حتی قبل از این که چشمانش را باز کند میدانست که به شدت مریض است درد وحشتناکی راه گلویش را مسدود کرده بود و بدنش سست بود .پلکهای سنگینش را گشود و دید که بر خلاف انتظار روی تخت خودش در اتاق خانه ی عمه فریبا دراز کشیده است چطور چنین چیزی امکان داشت ؟ مگر میشد همه چیز را در خواب دیده باشد ؟ رفتن به جنگل ، یاد پریا ، جنون و سپس او…
همچنین در خواب دیده بود که بالای سرش تقلایی در جریان است شاید جهت مداوایش ، دکتر هم بالای سرش بود آه بله باید حدسش را میزد این یکی فقط در فیلمهای قدیمی اتفاق میافتاد .همین موقع بود که متوجه شد لباس زیادی به تن ندارد وای اگر خوابهایی که شب گذشته دیده بود حقیقت داشتند از خجالت میمرد، ملحفه را بیشتر دور خودش کشید سر جایش نیم خیز شد تا یکی از لباسهایش را که پایین تخت افتاده بود بردارد . کاسهای از آب به علاوه ی چند تا حوله ی مچاله شده کف اتاق دید نیاز داشت که از دستشویی استفاده کند از جا بلند شد آنقدر ضعیف بود که به سختی میتوانست سر پا بایستد باید فریبا را صدا میکرد اما انگار خانه نبود همیشه این وقت روز توی آشپزخانه با گوش سپردن به صدایی که از ضبط صوت کوچک تک کاسته اش پخش میشد مشغول تهیه نهار بود .
پا که به هال گذاشت دید فریبا همان جا روی زمین دست زیر سر گذاشته ، خواب است . زن بیچاره ، چطور از خجالش در میآمد ؟ تازه فردا هم بر میگشت .
احتیاج به اکسیژن داشت ، فریبا همه ی پنجرهها را بسته بود تا سر و صدای بیرون مزاحم خوابشان نشود آرام در را پشت سرش بست و بدن دردناکش را تکیه داد به یکی از پشتیها . صدای او را چقدر واضح به یاد داشت که آن جمله را در گوشش گفته بود اگر بین هزاران صدا آنرا میشنید مطمئناً تشخیصش میداد .
ناگهان چیزی به ذهنش رسید سرش را برگرداند اثری از آن نبود با یک حرکت از زمین بلند شد و تمام ایوان را به دنبالش زیر و رو کرد ، پایین پلهها ، کنار قفس مرغ و خروسها ،همه جا ، انگار آب شده بود و رفته بود زیر زمین اما امکان دیگری هم وجود داشت که جایی در جنگل گم شده باشند .
- مادر خوبی ؟ دنبال چیزی میگردی ؟
فریبا نگران در چهار چوب در ایستاده بود .
-بله ، دمپاییها سر جاشون نیستن .
فریبا با مهربانی به سمتش آمد فکر میکرد سارا هذیان میگوید و آماده بود که او را به بستر بر گرداند .
- بیا بریم داخل .
سارا پیروی کرد و با کمک او از پلهها بالا آمد اما نتوانست بر کنجکاویش غلبه کند و گفت : همیشه اینجا بودند آخه .
فدای سرت عزیز جانم ، بیا مادر .
دلش هری ریخت پایین و با شعف خاصی پرسید : در جنگل گمشان کردم نه ؟
-آره کیخسرو از روی همانها پیدایت کرد وگرنه خدا میداند چه اتفاقی ...
او حقیقت داشت انسانی واقعی که نه فرشته بود نه زاییده ی تصورات، اسمش کیخسرو بود و جایی در همین حوالی زندگی میکرد.
-حالا همین جا بشین تا من برات صبحانه بیارم خیلی ضعیف شدی تا صبح ده بار تب کردی دکتر مانده بود عصبیه یا از مریضی ، به هر حال آمپولت را همان نصف شب زد تا قرصهایت را امروز بگیریم .
-دکتر ؟
-آره کیخسرو آوردش تمام راه را تا پشت میدان دوید .
سارا در دلش گفت "و تمام راه جنگل تا اینجا با وجودی که مرا هم در آغوش داشت " و از این فکر خوشش آمد .حالا چیزهای بیشتری به یاد میآورد ، در فواصلی بین هوشیاری و بی هوشی هر بار همان منظره را دیده بود ، چانه اش که در اثر دویدن مدام جلو و عقب می رفت و شاخههایی که در تاریکی فرو میرفتند .
-فعلا این شیر گرم را بخور تا چایی هم دم بکشد.
سارا تشکر کرد سپس با خجالت پرسید : مرا هم دید آنطوری که خوابیده بودم؟
- معاینه ات کرد و رفت فقط به من گفت پاشویه ات کنم تبت حتی با مسکن هم پایین نیامد تازه دکتر محرمه آدمه مادر .
-منظورم کیخسرو بود .
فریبا زد زیر خنده - پاکتر و نجیبتر از اون سراغ داری به منم بگو ، تا صبح اینجا بود بدون اینکه پاشو داخل بذاره فقط همون وقتی که آوردتو گذاشتت تو تخت .
- از کجا فهمید که منو بیاره اینجا ؟
-یه لقمه بخور دیگه ، نصف شدی.
نباید با سوالهای پیاپی شک فریبا را بر میانگیخت پس با بی میلی مشغول خوردن شد . سعی داشت راه حالی بیابد که بازگشت به تهران را به تعویق بیندازد .در همین حال بود که فریبا با سینی چای برگشت سر سفره و بی مقدمه گفت :
کیخسرو خبر داشت که تو میآیی ، ازش خواسته بودم که میز توالتتو برام بیاره ، دیروز در جنگل راه میرفت که یه لنگه از دمپاییهای منو دید لابد چون میدونست من این موقع تو جنگل کاری ندارم فهمید که باید دنبال تو بگرده .
سارا جوابش را گرفت اما با سر در گمی به چیز دیگری میاندیشید . نمیتوانست این قضیه که هنوز آدمهایی هستند که در حاشیه جنگل زندگی میکنند و باز هم قدم زدن در آنجا برایشان تازگی دارد را هضم کند .
-گذشته از این اینجا کوچکه ، اگه مهمونی بیاد همه ی اهالی یه شبه خبر دار میشن.
چای گرم بود و حالش را جا میآورد ،آنرا تا آخر سر کشید و استکان را توی سینی گذاشت تا فریبا باز هم برایش بریزد .
-عسل هم داخلش حل کن تا جان بگیری مادر ، راستی نگران فردا هم نباش به مامانت صبح زنگ زدم گفتم هفته ی دیگه بیان دنبالت ،نمی دانند مریضی گفتم اینجا رو دوست داری رفتی قدم بزنی.
دوست داشت بپرد بغل فریبا و بوسه بارانش کند . بله اینجا را دوست داشت و میخواست آن حوالی را حسابی بگردد.
-چه خوب که موافقی ، دلم خیلی میگرفت اگر به این زودی میرفتی .
لبخندش را فرو داد و به فریبا گفت : ممنون ، من هم همینطور .
امیدوار بود که روزهای خوبی در انتظارش باشد ،اما فعلا باید قوایش را برای بهبود سریعتر جمع میکرد، تا زمانی که خوب نشده بود فریبا اجازه ی خروج از خانه را به او نمیداد … هرچه باشد قرار بود او را به زودی ببیند .
برچسب:
نویسنده: بهنام میرزایی