خرید بک لینک

خیابان ها کم کم شلوغ میشد. بچه را در بغل گرفته بود و دنبال جای مناسبی می گشت، از روز های قبل کمی دیرتر میرسید ولی ارزشش را داشت. به یاد اولین روزی افتاد که به تهران آمدند. چند ماهه حامله بود، شوهرش به هم ریخته بود و مادر شوهرش که مغز متفکر خانواده به حساب می آمد میان آن همه شلوغی و رفت و آمد، هاج و واج به اطراف مینگریست. قرار بود که یکی از آشنایان برای شوهرش کار شب پایی در باغی که کارگاه تراشکاری در آن واقع بود پیدا کند کاری که هرگز جور نشد و آوارگی هایشان از همان جا آغاز شد. شیراز که بودند یک سالی در یک خانه قدیمی که صاحبخانه هر اطاقش را به یک خانواده اجاره داده بود ،زندگی می کردند و اموراتشان را با پاک کردن سبزی می گذراندند اما زندگی در تهران داستان دیگری بود نه توانایی رفتن به بازار روز تره بار را داشتند نه مشتری برای سبزی ها می شناختند نه خیابانها را. پیرزن سر انجام و ازسر نا چاری به تکدّی روی آورد. معصومه هم که حالا شکمش بر آمده شده بود می نشست کنار پیرزن و لیف و سنگ پا می فروخت. طی سه سال آینده سه بار دیگر هم حامله شد اما فقط همان اولی زنده ماند دخترک نحیف و رنجوری که بی دلیل گریه می کرد. معصومه دلسوزی مادرانه نسبت به او احساس نمی کرد. مدتها بود که به مواد رو آورده بود  گدایی می کرد و شبهایی هم میشد که در جایی غیر از به اصطلاح خانه ی خودشان می خوابید تا اینکه یک روز با پیرزن دعوای سختی کرد و از خانه رفت،  بعد ازچند وقت که به اتاقکشان سر زد کسی آنجا نبود آت و آشغال هایشان را برداشته بودند و رفته بودند. این دومین باری بود که حس تنهایی را می چشید ولی این دفعه مزه ی تنهایی برایش همراه بود با چاشنی رهایی.
کمی این پا و آن پا کرد سر انجام تکه کارتونی را که نصرت گرفته بود پشت شیشه ی یک داروخانه کف زمین گذاشت و روی آن نشست. قنداق بچه را هم توی بغل گرفت تا پوششی برای پاهای لاغر سرما زده اش باشد امروز اگر بخت یاری می کرد از آن روزهای پربرکت بود. رو به ظهر که می رفت از سوز هوا هم کم میشد. اسکناس ها را جمع کرد ولی سکه ها را درکاسه باقی گذاشت آن ها را هم آخر کار داخل همین داروخانه تبدیل به پول کاغذی می کرد. شاید چند تا چسب زخم و اگر رو ترش نمی کردند یک بسته استامینوفن هم می گرفت برای دردهایش آنقدرها اثری نداشت ولی از هیچی بهتر بود.

به نان باگتی که یکی ازعابرین به دستش داده بود گاز دیگری زد و به دنبال آن جرعه ای آب سر کشید .حق با نصرت بود بچه تخت خوابیده بود و مطلقا اذیتی نداشت. کاش دو روزه اجاره اش کرده بود بچه همین الان هم خرج خودش را در آورده بود. آخرین تکه نان را که در دهان گذاشت قنداق را روی پایش گذاشت و شروع کرد به تکان دادنش. زن ها حس مادرانه را که می دیدند زیر هزار تومان نمیدادند. ساعتی بعد مردی خم شد و چیزی را به او تعارف کرد چشمش افتاد به یک بسته شیر خشک. میخواست به مرد بگوید که آخراین به چه کارم می آید ولی مرد با بسته ی خرید بزرگی در دست به سرعت از آنجا دور شد. معصومه به بچه نگاه کرد،  حتی در جایش وول هم نمیزد بیشتر تکانش داد بعد کمی قنداق را شل کرد و شانه های کوچکش را مالید بچه مانند عروسک پارچه ای که در کودکی داشت بی حرکت بود دست برد زیر لباس بچه و شکمش را قلقلک داد بدن بچه به اندازه ی انگشتان خودش سرد بود . با شانه های آویخته و قیافه ی مستاصل خیره شد به سنگفرش پیاده رو. متوجه گذر زمان نشد تا اینکه با صدای شبیه به فریاد زنی از جا پرید که می گفت : خانم روی بچه را بپوشان تو این هوا، مادراینقدر بی ملاحظه؟  

خودش را جمع و جور کرد و پارچه ها را پیچید  دور بچه.  نصرت را چه کار می کرد؟ غرق در نگرانی بود که متوجه شد ماُموران انتظامی چند متر آن طرفتر دو نفررا دستگیر میکردند. سر تا پایش به لرزه افتاد اگر با بچه اجاره ای مرده  گیر می افتاد حسابش با کرام الکاتبین بود. در چشم به هم زدنی تعداد ماموران دو برابر شد و مردها را سوار بر ماشین از محل دور کردند در حالی که دو نفرشان به این سمت می آمدند. معصومه به سرعت ظرف شیر خشک را زیر لباسش پنهان کرد یکی از سینه هایش را بیرون آورد و بچه مرده را زیر آن گرفت. یکی از مامورین  برای لحظه ای جلوی معصومه ایستاد و همانطور که تظاهر می کرد که به همه جا اشراف کامل دارد با لحن تحقیر آمیزی پرسید: زنیکه انداختی بیرون کاسبی کنی؟ معصومه از خجالت روسریش را تا  روی بینی اش پایین کشید و بچه را بیشر به سینه اش  فشرد. آن قدر در همان حالت ماند تا دوباره احساس امنیت کرد.
عصر که پولهایش را میشمرد به این می اندیشید که به یمن بچه ای که به جای پوشک در کیسه زباله پیچیده شده بود هم پول خوبی عایدش شده بود و هم از خطر دستگیری گریخته بود. به راه افتاد و چند خیابان آن طرفتر وارد مغازه ی نجاری آشنایی شد. به سمت شاگرد مغازه رفت مرد جوان به محض دیدن معصومه اخم کرد.
- اینجا چه کار می کنی؟
- به نصرت بگو امانتی را فردا عصر همانطور که گرفتم پس می دم، پولش را هم امروز دادم.
- بچه ی خودته؟   
- نه ولی بدم هم نمی آید...
و نگاه معنا داری به مرد کرد.
شاگرد مغازه رویش را برگرداند و خودش را مشغول جابجایی الوارها کرد سپس گفت : میگم بهش.
هوا تاریک شده بود که معصومه سوار اتوبوس شد چند ایستگاه دیگر باید پیاده میشد و ماشین عوض می کرد پس روی یکی از صندلی های جلویی جا گرفت. در شیر خشک را باز کرد و لبخند بر لب با دوانگشت مشغول خوردن پودر شیر شد در حالیکه بچه توی قنداق با هر تکان اتوبوس روی دست اندازها بالا و پایین میپرید.

                                                "پایان"

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۶ساعت 17:44 توسط غزال گلستانی |

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 22:10

صفحه بندی