خرید بک لینک

ترانه جلسه ی بعد درست سر زمان مقرر وارد اتاق دکتر شده بود .از همان ابتدا روی کاناپه درست مقابل دکتر سالک نشسته بود و با لحن دوستانه ای گفته بود:

" دکتر هر سوال یا ابهامی که هست من آماده ی صحبت درباره اش هستم."

دکتر سالک آشکارا ترانه را تحسین کرده بود و در پاسخ گفته بود که مطالب بسیار است اما هنوز جهت رفع پاره ای از ابهامات نیاز دارند که از روش خواب مصنوعی استفاده کنند. دکتر سالک بیش از هر زمانی ذهنش درگیر شده بود ، حتی در ساعات آزاد ، به ترانه فکر می کرد و فرضیات متفاوتی در مورد نحوه ی واکنش ترانه در رویارویی با چنین فاجعه ای را بررسی می کرد و در پایان تمام این تفکرات در مورد یک مسئله به شکل قاطعانه ای میتوانست نظر دهد و آن چیزی نبود جز اینکه موضوع ترانه بسیار فراتر از درگیری های ذهنی صرف است و مداوای آسیبی که او را به اینجا کشیده مشخصا خارج از تعدادی جلسه ی مشاوره است.

ترانه تازه به خواب رفته بود که دکتر سالک گفت: ترانه امروز را به زمانی که هنوز با خانواده ات زندگی میکردی می پردازیم ، دوره ی قبل از دانشگاه وقتی که در دبیرستان درس می خواندی.

حرکت چشمهای ترانه در زیر پلک های بسته اش حاکی از جستجوی او در گذشته بود.

_پدر و مادرم دعوا می کنند ، من در اتاقم هستم و همه جا پر از کتاب است.

_چه نوع کتاب هایی؟ چیزی میبینی؟

_بله کتاب های درسی من.

_حالا عقبتر برو یکی دو سال قبل مثلا ، وضعیتت چطور است؟

_مادرم از خانه رفته ، قهر کرده برادر کوچکم را به من سپرده اند ، عمویم هم آنجاست از او متنفرم .

ترانه بدنش را سفت کرد و از لای دندان های به هم فشرده گفت:

_ازش متنفرم .

_چرا؟ چه کار می کند ؟

_مادرو پدرم سر او دعوا کردند .

_از او متنفری چون باعث دعوای آنهاست؟

_نه ...نمیدانم چیزی نمیبینم ولی از او متنفرم.

_عمویت با تو بد اخلاقی می کند؟ تو و یا برادرت را کتک می زند؟

_برادرم را دوست دارد ولی از من عصبانیست .

_تو کار بدی کرده ای که او را ناراحت کرده؟

_بله.

_چه کار؟

_ترانه چه کار کرده ای ؟

ترانه تن صدایش را بالا برد و با خشم گفت : نمیدانم .

_آرام باش ترانه عمویت اینجا نیست و تو کنارِ من در امانی، حالا از آن زمان عقبتر می رویم ، چیز خاصی هست که برایم تعریف کنی؟ مادرت کجاست؟

صدای ترانه به صدای یک دختر بچه تغییر پیدا کرد

_خیلی ترسناک است ، نمی خواهم عروسک ها را ببینم؟

_الان کجایی ترانه؟

_یک جای خیلی تاریک عمویم دست مرا گرفته تا من زمین نخورم ، زیر زمینِ خانه ی قدیمییمان است میگوید چراغش سوخته و میخواهد عروسک ها را نشانم بدهد ، ولی من دوست ندارم.

_پدر و مادرت کجا هستند؟

_پدرم سرِکار است اما مادرم بالا پیش برادرم است.

_آن موقع ها مادرت دوست داشت که عمویت به شما سر میزد؟

_ با هم دعوا می کردند ومادرم گریه می کرد.

_مادرت را اذیت می کرد؟

_نه بعضی وقت ها همدیگر را می بوسیدند.

_ترانه در زیر زمین عمویت تو را کتک زد یا عروسک ها را نشانت داد؟

_نه مچ دست مرا گرفته و… می خواهم از اینجا بروم اینجا خیلی تاریک است .

_عمویت اذیتت می کند؟

ترانه در جایی که خوابیده بود تقلا می کرد و مشخص بود که با قدرت بسیار بیشتری ازخودش زورورزی میکند .

_ترانه از زیرزمین بیرون بیا همین حالا آرام باش و بدنت را شل کن آرام و آزاد ، برایم بگو چه چیزی می بینی؟

ترانه با صدای بچه گانه و بسیار به آرامی گفت:

_مادرم با عمویم در اتاق هستند اما من از پشت در حرف هایشان را می شنوم .مادرم میگوید "اگر عمو به حرفش گوش ندهد به پدرم درباره ی عروسک ها و زیرزمین میگوید " .

_مادرت میداند که او تو را اذیت می کند؟

ترانه با تاثر سری به نشانه ی تایید تکان داد.

_ تو به او گفتی؟

_نه خودش می دانست.

_ میدانست که عمویت با تو کارهای بدی می کند؟

_بله و اگر حرفی میزدم مرا کتک میزد .

ترانه آب دهانش را قورت داد و با مظلومیت اضافه کرد: سال ها بعد که به پدرم ماجرای زیرزمین را گفت او هم آنقدر مرا کتک زد که از هوش رفتم ، مادرم چند ماه از خانه رفت و بعد از آن کمتر عمویم را دیدم مگر در مهمانی سالی یک بار.

_ترانه پدرت چی؟ او هیچ گاه اذیتت نکرد؟ مثل کارهایی که عمویت..؟

ترانه حرف دکتر را قطع کرد و سریع پاسخ داد: نه ولی همیشه خیلی عصبانی و بد اخلاق بود و من و برادرم از او می ترسیدیم.

_ترانه جان با شمارش من از خواب بیدار شو تو امروز عالی بودی و کمک فراوانی کردی ممنونم حالا گوش کن پنج ، چهار ، سه ، دو ، یک .

دکتر غرق در اندیشه بود ترانه بیش از حد ممکن آسیب دیده بود آن هم از جانب نزدیک ترینهایش ، کسانی که قرار بر این بود همیشه محافظ و حامی او باشند از کوچکی او را زیر بار هوی و هوس وسیاه قلبی خودشان( واژه ای بهتر از این نمیتوانست پیدا کند ) له کرده بودند و دختر بچه ی بی دفاع را به حال خود رها کرده بودند . این واکنش روانی فرد است که در مواجه با چنین رویدادهایی که امکان مقاله با آن ها را ندارد در ذهن شخص دیگری را وارد می کند یعنی به جای یک شخصیت واحد، دو یا چند شخصیت متفاوت از همدیگر دارد که در دوره های مختلف ظهور میکنند وفرمان امور را در دست می گیرند. دکتر سالک پس از جلسه ی قبل گمان به بیماری اختلال شخصیتی برده بود ولی از آنجا که این اختلال بیشتر در دوران کودکی فرد روی می دهد باید اطمینان حاصل می کرد .او منتظر شنیدن اخبار تلخی در گذشته و به الاخص دوران نوجوانی و کودکی ترانه بود ولی شدت و حجم نا ملایماتی که ترانه متحمل شده بود بسیار بیشتر از آن بود که تصورش می رفت ، در واقع ذهن ترانه ی کوچک راهی جز ساختی شخصیت دوم و احیانا سوم ( که پی بردن به آن با جلسات متعدد روانکاوی و هیپنوتیزم میسر بود) نداشت .او تنها با پناه بردن به خیال ازخودش دفاع کرده بود وسختی ها را فراموش کرده بود و تمام این کارها را به شکل ناخودآگاه انجام داده بود . طبیعتاً چیز هایی را به یاد نمی آورد کارهایی که کرده بود و خودش به آن ها واقف نبود یا حضور "دیگری" که در همواره در اطرافش حس می کرد و به خیال خودش شبحی بود که او را در تنهایی ها همراهی می کرد. دکتر سالک برای درمان ترانه به زمان زیادی نیاز داشت اما قبل از آن باید او را با واقعیت آشنا میکرد و این مسئله بسیار سختی بود . دختر جوانی که با پای خودش و صرفا جهت پایه ریزی آینده ای روشن تر به یک کلینیک مشاوره ساده قدم گذاشته بود هرگز فکرش را نمیکرد که مبتلا به یکی از خطرناکترین بیماری ها باشد .هر آن امکان این بود که توسط شخصیت دیگرش دست به عمل عجیب و یا خلاف قانون بزند و اگرتا کنون مرتکب چنان کارهایی نشده بود شانس با او یار بوده . پس از آن نوبت به درمانش می رسید که آن هم جای بررسی بسیار داشت .درمان بیماری را که بیست سال به دوش کشیده بود به زمانی بیشتر از ماه و سال محتاج بود اما دکتر سالک در کنار تمام این گمانه زنی ها می دانست که باید به ترانه کمک کند باید و این کار را می کرد ؛ حتی اگر لازم بود که تمام مخارج درمان او را از حساب شخصی اش بپردازد و اگر درازای درمان او به قیمت از دست دادن بقیه بیماران تمام می شد ، ترانه روبرویش با آن چهره ی معصوم زیبا و ذهن پاره پاره نشسته بود و به او نیاز داشت .دلش می خواست بغلش می کرد و می گفت "من اینجایم ، هرگز نمیگذارم احدی به تو آسیب برساند و همه چیز درست می شود " اما به جایش گفت :

_ترانه برای شروع یک راه سخت حاضری؟

"پایان"

برچسب: دیگری,قسمت, نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 18:28

صفحه بندی