خرید بک لینک

با صدای زنگ ساعت از جا پرید ساعت را مخصوصا برای یک ربع زودتر کوک می کرد تا نفسش جا بیاید و به اعصابش مسلط شود .از روزی که آن اتفاق افتاده بود از شنیدن هر صدایی به خصوص زنگ تلفن کنترلش را از دست می داد و بی اختیار وحشت می کرد .آن خبر را تلفنی گرفته بود و هم چنان مبهوت بود که چطور طوفانی این چنین زندگیشان را به هم ریخته بود و سد راه خوشبختیشان شده بود. بچه ها را نگاه کرد که معصومانه خوابیده بودند . لحاف را تا سر شانه های عرفان بالا کشید و مو هایش را نوازش کرد هفته ی دیگر تولد پنج سالگی اش بود ولی رعنا و مادرش می دانستند که تولد بدون پدر ، بدون کیک و کادو فقط کام بچه را تلخ تر می کند ، همین حالایش هم بچه خیلی ضربه خورده بود مدام لجبازی می کرد و بهانه ی پدرش را میگرفت .رعنا نگاهی به مادرش کرد که دستش را زیر سرش گذاشته بود و کنار پارسای دو ساله نزدیک دریچه خوابیده بود بیچاره پیرزن هشت ماه بود که جورشان را کشیده بود خانه ی کوچک کلنگی اش را فروخته بود و بعد از پرداخت سهم الارث پسرانش ، باقیمانده ی پول را برای صاف کردن مقداری از بدهی دامادش داده بود با این همه نتوانسته بودن مانع از به زندان افتادن مهدی شوند . رعنا از توی رختخواب بلند شد . بالش و پتو را برداشت و گذاشتشان گوشه ی اتاق . مادرش همه را که جمع می کرد رویشان را با مفرشی می پوشاند .به آشپزخانه رفت وکتری را روی اجاق گذاشت . زمانی که با مهدی اینجا را اجاره می کردند رویای روزهای زیباتری را در سر داشتند خانه ای دنج و در عین حال شلوغ از صدای بچه ها که قرار بود با پولی که هر ماه ازاضافه کاری های مهدی در کارخانه درمی آمد با وسایل نو تزئین شود.

در یخچال را با آن که از درونش آگاه بود باز کرد انگار که امید داشت به لطف جادو جمبل ، یخچال شبانه لبریز از مواد غذایی شده باشد . در یخچال را بست و چایی را دم گذاشت . چند دقیقه بعد لباس پوشیده همانطور که به استکان چای خیره شده بود گازی به ساندویچ نانش زد ، مادرش هم همین کار را می کرد و باقی مانده ی پنیر را بین بچه ها تقسیم می کرد . کار هر روزه اشان بود هیچ کدام به روی دیگری نمی آورد ولی هر دو اکثر اوقات گرسنه از سر سفره پا می شدند.

چادر اضافه ی مادرش را به سر کرد و بعد از اینکه نگاه دیگری به داخل اتاق و به سمت بچه ها انداخت با عجله از خانه خارج شد. با قدم های ریز اما سریع به ایستگاه اتوبوس سر خیابان رسید . رعنا بر خلاف اسمش جثه ی ظریفی داشت و کم بنیه بود ؛ در اثر فعالیت بدنی شدید یا استرس زود از پا در می آمد البته تا مهدی بود غمی نداشت ولی این مصیبت ، این دوری آنقدر جانکاه بود که هر لحظه امکان داشت روح و روانش را به زانو در بیاورد . هزاران بار با خودش اندیشیده بود که چه می شد اگر مهدی آن روز در جواب خواسته ی همکارش "نه" می گفت و آن چک ضمانت لعنتی را امضا نمی کرد ؟ روز اول که از ماجرا مطلع شده بود و در کلانتری روی دست های دستبند خورده ی شوهرش گریسته بود هنوز به عمق فاجعه پی نبرده بود ، تا اینکه پایش به دادگاه کشیده شد. همکار مهدی متواری شده بود و آنها را با پنجاه میلیون بدهی رها کرده بود . رعنا خودش را باخته بود و بی وقفه اشک می ریخت او چیز قیمتی برای فروش نداشت . سر به دنیا آمدن پارسا سزارین شده بود ، بچه نچرخیده بود و ضعیف بود و مهدی برای خرج بیمارستان و عمل پول قرض کرده بود . بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدند رعنا مستقیم رفته بود سمت کمد دیواری و به غیر از حلقه ی ازدواجش که همیشه به دست داشت همه چیز را به شوهرش داده بود ودر پاسخ به امتناع مهدی از قبولشان با مناعت طبع گفته بود" با وجود چنین نعماتی که خدا به ما داده به هیچ جواهری نیاز ندارم. " مادرش به سرعت دست به کار شد و خانه را برای فروش گذاشت بعد نوبت به فرش ها والنگو هایش رسید . هرچه را می فروخت اول سهم پسر ها یش را می داد مبادا با رعنای عزیزش بد رفتاری شود . رعنا جلوی مادرش بسیار خجالت زده بود اما پیرزن می گفت "به چه دردم می خورند وقتی عزیز جانم روی آتیش دست و پا می زند. "

در هر حال فقط نیمی از بدهکاری جور شد و مهدی مهربانش به زندان افتاد . از ماه دوم رعنا تصمیم به کار کردن گرفت و در یک شرکت خدماتی استخدام شد .حقوق باز نشستگی پدر رعنا حتی از پس اجاره خانه هم بر نمی آمد و مشکلات مالیشان حل نشدنی بود . هفته ای سه روز هم به زحمت برایش کاری پیدا می شد . هر روز کارش همین بود از ساعت هشت که درِ شرکت باز می شد به همراه تعداد زیادی از کارگران که اکثریت زن بودند وارد شرکت می شدند . چندتایی که کاری تر و قوی تر بودند ظرف مدت چند دقیقه آدرس به دست راهی خانه های مردم می شدند اما بقیه یکی دو ساعتی را به انتظار زنگ احتمالی تلفن صبر می کردند .هر ماه چیزی را می فروخت؛ از وسایل به درد نخور تری مانند اتو شروع کرد تا به گاز پیکنیکی، مبل و فرش رسید . حتی ساعت مچی و یگانه کت و شلوار مهدی را هم فروخت .سر انجام ماه قبل به یک مغازه ی طلا فروشی رفت و بعد از چند دقیقه با بسته ای از اسکناس که برای چند وقت خیالش را آسوده می کرد از مغازه بیرون آمد ، در حالی که ردّی آفتاب نخورده روی انگشت دست چپش به جا مانده بود .

رعنا روی انگشت های پاهایش بلند شد واتوبوس را دید که از دور به طرف ایستگاه می آمد ، چادرش را که دائم لیز می خورد و روی شانه هایش می افتاد محکم کرد و آماده ی سوار شدن به اتوبوس شد.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 10:23 توسط غزال گلستانی |

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

صفحه بندی