بدنِ دردناکش را تا آنجا که ممکن بود به هم فشرد، سپس دست دراز کرد و یکی از پاچه های بالا رفته ی شلوارش را پایین داد، هرچه بیشتر میماند حالش خرابتر میشد، پتو و به دنبال آن دو لایه ی پلاستیک را به آرامی کنار زد. اولین چیزی که دید پیرمردی بود که روی سکوی آجری که با نمد پوشانده شده بود میخوابید و طبق معمول ناله میکرد. خرابه ای که معصومه به همراه تعدادی مرد و زن در آن می خوابید فاقد پنجره، دَر و در چند نقطه عاری از دیوار بود. بیشتر به سرپناهی شباهت داشت در مقابل بارش های گه گدارآسمان. از آتشی که داشتند جزرگه ی باریکی از دود چیزی نمانده بود. بلند شد، پتو را درشال مندرسی پیچید وبا نایلونها گذاشت کنار دیوار روی حلبی که در آن خرت و پرت هایش را نگه می داشت سپس روی آن ها یک قلبه سنگ گذاشت با این باور که آنها را از شرباد ایمن کند اینها تمام دارایی های او بودند. کلمن آبش را برداشت واز خرابه بیرون آمد.
از سال قبل که به اینجا پناه آورده بود کارش همین بود صبح ها بیرون میزد و قبل از تاریکی هوا بر می گشت جای بی دردسر و امنی بود در مقایسه با آن همه دربدری که در رفت و آمد بین خانه های محله ی خاک سفید کشیده بود. در امتداد جاده به راه افتاد مقداری که رفت سرش را بلند کرد چشمش افتاد به درخت نارنجی که از دیوار یکی از خانه های محقر کنار جاده در میان آن همه رنگ خاکستری خودنمایی میکرد. همه ی میوه هایش را جز یکی دو تا که آن بالا بود چیده بودند ولی همان ها هم کافی بودند که او را به یاد سالهای دور خانه ی پدری بیاندازند آن زمان که در دهاتی از توابع جهرم در کنار پنج خواهر و برادر و والدینش روزگار میگذراند. در خانه ی کوچکشان درخت نارنجی داشتند که بخشندگیش در تمام طول سال جریان داشت یا عطر چای و شربت بهار نارنج بود که دائم در خانه می پیچید و از خود بیخودشان می کرد و یا طعم بهشتی خود نارنجها. درخت زیبایشان میوه می داد هر کدام به اندازه ی یک انارِدرشت ،آبدار و دومزه حتی هسته هم نداشت. آن روز ها زندگی چندان آسان نبود اما خوش بودند تا اینکه یک روز پدرآمد و خطاب به جمعی که با چشمهای از حدقه بیرون زده او را می نگریستند گفت : "فردا معصومه برای ازدواج اینجا را ترک میکند. " چقدر آن شب با خواهر هایش گریسته بودند مادرلبش را می جوید و دانه های درشت اشک را با گوشه ی روسری که همیشه به سر داشت پاک میکرد انگار میدانست که این اتفاق بالاخره روزی می افتاد چهار شکم پشت هم دختر زاییده بود و مستوجب عذاب بود. فردای آن روزمعصومه چادر مادر به سر خانه ی بچگی هایش را ترک کرد حتی یک لباس اضافی هم برنداشته بود پدرگفته بود : " آنقدر دختردرخانه داریم که همه ی پولمان صرف خرید لباس زنانه میشود. " سوار مینی بوس شدند و از ده بیرون زدند تازه آن وقت بود که فهمید راه برگشتی وجود ندارد قلبش داشت از سینه اش بیرون می پرید زد زیر گریه و افتاد به دست و پای پدر. هیچگاه التماسش نکرده بود نَه زمان هایی که مادرش را زیر مشت و لگد می گرفت و نه حتی پارسال که اجازه نداده بود در کلاس هشتم مدرسه ثبت نام کند ، ولی آن هم بی فایده بود. پدر تشرش زده بود و او را به کناری رانده بود.
برچسب:
نویسنده: بهنام میرزایی