خرید بک لینک

وارد خانه که شد عرفان با آغوش گرم به استقبالش دوید و دست هایش را دور کمر رعنا حلقه کرد.

- مامان اومدی؟

-آره فدات بشم ، مادر جون کجاست ؟ پارسا؟

-داریم نقاشی میکشیم بیا ببین .

دستی به سر عرفان کشید و چادرش را در آورد .

-بذار اول اینها را سر جاشون بگذارم.

-مامان چی خریدی؟ بستنی هم خریدی؟

صدای مادرش از داخل اتاق آمد " عرفان دودکشش یادت رفت. "

رعنا به سمت آشپز خانه رفت و تخم مرغ ها را به آرامی از داخل کیسه در آورد سپس آن ها را با دقت زیر شیر آب شستشو داد و در جا تخم مرغی داخل یخچال گذاشت . برای لحظاتی همان جا به نظاره کردنشان ایستاد گویی در موزه ای مشغول تماشای چند دانه الماس درشت بود . به خود که آمد عرفان پشت سرش بود و داشت کسیه ی خرید را زیر و بالا می کرد تخم مرغ ها را به موقع نجات داده بود.

سر انجام گنجش را پیدا کرد.

-مامان اینا چیه؟

-یک دونه اش برای داداشته ها ، مراقب باش خوردشان نکنی.

لباس هایش را عوض کرد و دستی به موهایش کشید بیشتر از این نمی توانست وقت تلف کند با لبخند زوزکی وارد نشیمن شد .

-سلام مامان ، ا ِ پارسا خوابه؟

-سلام خسته نباشی ، آره کم کم بیدار می شه.

چرا خسته نباشید میگفت وقتی میدونست رعنا امروز هم بیکار بوده ؟!

-مامان از ببسکویتم به مادر جونم بدم ؟

رعنا دندان هایش را روی هم فشرد .

- من بیسکویت خورم مادر؟ نوش جونت .

این خوبی مادرش تا کی ادامه دار بود؟

با پایین دامنش بازی می کرد که گفت : فردا کار هست مامان ، خانم محمدی اسمم را هم نوشت فردا آدرس را می گیرم .

چشمان مادرش برق زد :خدا تنتو سالم نگه داره تا مهدی آزاد میشه .

روز بعد پشت سر خانم محمدی اولین نفری بود که وارد شد . منشی بی تفاوت به نگاه های منتظری که احاطه اش کرده بودند رفت توی آشپزخانه کوچک شرکت و آب جوش گذاشت ، انگار نمی شد توی خانه اش صبحانه بخورد .بعد سلانه سلانه پشت میز نشست و دفتر یاد داشت هایش را باز کرد سپس سه عدد برگه ی نشانی پر کرد و داد دست کارکنان . آن وقت دوباره رفت توی آشپز خانه که سری به کتری روی اجاق بزند.

صدای یک نفر منشی را از آشپزخانه بیرون کشید.

-مگه خانم لشکری نگفت دو روز درهفته ؟

منشی با نارضایتی برگشت کمی دفترش را زیر و رو کرد گوشی تلفن را برداشت و شماره گرفت .

حتی همین یک مسئولیت را هم درست انجام نمیداد .

چند دقیقه بعد رعنا تمام جراُتش را جمع کرد و جلو رفت دوباره بیکار مانده بود و باید کاری می کرد .

-خانم محمدی می شه یه نگاه دیگه بندازین؟ من خیلی احتیاج دارم .

- عزیز جان دست من نیست مگه نمیبینی همینطور دارم می گردم ، فکر میکنی من خوش دارم هر روز چند ساعت زل می زنین به من ؟ من ازخدامه کار باشه هم شرکت پول در بیاره هم خودم زیر فشار نباشم.

رعنا عقب عقب رفت اینجا ماندن هم فایده ای نداشت کیفش را از روی صندلی برداشت و از شرکت بیرون آمد .

به اطرافش نگاه کرد بی آنکه چشم هایش مقصد به خصوصی را هدف گرفته باشند . کمی این پا و آن پا کرد و سر انجام به سمت خیابان اصلی به راه افتاد .پاهایش را مانند دو وزنه ی سنگین دنبالش می کشید . دلش ضعف می رفت آنروز صبح همان تکه نان را هم نخورده بود تا زودتر به شرکت برسد . سرش از بار آن همه فکر به دوران افتاده بود پولی برایش نمانده بود غذای بچه ها چه می شد ؟ اگر یک نفرشان مریض می شد چه به سرشان می آمد ؟ وای نه حتی کرایه ی رفتن به خانه را هم نداشت .

جایی ایستاده بود و با درماندگی به جوی آب خشکی زل زده بود. به این می اندیشید که اگر رویش را میپذیرفتند از یکی از برادرهایش پولی قرض می گرفت ولی همان اوائل که مهدی به زندان افتاده بود با بهانه های واهی رابطه را قطع کرده بودند ،لابد فکر همچین روزهایی را کرده بودند که نان خور اضافی نمی خواهند .باز هم فکر کرد ولی گزینه ی دیگری وجود نداشت ، در همین هنگام ماشینی در خیابان ترمز کرد و زنی که پلاستیک خرید سنگینی را به سختی حمل می کرد از کنار رعنا عبور کرد و آماده ی سوار شدن به ماشین شد . رعنا محتویات بسته را دید و نا خود آگاه آهی کشید بیشتراز مصرف شش ماه خانه ی آن ها بود آخرین باری که طعم مرغ را چشیده بود شاید دو ماه قبل بود . غذای نخورده در خانه هایی که کار می کرد را ، بهانه میکرد تا اگر چیزی بود به بچه ها و مادرش برسد . مرد برای کمک پیاده شد و مرغ ها را در صندوق عقب ماشین قرار دادند . رعنا مسیر نگاهش را عوض کرد ، ناگهان به یاد حرف های مرد همسایه افتاد دلش نمی خواست مرورشان کند ولی دست خودش نبود جوانک گفته بود "مرغ و گوشت " لب هایش را به هم مالید و سعی کرد درد معده اش را نادیده بگیرد . آرزوی لیسیدن استخوانهای یک تکه ران مرغ برشته دیوانه اش کرده بود آب دهانش را قورت داد و چشمهایش را بست؛ مثلا مرد جوان چه کارش می کرد ؟ چهره ی مهدی که این بار اصلا مهربان نبود در ذهنش نقش بست . غذاهای زندان آش دهن سوزی نیستند ولی سه وعده غذایی هست که شاید گه گداری به رنگ و طعمی از گوشت آمیخته باشد. مهدی عصبانی را از خیالش بیرون فرستاد درعوض بچه هایش غذا می خوردند ، اصلا مگر غیر از این بود که همه ی بدبختی هایشان از ندانم کاری مهدی نشاُت می گرفت؟!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 8:35 توسط غزال گلستانی |

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

صفحه بندی