خرید بک لینک

دکتر سالک چیزهایی روی کاغذ یادداشت کرد و با لحنی آرام خطاب به دختر جوانی که در فاصله ی نزدیکی از او روی کاناپه ی راحتی دراز کشیده بود گفت:

_ترانه حالا می خواهم از خواب بیدار شوی از پنج تا یک میشمارم وبا شنیدن عدد یک بیدار می شوی.

منوچهر سالک از سی و پنج سال پیش که تحصیلاتش را در رشته ی روانشناسی و با اخذ مدرک دکترا به اتمام رسانده بود به درمان و همچنین تحقیق در این رشته پرداخته بود ودر کارش چه نزد بیماران و چه همکاران یک شخص کاملا حرفه ای و قابل اعتماد به شمار میرفت تاجایی که اگر همکاری تشخیص قطعی در مورد بیماری یا نحوه ی درمان آن نداشت بیمارش را نزد دکتر سالک می فرستاد یا با مشورت گرفتن از دکتر او مناسب ترین راه را جهت مداوای بیمارش در پیش می گرفت .

ترانه رادمهر بیماری بود که توسط یکی ازمشاورین خانواده به او معرفی شده بود دختری بیست و شش ساله با چهره ای زیبا و شخصیتی به غایت خجالتی . روانشناسی که شخصا و بنا به آشنایی قبلی با دکتر سالک تماس گرفته بود شخصیت ترانه را پیچیده و نفوذ ناپذیر توصیف کرده بود و اصرار ورزیده بود که دکتر سالک پرونده ترانه را به دلیل ضرورتهایی که وجود داشت بپذیرد .

اولین جلسه ی دیدارشان صرفا به پرسش و پاسخ هایی جهت آشنایی با ترانه گذشت ؛ سوالاتی از قبیل اینکه او از چه خانواده ای می آید؟ چند خواهر و برادر دارد؟ علایق دوران بچگی؟ وضعیت اقتصادی و سابقه مشکل روانی خانواده؟ رابطه ی والدین و…

دکتر سالک متوجه شد که ترانه از پیله ای که به دور خود کشیده به این راحتی ها بیرون نمی آید ؛ بعد از این همه سال و با کوله باری از تجربه ، ترانه اولین نفری نبود که تمایلی به بروز احساسات و ورود به مباحث خصوصی زندگیش نداشت ، بارها پیش آمده بود که بیماران از طرح موضوع یا شکافتن آن امتناع میورزیدند و با اینکار سر نخ لازم را به دست دکتر کاردان می دادند .

جلسه ی دوم روانکاوی مانند جلسه ی قبل سپری شد دکتر سوال می پرسید و ترانه در حالیکه در انتخاب کلمات دقت قابل ملاحظه ای به کار می گرفت پاسخ میداد تا اینکه دکتر سالک با لحن مطمئنی موضوع را مطرح کرده بود.

_ترانه می خواهم که برای حدود پنج دقیقه تو را به خواب مصنوعی ببرم البته اگر موافق باشی.

ساییده شدن دندان هایش را بر هم حس کرد ؛ ترانه چیزهایی نا خوشایندی در مورد هیبنوتیزم شنیده بود اینکه تمام زندگی آدم حتی خصوصی ترین موارد را بیرون می کشیدند و روح و روان بیمار را متلاطم می کردند ، اما قبل از اینکه مخالفت کند دکتر ادامه داده بود: خواب مصنوعی یا همان هیبنوتیزم فرایندی است که طبق آن پزشک این امکان را می یابد تا با تشخیصی دقیقتر جهت مداوا و پیرو آن سلامت دوباره روانی فرد اقدام کند .دکتر سالک چند دقیقه ی دیگردر مورد فواید این کار توضیح داد و در پایان گفته بود : این پیشنهاد من جهت بهبود سریعتر حال توست اما تصمیم با خودت است و می خواهم بدانی که هیچگونه فشاری جهت قبول این روش متوجه تو نیست و می توانیم به راحتی روند این دو جلسه را در پیش بگیریم .

فشار از روی شانه های ترانه برداشته شد.موقع خداحافظی دکتر او را تا دم در مشایعت کرده بود و گفته بود : با هوشی که در تو سراغ دارم میدانم که عاقلانه ترین تصمیم را می گیری . همین یک جمله کافی بود که ترانه در تصمیمی که گرفته بود متزلزل شود. از نظر دکتر او یک فرد با هوش بود صفتی که کمتر در مورد او به کار می بردند . اگر تصمیم شتاب زده ای میگرفت دکتر سالک را نا امید می کرد و اگر خود را در معرض آن آزمایش هراس آور قرار می داد تبدیل میشد به یکی از موش های آزمایشگاهی پزشکان برای اثبات فرضیاتشان . تمام یک هفته را به سبک و سنگین کردن این موضوع پرداخت تا سر انجام دریافت که احترامی که برای دکتر سالک قایل است با هیچ فرد دیگری قابل رقابت نیست و پنج دقیقه هم آن قدرها ضرری ندارد .

دکتر سالک شروع کرد به شمارش معکوس : پنج، چهار، سه، دو، یک ترانه حالا از خواب بیدار شو

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۳۹۶ساعت 15:52 توسط غزال گلستانی |

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

صفحه بندی