جاوید
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 13:54
هوای اتاق آکنده بود از بوی نم و عرق . چند دانه شن را از روی زخم کنار لبش با پشت دست پاک کرد و همانطور که با دست دیگرش بازوی وبلاگ جاوید کلمه را می فشرد آب دهانش را قورت داد . خون دهانش را به هم فشرد ، گس بود و ش
یک روز _قسمت دو
-
تاریخ: 1396/11/12 ساعت: 22:10
بعد از ظهر همان روز دریکی از محلات حاشیه نشین شیراز به عقد مردی در آمد که به نظرش عجیبترین مرد دنیا بود. مطلقا حرف نمیزد فقط در جایی که ایستاده بود مدام تکان میخورد و آرام و قرار نداشت. موقع امضاء صیغه نامه مادر سالخورده دست پسرش را گرفته بود و چند تا خط خطی روی کاغذ انداخته بود. معصومه از زیر چادر ...
یک روز _قسمت آخر
-
تاریخ: 1396/11/12 ساعت: 22:10
خیابان ها کم کم شلوغ میشد. بچه را در بغل گرفته بود و دنبال جای مناسبی می گشت، از روز های قبل کمی دیرتر میرسید ولی ارزشش را داشت. به یاد اولین روزی افتاد که به تهران آمدند. چند ماهه حامله بود، شوهرش به هم ریخته بود و مادر شوهرش که مغز متفکر خانواده به حساب می آمد میان آن همه شلوغی و رفت و آمد، هاج و ...
یک روز _قسمت یک
-
تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 13:53
بدنِ دردناکش را تا آنجا که ممکن بود به هم فشرد، سپس دست دراز کرد و یکی از پاچه های بالا رفته ی شلوارش را پایین داد، هرچه بیشتر میماند حالش خرابتر میشد، پتو و به دنبال آن دو لایه ی پلاستیک را به آرامی کنار زد. اولین چیزی که دید پیرمردی بود که روی سکوی آجری که با نمد پوشانده شده بود میخوابید و طبق معم...
دیگری _ قسمت آخر
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 18:28
ترانه جلسه ی بعد درست سر زمان مقرر وارد اتاق دکتر شده بود .از همان ابتدا روی کاناپه درست مقابل دکتر سالک نشسته بود و با لحن دوستانه ای گفته بود: " دکتر هر سوال یا ابهامی که هست من آماده ی صحبت درباره اش هستم." دکتر سالک آشکارا ترانه را تحسین کرده بود و در پاسخ گفته بود که مطالب بسیار است اما هنوز جه...
دیگری _ قسمت دوم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:50
ترانه چشم هایش را گشود و سرش را به آرامی به طرف دکتر سالک چرخاند. _چیزی گفتم دکتر؟ منظورم این است که کمکی… دکتر از پشت میزش بلند شد ، عرض اتاق را با قدم های مردد پیمود و روی صندلی که کنار پنجره قرار داشت نشست . _بله کمک خوبی بود و باید به خاطر اعتمادی که کردی از تو تشکر کنم البته به جلسات بیشتری احت...
دیگری _ قسمت سوم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:50
_بعد چه اتفاقی افتاد؟ ترانه آب بینی اش را بالا کشید و گفت: وحشتناک بود من داخل کمدی بودم و گوش هایم را محکم فشار میدادم تا چیزی نشنوم عین جهنم بود تا اینکه صداها قطع شد. دکتر سالک با تعجب پرسید: چطور صداها قطع شد؟ _نمی دانم فکر میکنم محمود راضی اشان کرد که ما را تنها بگذارند درست یادم نیست. _ترانه ت...
دیگری _ قسمت چهارم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 11:50
_الان در مکان امن و راحتی هستی . من سعی دارم که تو را دوباره به گذشته ببرم به زمان دانشجوییت و آن وقتی که با محمود آشنا بودی. دکتر متوجه شد که با شنیدن نام محمود عضلات صورت ترانه منقبض شد. _دوست ندارم یادآوریم شود از او متنفرم . _ترانه این برایت خیلی خوب است و خودت هم باید کمک کنی، مطمئن باش که اجاز...
چکمه : قسمت یک از دو
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:15
باورم نمیشود که دارم این کار را با خودم میکنم ! انگار دیوانه شدم ! هِی یه چیزی بهم میگه نکن نرو ولی از طرفی… نمیدونم ، چی؟ نمیدونم ؟! اگر اینطوریه اگر شک دارم که باید دست نگه دارم باید همین الان دور بزنم و برگردم اینکارم البته نمیتونم بکنم اما میتونم که اولین ایستگاه بپرم پایین. اطرافمو نگاه میکنم
چکمه : قسمت دو از دو
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:15
لبخندی از تلخی میزنم . - با گبی و مایک قراراست تمرین گروهی این هفته را حل کنیم ، نمیدانستی ؟ کیفم را روی میز می گذارم و پهن می شوم روی صندلی . سعید هنوز ایستاده و همینطور که اطراف را می پاید سعی دارد دست به سرم کند . -کجا قرار داری؟ چرا به من نگفتی ؟ ساعتش را نگاه می کند . -نگفتم ؟! طبقه سه ، گف
دریچه : قسمت یک
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:15
با صدای زنگ ساعت از جا پرید ساعت را مخصوصا برای یک ربع زودتر کوک می کرد تا نفسش جا بیاید و به اعصابش مسلط شود .از روزی که آن اتفاق افتاده بود از شنیدن هر صدایی به خصوص زنگ تلفن کنترلش را از دست می داد و بی اختیار وحشت می کرد .آن خبر را تلفنی گرفته بود و هم چنان مبهوت بود که چطور طوفانی این چنین زن
دریچه : قسمت دو
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:15
اتوبوس مدام می ایستاد و مسافر سوار می کرد . بچه مدرسه ای ، دانشجو، پرستار ، معلم و یا کارمند . رعنا آهی کشید وبه بیرون نگریست ."او کجای این دنیا ایستاده بود ؟ " بغض گلویش را فشار داد ، دلش برای شوهرش تنگ شده بود برای حضور مهربانی که اجازه نمی داد آب توی دل رعنا تکان بخورد . مسافر کنار دستی رعنا بر
دریچه : قسمت سه
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:15
وارد خانه که شد عرفان با آغوش گرم به استقبالش دوید و دست هایش را دور کمر رعنا حلقه کرد. - مامان اومدی؟ -آره فدات بشم ، مادر جون کجاست ؟ پارسا؟ -داریم نقاشی میکشیم بیا ببین . دستی به سر عرفان کشید و چادرش را در آورد . -بذار اول اینها را سر جاشون بگذارم. -مامان چی خریدی؟ بستنی هم خریدی؟ صدای مادرش از
دریچه : قسمت چهار
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:15
سرش از آن همه فکر شوم به دَوَران افتاده بود حتی از تصور آن خیال هم چندشش می شد . چادرش را روی صورتش پایین آورد و به دیوارسیمانی پیاده رو تکیه داد دانه های درشت عرق از زیرچانه و گردنش سر میخوردند و درجایی روی شکمش به هم متصل می شدند .آرام بدن لرزانش را رها کرد و روی زمین نشست .سردی آسفالت کف پیاده
دریچه : قسمت آخر
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:15
تابلو شرکت را از دور دید و برای چندمین بار به خودش لعنت فرستاد از اینکه اتوبوس اول را از دست داده بود و دیرش شده بود دیروز از ذهنش پاک نمیشد ، پیش خود گفت "نه دیگر آن اتفاق نمی افتد " اما درهمان حال گرمای جوراب شلواری اضافه ای را که محض احتیاط زیر شلوار پارچه ای اش پوشیده بود حس میکرد . در نیمه با
دیگری _ قسمت اول
-
تاریخ: 1396/4/6 ساعت: 3:15
دکتر سالک چیزهایی روی کاغذ یادداشت کرد و با لحنی آرام خطاب به دختر جوانی که در فاصله ی نزدیکی از او روی کاناپه ی راحتی دراز کشیده بود گفت: _ترانه حالا می خواهم از خواب بیدار شوی از پنج تا یک میشمارم وبا شنیدن عدد یک بیدار می شوی. منوچهر سالک از سی و پنج سال پیش که تحصیلاتش را در رشته ی روانشناسی و
پس از تو - قسمت ۶
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:13
پنج روز از ترک تهران می گذشت و نکته ی حیرت انگیز در اینجا بود که هیچ تعلق خاطری به شهری که تمام عمرش را در آن گذرانده بود حس نمیکرد . عمه فریبا روز قبل پرسیده بود دلش برای چه کسی بیشتر تنگ شده و سارا پاسخ داده بود : هیچ کدام. احساس گناهی وجود نداشت مگر آنها از او یاد می کردند ؟ نه براستی که محبتی می...
پس از تو - قسمت ۷
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:13
حتی قبل از این که چشمانش را باز کند میدانست که به شدت مریض است درد وحشتناکی راه گلویش را مسدود کرده بود و بدنش سست بود .پلکهای سنگینش را گشود و دید که بر خلاف انتظار روی تخت خودش در اتاق خانه ی عمه فریبا دراز کشیده است چطور چنین چیزی امکان داشت ؟ مگر میشد همه چیز را در خواب دیده باشد ؟ رفتن به جنگل ...
پس از تو - قسمت ۸
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:13
تا فاصله ی دو روز بعد پایش را هم از خانه بیرون نگذاشت ، دو قدم که راه می رفت بدنش به لرزه می افتاد و تپش قلب می گرفت. در اوقاتی که با فریبا سرگرم نبود کتاب می خواند تا کمتر نبود پریا و تشویش دیدار با کیخسرو عذابش دهد . روز سوم که تلفن همراهش را برای چند دقیقه روشن کرد متوجه پیامی شد که توسط مادرش ار...
پس از تو - قسمت ۹
-
تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:13
فریبا داشت برنج پاک میکرد .آرام آرام تعدادی از برنجها را پیش میکشید و مشغول وارسیشان می شد . چشمهایش که تنگ میشد معلوم بود که چیزی پیدا کرده ،آشغال برنج را با نوک انگشت اشاره به یک طرف سینی می راند و وارسی را از سر می گرفت . سارا در روز های گذشته چند بار داوطلب کمک شده بود اما فریبا هر دفعه به عذری ...