خرید بک لینک

اتوبوس مدام می ایستاد و مسافر سوار می کرد . بچه مدرسه ای ، دانشجو، پرستار ، معلم و یا کارمند . رعنا آهی کشید وبه بیرون نگریست ."او کجای این دنیا ایستاده بود ؟ " بغض گلویش را فشار داد ، دلش برای شوهرش تنگ شده بود برای حضور مهربانی که اجازه نمی داد آب توی دل رعنا تکان بخورد . مسافر کنار دستی رعنا برخاست و جایش را یک مادر و دختر گرفتند . رعنا خودش را بیشتر به پنجره نزدیک کرد و سعی کرد تابلوهای تمام اداره جات و مغازه ها حتی روی دیوارها را بخواند شاید آگهی به چشمش می خورد او هم صاحب شغل می شد تا آزاد شدن مهدی باید چرخ این زندگی را می چرخاند . نیم ساعت بعد که به پایانه رسیدند اولین نفری بود که از پله های زنانه پایین آمد و به سرعت به سمت اتوبوس دیگری که در آستانه ی حرکت بود دوید . اینبار جایی برای نشستن پیدا نکرد فقط تکیه کرد به میله ی فلزی و منتظر آرام گرفتن نفس هایش شد .چند دقیقه مانده به ساعت هشت وارد دفتر شرکت شد با خجالت همیشگی سلامی کرد و بدون اینکه از منشی چشم بر دارد در گوشه ای ایستاد .خانم منشی زنی بود که عینکی با قاب بزرگ به چشم داشت همیشه حتی صبح های زود خط لب تیره می کشید و جلوی موهایش را فر می کرد . او بی شک استعداد عجیبی دربزرگنمایی قیافه ی ترشیده اش داشت . خدیجه و مریم خانم هم بودند و یک مرد جوان هم سن و سال مهدی ِ خودش که تازگی ها سر و کله اش در شرکت پیدا شده بود . یعنی تا حالا به چه کاری مشغول بوده ؟ مهدی حتی دیگر فرصتی برای اینجور کارهای امروز به فردا هم پیدا نمیکرد با سابقه ای که مهر زندان اینگونه خرابش کرده بود . الان ولی زمان این خیال ها نبود هر آن تلفن زنگ می خورد و منشی با آن چشم های ریز ریمل زده همانطور که گوشی را نگه داشته بود یک نفر را انتخاب میکرد . بعد گوشی را می گذاشت و از فرد منتخب سوال هایی از قبیل : قبلا قالی شسته ای؟ یا بالای نردبان که می روی؟ می پرسید و از آن لحظه فرد منتخب که حالا به فرد شاغل تغییر صفت داده بود آدرس به دست از شرکت خارج می شد. رعنا مدت دیگری هم سر پا ایستاد تا خانم منشی ببیند که انرژی کافی دارد اما بعد از اینکه مرد جوان بی خیال سر خورد روی یکی از صندلی ها او هم به خودش مجوز نشستن داد جدالی بود بین خودشان دو تا ، مریم خانم با وجود سابقه ی زیاد کاری، پا درد مجال زیادی برایش نمی گذاشت ، خدیجه هم که مجرد بود و دست پا چلفتی . نیم ساعت دیگر هم به همین منوال گذشت تا اینکه مریم خانم گفت: خانم محمدی یک کم از این کاغذ ها چاپ کن بندازن زیر در خانه ها ، اینجوری که نمیشه هر روز کلی پول کرایه میدیم .

خانم منشی روزنامه اش را زمین گذاشت و گفت : به خودشون بگین ، منم راضی نیستم با لیسانس اینجا بشینم معطل تلفن .

خدیجه دهن باز کرد که : شما حقوق می گیری لا اقل، ما چی؟

چشمان منشی ریز تر شد و رعنا با خودش اندیشید " دختر بی عقل رفت تو لیست سیاه "

منشی بلند شد و از توی فلاسک برای خودش چایی ریخت و طوری که همه بشنوند گفت : رقابت زیاده تازه شما یه سر بزنید به بقیه شرکتا ، تیپ و ریخت و لباس کارگرا رو ببینید بعد می فهمید ما چرا زنگ خورمون کم شده.

رعنا از خجالت آب شد و بیشتر در صندلی فرو رفت. سرانجام یک ساعت بعد وقتی که بقیه آنجا را ترک کرده بودند به همان گونه ای که وارد شده بود خداحافظی کرد و از در بیرون رفت . انگار پاهایش را دنبالش روی زمین می کشید نمی دانست کجا برود ؟ چه کاری درست است؟ برای چندمین بار پول توی

کیفش را شمرد هزار و دویست و پنجاه تومان .باید برای شام چیزی می خرید ، کرایه رفتن به خانه و پول اتوبوس فردا صبح هم بود . وارد بانکی شد و از آب سرد کن کمی آب نوشید سپس رفت سراغ دستگاهی که شماره می داد ولی چون دستگاه کار نمی کرد بی خیالش شد و نشست روی یکی از صندلی های نزدیک در. باید کمی فکر می کرد شاید امروز فرصت خوبی بود که به چند تا ازشرکت های خدماتی که حرفشان شده بود سر می زد و تقاضای کار میکرد شاید اگر شرایطش را می فهمیدند…

-خانم اینجا کاری داری؟

سر بلند کرد و نگهبان بانک را بالای سرش دید.

-من نه، داشتم می رفتم خواستم یه کم استراحت کنم.

سریع از جایش بلند شد.

-فکر کردم مشتری نباشی ، شماره نگرفته نشستی.

رعنا بدون کلمه ی اضافه و با سرعت از بانک بیرون زد دنبال دردسر نبود با سابقه ی خانوادگی که داشتند.

گذاشت بعد از ظهر شود تا به خانه برگردد از سوپری نزدیک خانه سه عدد تخم مرغ ودو بسته کوچک بیسکوییت برای بچه ها خرید و پیچید داخل کوچه .

از همان فاصله هم شمایل پسر همسایه را که دید به خودش لرزید ، جوانک چند ماهی بود که مزاحمش می شد ،درست از وقتی که مهدی دیگر در محله پیدایش نشد ، البته قبل تر ها هم رعنا سایه ی سنگین جوانک را حس کرده بود اما تا مردش بود کی جراُت مزاحمت داشت ؟! راهش را به آن سمت کوچه متمایل کرد اما جوان هرزه از رو نرفت و دنبالش راه افتاد . کوچه خلوت بود به جز یک رهگذر در فاصله ی دور کسی دیده نمی شد .

-زیر چادرت چی قایم کردی ها؟ کجا میری کار میکنی بیا پیش خودم ، غیر از پول چیزهای دیگری هم بهت میدم .

پشت رعنا تیر کشید ، لحظه ای از حرکت ایستاد.

جوان هرزه گفت: خیال بد نکن منظورم مرغ و گوشته . از توی دریچه میبینمت آمارتو دارم روزا میری سرِ کار نامرد چطور دلش اومد تو دسته گل و بی خرجی ول کنه و…

در همین هنگام در یکی از خانه ها باز شد و مردی بیرون آمد . رعنا چند قدم دیگر که رفت مطمئن شد که دیگر تعقیب نمی شود .چند نفس عمیق کشید و در حالی که حرفهای جوانک مانند پتک توی سرش میکوبید کلید را در قفل در خانه چرخاند .

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 8:8 توسط غزال گلستانی |

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

صفحه بندی