تابلو شرکت را از دور دید و برای چندمین بار به خودش لعنت فرستاد از اینکه اتوبوس اول را از دست داده بود و دیرش شده بود دیروز از ذهنش پاک نمیشد ، پیش خود گفت "نه دیگر آن اتفاق نمی افتد " اما درهمان حال گرمای جوراب شلواری اضافه ای را که محض احتیاط زیر شلوار پارچه ای اش پوشیده بود حس میکرد . در نیمه باز شرکت را هل داد و با دلهره وارد شد . کسی آنجا نبود ولی وقتی صدای جیلینگ جیلینگ هم خوردن چایی در استکان خانم محمدی را از آشپزخانه شنید کیف باد کرده اش را روی یکی از صندلی ها گذاشت و همان وسط ایستاد .
_اااِه تو اینجایی؟ یک اهمی اوهومی ، اومدیمو من حالا حالا ها اینور نمی اومدم ،گفتم امروز دیگه نمی یای ، تو دیگه زیادی ساکتی .
به دفترش نگاهی انداخت و شروع کرد به شماره گیری.
رعنا با شرم گفت : سلام ببخشید ، همین الآن رسیدم .
_ تو گفتی بچه داری آره ؟
چقدرخانم محمدی امروز عوض شده بود ، سابقه نداشت حال و احوال کند.
_ بله ، دو تا پسر عرفان و…
منشی اجازه نداد حرفش را تمام کند و یکی از دستانش را بالا برد و رعنا را وادار به سکوت کرد .
_خانم خاکپور ما چند دقیقه پیش با هم حرف زدیم...بله خانمی که گفتم الان اینجاست ...جانم؟...بله دو تا بچه داره….باشه همین الآن خداحافظ .
منشی آدرس را نوشت و کاغذ را به دست رعنا داد و گفت : زود برو که داره میره سرِ کار.
این اتفاق برای او هم بالاخره افتاد ، رعنا سر از پا نمیشناخت بیرون شرکت گوشه ای ایستاد و از شر تکه یونولیت داخل کیفش راحت شد.
خانه ی خانم خاکپور در چند خیابان بالاتر واقع شده بود رعنا خودش را مقابل ساختمان چند طبقه ای با نمای سنگ دید و طبق آنچه که روی کاغذ نوشته شده بود زنگ شماره شش را فشار داد . در بلافاصله باز و رعنا وارد ساختمان شد داشت به طرف آسانسورمیرفت که نگهبان ساختمان جلو آمد .
_خانم با کی کار داشتین؟
رعنا چادرش را کمی توی صورتش پایین آورد و پاسخ داد:برای کار اومدم ، منزل خانم خاکپور .
_بله زنگ زدن گفتن شما میاین برید طبقه سه .
رعنا که از آسانسور پیاده شد در یکی از واحدها باز بود جلوتر رفت تا شماره ی روی در را بخواند که زن سی و پنج شش ساله در آستانه ی در ظاهر شد .
_سلام من شبنم خاکپورم بفرمایید .
رعنا که به هیچ وجه توقع چنین رفتاری را نداشت با سراسیمگی سلام کرد و کفش هایش را بیرون دراز پا در آورد .
خانم خاکپور با همان لحن صمیمی گفت : تو هم که مثل من هولی، میبینی ما زن ها برای همین چیزها آفریده شده ایم که استرس بکشیم و با شوخی اضافه کرد : و البته که دیوانه کنیم . بعد رعنا را که کفش به دست در ورودی خانه مانده بود به داخل دعوت کرد .
_اسمت را نگفتی خانم ؟
هیچی نشده خیلی این زن را دوست داشت . به حدی مهربان و بی ریا بود انگار با دوست چند ساله اش حرف میزد.
_رعنا .
_چه اسم زیبایی، باید دائم صدات کنم ، خب برویم سر اصل مطلب ...بیا اینجا بشین.
رعنا به اطراف آپارتمان و اثاثیه مجللش نگاهی انداخت و کنار خانم خاکپور نشست روی یکی از مبل های راحتی از آنها که خواهی نخواهی آدم را میکشیدند داخلشان .
_چی میگفتم ؟ آها ، من هر روز از نه تا پنج سر کارم برسم خونه شش عصره تو با این موضوع مشکلی نداره؟
رعنا با تعجب پرسید :هر روز؟
_بله البته پنجشنبه ها نصفه روز کار میکنم و تو میتونی اگه بخوای زودتر بری یا پنجشنبه ها نیایی حالا بعداً حرفش را می زنیم. ببینم کسی هست که بچه هایت را با خیال راحت پیششان بگذاری؟ نگو نه که من خیلی دوستت داشته ام رعنا جان، خانم منشی شرکت هم تعریفت را زیاد کرده .
چشمهای رعنا خیس شده بود ولی سعی کرد که خودش را کنترل کند و به آرامی گفت : بله مادرم .
_چه عالی حسابی خوشحالم کردی خدا نگه دارد مادر ها را ، یه دونه اش همین مادر شوهر من خیلی زحمتمان را کشید خب برویم سر شرح کاری و بقیه حرف ها...مادر شوهر من این اواخر بیمار شده سکته کرد چند هفته پیش و ما به فکر افتادیم که کسی در خانه باشد که هم او تنها نماند هم نسبت به نیاز، نهار یا شامی درست کند و کلا به امور خانه رسیدگی کند .نترس میدونم اینجا هم بزرگه هم شلوغ ولی کسی از تو توقع نداره که هر روز جارو بکشی و کف خونه رو تمیز کنی این ها که هفته ای یک بار هم کافیست به علاوه من یک دختر کلاس دومی دارم که ساعت دو سرویس دم در پیاده اش می کند .این چند هفته زحمت بالا آوردنش با آقا فراز نگهبان ساختمون بود ولی این وضعیت برای همه سخت شده من مرخصی ندارم و کار شوهرم هم طوری نیست که دائم بتواند تعطیل کند مادر شوهرم هم بنده ی خدا که توان ندارد ، فکر میکنی میتوانی از نیلوفر هم تا آمدن من نگهداری کنی؟ دختر آرام و حرف گوش کنیه همین که غذایشان را بدهی و مراقبشان باشی هم عالیه .
رعنا زبانش بند آمده بود یعنی امکان داشت؟ در آمد هر روزه آن هم چنین محیط و همچین صاحب کاری؟
_حقوق هر روزت را مطابق همان چیزی که عرف شرکتتان هست میگیری، نمی خوام زیر آبی بزنم ولی میتوانیم عنوان کنیم که هفته ای دو سه روز اینجا بیشتر کار نمی کنی، برای من که فرقی نداره هر چی خودت میدونی ...من همان ثانیه اول از تو خوشم اومد و امیدوارم که تو هم از این اعتماد من دلت گرم شه...یک چیز دیگه رعنا جان دوست دارم ازغذایی که درست میکنی برای مادر و بچه هات ببری برام مهمه غذایی که می خوریم با عشق درست شده باشه نه از روی وظیفه ، روزای دیگه با هم بیشتر حرف می زنیم درباره بچه هات برام بگو از زندگیت، شوهرت البته اگه بعد از امروز تصمیم گرفتی که روزای دیگه ای هم باشه.
دلش آرام گرفته بود لبخندی زد و فکر کرد که حتما روزهای بسیار دیگری وجود خواهد داشت چشمش افتاد به دریچه ای که روبرویشان قرار داشت و نور بسیار زیادی را وارد آپارتمان میکرد ، سپس نگاهش را دوخت به زنی که برای او حکم همان دریچه را داشت ، این زن دریچه ای بود که قلب رعنا را گرم کرده بود گرم ،امن و بسیار روشن .
برچسب:
نویسنده: بهنام میرزایی