خرید بک لینک

تا فاصله ی دو روز بعد پایش را هم از خانه بیرون نگذاشت ، دو قدم که راه می رفت بدنش به لرزه می افتاد و تپش قلب می گرفت. در اوقاتی که با فریبا سرگرم نبود کتاب می خواند تا کمتر نبود پریا و تشویش دیدار با کیخسرو عذابش دهد . روز سوم که تلفن همراهش را برای چند دقیقه روشن کرد متوجه پیامی شد که توسط مادرش ارسال شده بود بیتا زودتر از موعد مقرر وضع حمل کرده و خوشبختانه هر دو سالم بودند اما هیچ کس آنقدری هم به خودش زحمت نداده بود که تلفنی خبر دهد .

فریبا برای دلخوشیش گفت که مادرش می داند که او تلفنش را خاموش نگه می دارد ولی برای خودش روشن بود که دلیلش چیز دیگریست.

" او اولویت آنها نبود"

آنروز یگانه کفشهایی را که همراه آورده بود پوشید و موازی با پرچینهای پشت خانه به سمت محلی که حدس میزد خانه ی کیخسرو در آن واقع شده باشد به راه افتاد . به فریبا گفته بود که به پیاده روی نیاز دارد و عامدانه آن ساعت از روز را انتخاب کرده بود که زمان استراحت فریبا باشد .

باید مستقیم پیش میرفت تا جایی که به جاده دو راهه ی باریک جنگلی میرسید ، راه سر بالایی را میگرفت درست منتهی میشد به خانههای روی تپه . با خود فکر کرد : زندگی روی تپه ، میان جنگل و نزدیک به دریا از افسانههای پریان هم رویایی تر باید باشد .

هنوز کاملا به بالای تپه نرسیده بود که آنها را دید ، تعدادی کلبه ی کوچک که در فواصل حدوداً دو یا سه متری از هم قرار داشتند و ظاهرشان شبیه هر چیزی بود جز قصههای پریان . اگر دیروز به صورت غیر مستقیم آدرس محل سکونت او را از فریبا در نیاورده بود محال بود باور کند که کسی در چنین جایی زندگی میکند. از آمدن پشیمان شد ، چه بی دلیل برای خودش از کاه ، کوهی ساخته بود . اکنون که در چند قدمی خانه اش قرار داشت ظاهری که از کیخسرو پیش خودش ترسیم کرده بود مبدل شد به جثه ی درشت و خشن یک مرد غریبه.

"چطور خودم را بازیچه کرده ام؟ از یک اتفاق بسیار معمولی حالا البته نه آنقدر معمولی ، از یک اتفاق معمولی به کجاها رسیدم ؟"

تا بیش از این دیوانه بازی در نیاورده بود باید تمامش میکرد ، همین امروز زنگ میزد و از پدرش میخواست که کسی را به دنبالش بفرستد خواست برگردد که با شنیدن صدای اتومبیلی که از راه ماشین رو پشت تپه بالا میآمد ایستاد .منتظر ماند تا سرنشینش را ببیند راننده وانت را خاموش کرد وپیاده شد. مردی پنجاه یا شصت ساله سنگین وزن و شکمی بر آمده که او را به یاد شکم بیتا می انداخت . مرد روستایی که از لحظه ی اول متوجه حضور سارا شده بود پرسید : خانم دوباره گم شدی؟

گاو پیشانی سفید شده بود ، اگر چند روز دیگر میماند ساکنین دهات مجاور هم از داستانش با خبر میشدند .

با خجالت به سمت سراشیبی به راه افتاد .

-اینجا انبار علوفه و طویلههای چند تا از اهالیه که آن طرف زندگی میکنند .

سارا چرخید و دید که روستایی با انگشت به چند تا خانه که کمی بالاتر درست مقابل چشمانش بودند اشاره میکند.

به هر جهت باید بر میگشت که دوباره مرد روستایی گفت : آن خانه را میبینی ؟ اونی که از همه به ما نزدیکتره ، خانه ی کیخسروهِ همونه که توی جنگل پیدات کرد.

دیگر نمیخواست حرفی از او بشنود ، نیازی هم به تشکر نمیدید آنقدری با فریبا صمیمی بودند که به قول خود فریبا با کیخسرو این حرفها را نداشتند .

خدا حافظی کرد و به راه افتاد ، برای برگشتن وتر مثلث را انتخاب کرد ، جنگل را . این آخرین باری بود که آنجا را میدید . دلش برای فریبای مهربان تنگ میشد اما او و خواستههایش با امثال فریبا بسیار فرق میکرد ، و بیش از این نمیتوانست خودش را با رویا و خاطره سر گرم کند . او به دنیای واقعی تعلق داشت به خیابانهای شلوغ به دوندگی و به انسانهای واقعی ، به آدمهایی که وجود خارجی داشته باشند . نباید و نمیتوانست به ایدهآلها بیندیشد زمانی که تعریفی برای ایدهآل وجود نداشت .

با خود گفت : برمی گردم پیش آدمهایی که مهربان نیستند ولی این وسط ارتباطی وجود دارد که از جنس وهم و خیال نیست .

کم کم شیروانی خانه ی فریبا میان سقفهای رنگی و افراشته ویلاهای اطراف پیدا میشد که صدایی از دور صدایش کرد .

-سارا خانم صبر کنید .

سارا او را شناخت ، کسی را که شبیه به هیچ کدام از خوابهایش نبود .

کیخسرو جوانی نهایتا سی و پنج ساله ، بلند قامت و لاغر اندام با شانههای پهن و دستان کشیده بود. دندانهای سفید و مرتب و چال زنخدان روی چانه ی بیرون زده اش اولین چیزهایی بودند که توجه سارا را جلب کردند.

سارا به او نزدیکتر شد و با لبخند سلام کرد .

در تمام مدتی که صحبت میکردند که هیچ کدام از حرفهایشان به یاد سارا نماند تمام حواسش معطوف به او بود خود واقعی او و آن لحظات سحر انگیز ، باید تمام جزئیات چهره ی او را به خاطر میسپرد . به انتهای بالا رفته ی ابروهایش و به موجی از مژههای قهوهای رنگی که چشمان نافذش را احاطه کرده بودند خیره ماند ، نگاهی که هم مهربان بود و هم رخنه کننده فقط از چنین چشمهایی ساطع میشد . صورت استخوانی او در جایی که به استخوان فک متصل میشد زوایای مدهوش کنندهای به وجود آورده بود .

سارا میان بهشت و آسمانها به پرواز در آمده بود و عرش را سیر میکرد کیخسرو آنجا بود و در زمانی که به سرعت باد گذر میکرد می توانست نگاهش کند ،کیخسرو شبیه به هیچ کس و هیچ رویایی نبود ، صورتی اساطیری و لبخندی جادویی داشت که او را از هر بنی بشری جدا میکرد . سارا با گونههای گلگون و چشمانی تبدار وارد خانه شد در حالی که حس میکرد از دنیا فرسنگها فاصله گرفته .



برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 22:13

صفحه بندی