیشه با محمود قطع کردم .

_چه اتفاقی افتاد؟ مردها چه می خواستند؟

_ورود ما را به خانه دیده بودند و چون آنجا کسی زندگی نمیکرد به دنبال باجگیری از ما بودند. پشت پنجره آمده بودند و ما را تهدید می کردند می خواستند در را باز کنیم تا با من رابطه داشته باشند تهدید میکردند که آنقدر آنجا می مانند تا بالاخره در را باز کنیم.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 8:25 توسط غزال گلستانی |

برچسب: دیگری,قسمت,دوم, نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:50

صفحه بندی