سرش از آن همه فکر شوم به دَوَران افتاده بود حتی از تصور آن خیال هم چندشش می شد . چادرش را روی صورتش پایین آورد و به دیوارسیمانی پیاده رو تکیه داد دانه های درشت عرق از زیرچانه و گردنش سر میخوردند و درجایی روی شکمش به هم متصل می شدند .آرام بدن لرزانش را رها کرد و روی زمین نشست .سردی آسفالت کف پیاده رو بدن مرطوبش را می سوزاند با این وجود قادر نبود به ایستادن ، راه رفتن یا چیز های دیگر بیاندیشد . سرش روی گردنش سنگینی می کرد و هر لحظه بغضش می ترکید ، اگر مهدی او را با این حال میدید گردن آن نامرد فریبکار را می شکست .
ناگهان اتفاقی را حس کرد کسی در نزدیکی اش برای چند لحظه توقفی کرده و دور شده بود . لای چادر را محتاطانه با دو انگشت در حدی که بتواند ببیند باز کرد و با ناباوری به اسکناس دویست تومانی مچاله ای که روی چادرش قرار داشت خیره شد .در واکنشی نا خود آگاه نسبت به این واقعه اسکناس را برداشت و خودش را کمی جمع کرد مطمئن نبود که بخواهد موقعیتش را عوض کند فقط نمی خواست او را با کسی که گدایی میکند اشتباه بگیرند چادرش را بیشتر روی صورتش آورد و اطراف را از نظر گذراند .دقایقی به همان نحو سپری شد سعی کرد ظاهر خود را از دید عابران ببیند ولی چیزی دستگیرش نشد . زنی که سراپا در چادر سیاه پیچیده شده و در پیاده رو نشسته . این زن میتوانست به غیر از گدایی بهانه ی دیگری برای نشستن داشته باشد مثلا فشارش افتاده باشد یا خسته و مریض به دنبال تازه کردن نفس باشد البته برای آن موقع روز با صورتی پنهان شده دلیل موجهی به نظر نمی رسید بعد یادش به حرف منشی شرکت افتاد که از لباس پوشیدن آن ها انتقاد کرده بود و در دلش گفت " حق دارند "
رعنا می خواست از جایش بلند شود اما میترسید کسی او را بشناسد دقایقی به همین منوال گذشت ولی یارای حرکت نداشت نه مغزش فرمان می داد نه اندامی اطاعت امر می کرد ، سر انجام دویست تومانی را که اکنون مچاله تر شده بود با خجالت سر جای اولش بر گرداند و درست مانند شکارچی که با قرار دادن طعمه به انتظار صید می نشیند بدون کوچکترین حرکتی چشم به راه ماند . با نزدیک شدن به میانه روز خیابان ها شلوغ تر میشد و او حس غریبِ دو گانه ای داشت از سویی آسوده خاطر گشته بود که فقط یک نفر در موردش این اشتباه را کرده بود و از سوی دیگر میدید که بار دیگر دست خالی به خانه می رود . سرش پایین بود که صدای سکه ها را شنید دو سکه پنجاه تومانی . حالا چیزی کمی بیشتر از پولی که او را به خانه میرساند داشت .چند دقیقه بعد صدای دختر جوانی مخاطب قرارش داد : مادر جان دارم برات هزاری می ذارم حواست باشه . گل از گل رعنا شکفت و از همان زیر سری تکان داد آن وقت گذاشت دختر به قدرکافی دورشد بعد هزاری را برداشت ، با خودش گفت " جوانها گشنه نمی مانند؟ "
هوا کم کم تاریک میشد ودر تمام این ساعات از جایش تکان نخورده بود حتی با وجود گرسنگی که دیگر بی طاقتش کرده بود نمی توانست بی خیال چند صد تومان دیگر بشود ، انگار هرچه بیشتر به سمت غروب می رفت مردم مهربانتر می شدند . با خود عهد کرد "پانصد تومان دیگر " امروز دیگر تکرار نمی شد و او قصد داشت حالا که غرورش خدشه دار شده بود نهایت استفاده را ببرد نیم ساعت دیگر هم گذشت و آسمان به کل سیاه شد فقط بیست و پنج تومان بدست آورده بود ولی می ترسید مادرش نگران شود به علاوه در خانه بچه ها گرسنه بودند . پاهایش به شدت درد می کردند و قادر نبود تکانشان بدهد آنقدر به حالت نیم خیز مالیدشان که خون جریان پیدا کرد و توانست صاف بایستد و نهایتا راه برود .
سر راه ایستگاه اتوبوس وارد یک ساندویچ فروشی شد پنج ساندویچ کتلت سفارش داد و همان جا با ولع یکی را خورد ، بعد داخل یک میوه فروشی شد و چند تا سیب و کمی سبزی خوردن خرید مادرش عاشق سبزی خوردن بود .
از اتوبوس که پیاده شد حال عجیبی داشت که مدت ها تجربه اش نکرده بود پس از تجربه ای که امروز داشت انگار سختی ها برایش بی معنی شده بودند کاری کرده بود که از انجامش پشیمان نبود ، در عین حال به حدی دوربود از ذهن و فرهنگی که درآن تربیت شده بود که مطمئن بود دیگرهرگز انجامش نخواهد داد و در همان حال ناجی زندگی و فرزندانش بود . رعنا وارد سوپر محله اشان شد و مستقیم رفت سراغ چیز هایی که تمام آن روز را برایشان نقشه کشیده بود . یک ظرف ماست ، یک عدد کنسرو ماهی ،چند تا تخم مرغ، یک بسته خرما و بیسکوییت برای بچه ها . لبخند بر لب کلید را در قفل پیچاند و وارد خانه شد .
برچسب:
نویسنده: بهنام میرزایی