خرید بک لینک
  • باورم نمیشود که دارم این کار را با خودم میکنم ! انگار دیوانه شدم ! هِی یه چیزی بهم میگه نکن نرو ولی از طرفی… نمیدونم ، چی؟ نمیدونم ؟! اگر اینطوریه اگر شک دارم که باید دست نگه دارم باید همین الان دور بزنم و برگردم اینکارم البته نمیتونم بکنم اما میتونم که اولین ایستگاه بپرم پایین. اطرافمو نگاه میکنم به قیافه های کنجکاوی که دارند صفحاتو موبایلشان را رج می زنند و به آدمایی که از امکان خلوتی مترو استفاده کردند و تا حد ممکن گشاد نشسته اند همین ها یی که چند ساعت دیگه خودشونو انقدری جمع میکنند تا خدای نا کرده با دیگری تماسی نداشته باشند . من اما یک گوشه ایستاده ام ، تعجب آوره ولی ایستاده ام ، شاید هر لحظه تصمیم گرفتم به قرارم نرسم . باید بیشتر فکر کنم هنوز چند ایستگاهی راه دارم .آیا واقعا دارم اینکار را میکنم ؟ راستی راستی میخواهم که بدانم ؟ بی فایدست ، هرچی بیشتر به این مسئله فکر می کنم کمتربه جوابی میرسم به هر حال این دلیلی بر این نشده که این قرار را نگذارم و حالا که گذاشتم حتما باید سر وقت برسم وگرنه همه چیز خراب میشود پس میروم درست یا اشتباهش را خواهم فهمید .

  • بلند گوی مترو اسم آخرین ایستگاه رو میبرد ، آماده ی پیاده شدن میشوم و با ایست کامل قطار اولین نفری هستم که از آن خارج میشوم. نوازنده ی میانسالی در حال گیتار زدن است.سکه دو دلاری از توی کیفم بیرون میکشم و میاندازم توی کیف باز شده ی گیتار که جلوی پاهایش رو زمین قرار دارد به پاس تشکر که گیرم برای چند لحظه ، مرا از این حال درهم بیرون کشید. از ایستگاه بیرون می آیم و به طرف اتوبوسی که در انتظار رسیدن مسافران است حرکت میکنم . به ساعتم نگاه میکنم همه چیز طبق برنامه پیش میرود و من دارم به موقع سر مهمترین قرار زندگیم با پسری که قرار است به زودی ازدواج کنم حاضر میشوم .توی دانشگاه چندین بار بین بچه ایرانیها دیده بودمش ولی ملاقات واقعی ما روزی بود که صدای آژیر خطر آتش همه را به محوطه بیرونی دانشگاه هدایت کرد در فاصله ی چند قدمی از هم ایستاده بودیم و منتظر که برگردیم داخل ساختمان ، از حضور همدیگه اطلاع داشتیم تا اینکه سعید سر حرف را باز کرد .از آن روز بیشتر از یک سال گذشته و ما تا چند وقت دیگرعازم ایرانیم برای انجام مراسم خواستگاری وعقد و در آخر بازگشت این بار به عنوان زن و شوهر.

آب مینوشم و چند تا نفس عمیق میکشم دوباره مرددم ، راستش این اولین باریست که این حس را دارم چیزی را نمیخواهم انجام دهم اما مجبورم بله به نحوی مجبورم و در صورتی که این کار را نکنم همیشه خودم را شماتت میکنم همیشه با تردید و در عذاب زندگی می کنم. با دسته ای از بچه های دانشگاه از اتوبوس پیاده میشوم و به طرف دانشگاه راه می افتم امروز اما آدم دیگری هستم یعنی قرار است که باشم شاید هم نه لازم نباشد ، به هر روی تکلیفم به زودی مشخص میشود. راهم را از راهرو های پیچ در پیچ میگیرم تا مستقیم میرسم به محوطه کافه تریا . مخصوصا توی دید قرار گذاشته ام. یعنی آن قدر جسارت دارد که در چنین جایی با من ملاقات کند ؟ جواب متاسفانه بله است پشت میزی نشسته مانند همیشه آراسته. خدای من نیم چکمه هایی که زمستان برایش هدیه گرفتم را هم پوشیده است . باز هم به او فرصت میدهم ، نزدیک میروم ...هنوز مرا ندیده مگر می شود ؟ کمی مانده به میز برسم که چشمش به من می افتد خشکش میزند و بی اختیار می پرسد : اینجا چه کار می کنی ؟ " و شروع می کند به نگاه کردن به دور و برش ، نگرانی، قیا فه اش را به هم ریخته از جا بلند می شود سعی دارد اوضاع را در دست بگیرد .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۵ساعت 9:5 توسط غزال گلستانی |

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

صفحه بندی