خرید بک لینک

_بعد چه اتفاقی افتاد؟

ترانه آب بینی اش را بالا کشید و گفت: وحشتناک بود من داخل کمدی بودم و گوش هایم را محکم فشار میدادم تا چیزی نشنوم عین جهنم بود تا اینکه صداها قطع شد.

دکتر سالک با تعجب پرسید: چطور صداها قطع شد؟

_نمی دانم فکر میکنم محمود راضی اشان کرد که ما را تنها بگذارند درست یادم نیست.

_ترانه تو تمام جزئیات را به خاطر داری چطور اصل ماجرا را یادت نیست؟

_خب من چشمهایم را باز کردم و آن ها دیگر نبودند .

_با محمود حرفی نزدی؟

_نه ، تمام راه برگشت تا خوابگاه را ساکت بودیم بعد ازآن هم خبری از او ندارم.

_محمود هم هیچ وقت با تو تماسی نگرفت؟

_خیر ، فهمیده بود چه گندی زده و من به او بی اعتماد شده بودم.

_ولی تو که می گویی او تو را از مردها در امان نگه داشت…

_اما ابتدا مرا در آن وضعیت قرار داد مگر نه؟ دکتر ترس و وحشتی که من در آن خانه تجربه کردم قابل بیان نیست چیزی بود فراتر از کنترل من .

دکتر سالک سخت متاثر شده بود ترانه را می دید که از یادآوری مصیبتی که پشت سر گذاشته هنوز به خود می لرزید .

_به من تعرضی نشد , برای همین می گفتم که داستانم با محمود چیز به خصوصی ندارد ولی ترسش هنوز هم در خواب هایم با من است .

_سعی کن به یاد بیاوری که مردها چگونه آن موقعیت را ترک کردند و چرا؟ محمود به آنها پول داد؟ قولی داد؟ امکان ندارد که نشنیده باشی چون بقیه حرفهایشان را می شنیدی، پس سعی کن به خاطر بیاوری چه اتفاقی افتاد؟

_چیزی به یاد نمی آورم.

صورت ترانه مانند یک لوح سفید پاک بود پاک و صاف چشمهایش هم به همین نحو بودند صادق و یکرنگ ."او مطلقا چیزی به یاد نمی آورد " و این دکتر را به فکر فرو برد .

چند دقیقه بعد دکتر سالک خطاب به ترانه گفت: واقعیت اینست که اگر تخصصی دراین زمینه نداشتم می گفتم که تو چیزی را از من پنهان می کنی اما…. بگذریم ، ترانه برای من بگو بدانم تا حالا دچار فراموشی شده ای؟ برایت پیش آمده که لباسی را بپوشی یا در مکانی باشی و ناگهان به خودت بیایی در حالیکه از چند و چون ماجرا بی اطلاعی ؟

_نه نشده البته نباید این اندازه صریح جواب بدهم چون چیزی همیشه پس ذهنم وجود دارد حسی که مرا اذیت می کند انگار گمشده ای دارم ، حسی عجیبی است که هم هست هم نیست.

_بیشتر توضیح بده

_قابل بیان یا ملموس نیست انگاراحاطه شده باشم توسط قدرتی که مرا در تسلط دارد است یک "دیگری" البته تا حالا این کلمه به ذهنم خطور نکرده بود ولی می بینم که چه کلمه با مسماییست .

دکتر سالک با هیجان پرسید:

ویژگی های این "دیگری" چیست ؟

ترانه با ناباوری به دکتر سالک خیره شد و پس از چند لحظه گفت:

_باورم نمی شود که از این چیز ها با شما حرف میزنم این ها تخیلات مسخره ای هستند که من در خلوت خودم دارم و حالا کارم به جایی رسیده که باید توصیفشان هم کنم؟ چیزی وجود ندارد فراموش کنید .

_بسیار خب آرام باش فقط یادت باشد که به چه منظوری اینجا هستی ، جلسه ی خوبی داشتیم هفته ی دیگر چه روزی بهتر است؟

ترانه پیش خودش گفت "بیمار ویژه اش شده ام " و از اسمی که برای خودش گذاشته بود ذوق کرد .

_با خانم منشی برای یکشنبه هماهنگ کردیم.

_بسیار عالی پس به زودی می بینمت.

چشمان دکتر برق می زدند امروز چهارشنبه بود !

_ترانه می خواهم تو را دوباره به خواب مصنوعی ببرم.

ترانه سری به نشانه ی رضایت تکان داد و روی کاناپه حالت راحت تری به بدنش داد و اندیشید :

"اگر بتوانم این موجود مزاحم را از سرم باز کنم خیلی خوب میشود."

سال ها بود که عذاب می کشید چیزی نا موزون در آهنگ زندگیش وجود داشت که نه کمرنگ می شد و نه رهایش می کرد .برخی اوقات در خلوت خودش تمام این نا هماهنگی را نتیجه ی عدم ارتباط با خانواده و نزدیکانش می دانست عملا کسی را نداشت که بتواند با او درد دلی کند یا احساس تعلق خاطری داشته باشد همیشه خودش بود و تنهایی و بی ثباتی تا اینکه سر و کله ی امین پیدا شده بود . نامزدش امین بر خلاف او از خانواده ی خوشبختی وارد اجتماع شده بود و با اینکه خواهر وسه برادرش ازدواج کرده و از خانه رفته بودند زیاد پیش میامد که همگی دور هم جمع بشوند وبا هم اوقات خوشی داشته باشند .

ترانه از سالها قبل نیت کرده بود که رازهای زندگی خانوادگی اش را برای کسی برملا نکند ولی امین بسیار زیاد همان کسی بود که او می خواست و این ،قضیه را به بحث دیگری می کشاند باید در مورد او استثنا قایل می شد که شد . چند هفته بعد از آشنایی ازارتباط نداشته اش با هیچ یک از اعضای خانواده ، عدم تفاهمش با آنها و از تمام مرارت هایی که در زندگی متحمل شده بود پرده برداشت ، امین به شکل باور نکردنی حمایتگر بود و به ترانه اطمینان داد که زندگی خوبی می سازند و او بقیه زندگیش را صرف التیام زخمهای ترانه می کند اما هنوز چیزی سر جای خودش نبود ، ترانه می ترسید پس تصمیم گرفت برای اطمینان خاطر چند جلسه را با مشاوری به صحبت بنشیند و پس از آن با خانواده ی امین ملاقات کند .

_آماده ای ترانه ؟ تمام عضلاتت را شل کن وراحت باش می خواهم بشمارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 8:38 توسط غزال گلستانی |

برچسب: دیگری,قسمت,سوم, نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 11:50

صفحه بندی