خرید بک لینک

بعد از ظهر همان روز دریکی از محلات حاشیه نشین شیراز به عقد مردی در آمد که به نظرش عجیبترین مرد دنیا بود. مطلقا حرف نمیزد فقط در جایی که ایستاده بود مدام تکان میخورد و آرام و قرار نداشت. موقع امضاء صیغه نامه مادر سالخورده دست پسرش را گرفته بود و چند تا خط خطی روی کاغذ انداخته بود. معصومه از زیر چادر به سمت پدر نگاهی انداخته بود معلوم نبود پدر چه حالی داشت شاید چیزی بود میان تحیر و ندامت. سر انجام با همان قامت نحیف و درمانده جلو آمده بود و به نشانه ی خداحافظی دستی به سر شانه ی دامادی که هیچ شباهتی به داماد ها نداشت زده بود. یادش نمی آمد که جزچند بارآن هم به شکل اتفاقی تماسی با پدر داشته با این حال آن روز ذره ذره ی وجودش آغوش پدر را فریاد می زد شاید اگردخترش را در بغل می گرفت و وحشتش را در می یافت پشیمان می شد و از همانجا با هم بر می گشتند، چه بسا  او هم این شانس را داشت که مانند بقیه دختر ها در ده خودشان ازدواج کند ولی آخرین کلامی که از پدر شنید یک" مواظب خودتان باشید " ساده بود آن هم خطاب به همه ی جمع. این را گفت و رفت حتی به طرف دخترش هم نگاهی نینداخت .

هنوز هم وقتی پاهایش سنگین می شد به یاد روزی می افتاد که با پیرزن و پسرش از محضر بیرون آمدند قادر نبود پاهایش را تکان دهد او مانده بود با دنیایی ازهراس و بهت. دلش میخواست آنقدر میدوید تا به دورترین مکان دنیا میرسید ولی با پاهایی که فقط مانند دو تکه گوشت لَخت از کمرش آویزان بودند برداشتن یک قدم هم کار نا ممکنی بود.
ایستاد ، چرخید و به انتهای جاده خیره شد در زیر انبوه دود وغبار جایی که نقطه ی اتصال زمین و آسمان بود متوجه ماشینی شد که به این سو می آمد به جاده نزدیکتر شد و شروع کرد به دست تکان دادن. لحظاتی بعد که پشت وانت کنارآهن قراضه ها جای می گرفت درخت نارنج و شوهر عقب مانده اش را از یاد برده بود.
با کف ِ دست درِ خانه را چند بار کوبید بدنش می لرزید و عرق سردی تمام وجودش را فرا گرفته بود دوباره به در کوبید این بار محکمتر. از آن طرف در صدای فحش و ناسزای نصرت را که شنید دلش آرام گرفت. در بازشد و نصرت با شکل و شمایل نزار همیشگی روبرویش قرار گرفت.
- اینجا اومدی چه غلطی کنی؟ نگفتم دیگه پاتو اینجا نذار؟
- پول دارم نصرت بیا ببین . دست کرد داخل یقه اش و کیسه پلاستیک تا خورده ای را بیرون کشید.
- ندارم،  گورتو گم کن.
- هرچی داری بده بیا پولم هست بذار بیام داخل. چند اسکناس را در آورد و گذاشت کف دست نصرت.
نصرت هنوز این پا و آن پا می کرد.
- باشه همین جا بمان برات می یارم.
- بذار بیام تو یه گوشه کارمو کنم، الان تو هوا روشنی کجا برم؟
- کجا کپتو می ذاری؟ برو همون جا.
- جونم در اومده بذار بیام داخل.
و شروع کرد به التماس کردن.
سرانجام نصرت کنار کشید و در حالیکه به گوشه ای اشاره می کرد گفت : اونجا بشین  تا من بیام. با عجله کاری را که نصرت گفته بود انجام داد و کنار تلی از کارتن پاره روی زمین نشست.
چند دقیقه بعد همانطور که با آسودگی سرش را به دیوار زبر حیاط تکیه داده بود چشمش از پنجره افتاد به قنداق بازشده و در کنار آن به نوزاد خوابی که چهار طاق پهن شده بود کف زمین.
صدای نصرت را شنید که می گفت : خلاصی ؟
- این بچه ی کیه؟
نصرت برای یک لحظه بی حرکت ماند اما زمانیکه مسیر چشمان معصومه را دید از جا پرید و به تندی گفت: دیشب چند تا ازرفقا اینجا بودن.
وبه سرعت جلوی پنجره قرار گرفت.
معصومه با سرخوشی لبخندی زد و گفت: چند؟
- برای این کار نیست و منتظر شد که معصومه از جا بلند شود.
- خب بده دیگه، غروب نشده برش می گردونم.
- نمیشه خطر داره، میگیرنت.
- نمیگیرن، کی به من شک میکنه؟ بیست تومن هم میدم.
بوی پول که می آمد نصرت اختیارش را از دست میداد.
- زیرِ پنجاه نمیدم.
- بچه ی این سنی فقط بار اضافیه با کلی زحمت، پولی در نمیاره.
- غذایی نمیخوره که کار خرابی کنه، تا شب یه سره می خوابه یه کم تریاک بهش میدم جیک نمیزنه.
- باشه ولی سی تومن بیشتر نمیدم، به اندازه ی این پنج تومنم از همینی که الان دادی بپیچ میبرم. یه تیکه از این کارتن ها هم برمیدارم.

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۶ساعت 7:53 توسط غزال گلستانی |

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: پنجشنبه 12 بهمن 1396 ساعت: 22:10

صفحه بندی