خرید بک لینک

فریبا داشت برنج پاک میکرد .آرام آرام تعدادی از برنجها را پیش میکشید و مشغول وارسیشان می شد . چشمهایش که تنگ میشد معلوم بود که چیزی پیدا کرده ،آشغال برنج را با نوک انگشت اشاره به یک طرف سینی می راند و وارسی را از سر می گرفت . سارا در روز های گذشته چند بار داوطلب کمک شده بود اما فریبا هر دفعه به عذری کمکش را رد کرده بود.

"نیاز داشت کارهایش را خودش انجام دهد "

-دیروز هوا خیلی خوب بود ،راستی گفتم کیخسرو را هم دیدم ؟ او هم نیاز داشت که اطلاعات بیشتری به دست بیاورد .

- صبحی خودش گفت ، خوشحال بود که این بار راهو گم نکردی .

"خوشحال بوده اما از چیز دیگری "

-چرا ازدواج نکرده عمه؟ قبلا از فریبا شنیده بود که او تنها زندگی می کند .

فریبا برنج های پاک شده را داخل کاسه ای ریخت و از جا بلند شد . آنوقت آرام آرام رفت به سمت شیر آب . خوب که آب روی برنج ها را شست خوب که وقت تلف کرد گفت: تا جایی که من کیخسرو را می شناسم آدم ازدواج نیست .

سارا در حالیکه سعی میکرد آرام به نظر بیاید گفت : یعنی چی که نیست ؟ از همان مدلی که بابای من نبود و در بیست و پنج سالگی عروسی کرد ؟ و خنده ی تصنعی کرد .

فریبا کارد کوچک اره ای به دست گرفت و نشست سر کار مورد علاقه اش که پاک کردن سبزی ها بود . سارا برای خودش چای ریخت و وانمود کرد که مشغول خواندن تقویم دیواری است . هر از گاهی در این میان نیم نگاهی به فریبا می انداخت ،این کارهایش لج سارا را در می آورد ، انگاری نمی توانست در آن واحد دو کار را با هم انجام بدهد.

سر انجام که کلامش را چند بار زیر و بالا کرد پاسخ داد: کیخسرو در دنیای خودش زندگی میکنه هیچ چیزی رو برای خودش نمی خواد از بچگی این اخلاقو داشت اول دوم سوم دهم دیگران ، آخر آخر خودش. سر زلزله بم سنگ تموم گذاشت هم زمین پدریشو یه شبه فروختو پولشو اهدا کرد هم اینکه خودش چند ماه برای کمک به بم رفت اون موقع هنوز دانشگاه می رفت .

سارا با خودش منظره ی شهر آوار زده ای را تجسم کرد که در لا بلای خرابه های آن مردی با قامت بلند از مردم نالان دستگیری میکرد .

فریبا ادامه داد: چند سال در همین رستم رود خودمان معلمی مدرسه کرد و زمانیکه حس کرد نیازمند تر از او هم هست رفت سمت کشاورزی و نجاری .

-اما همه ی اینها مانع نمی شه که او خوشبخت نباشه .

انگار همه او را همینطوری می خواستند درخدمت دیگران ، وقف دیگران ، احتمالا غیر مستقیم خواستشان را به او القاُ هم می کردند .

-همینه دیگه ، کیخسرو با همین حال خوشه .

-حتی اگه حرف شما درست باشه شاید جور دیگه ای بسیار راضی تر باشه . آدما فرصتش که پیش بیاد تازه می فهمن خوشبختیه واقعی چیه .

باید کسی بقیه را از این سوُ تفاهم که به قیمت روح و روان یک انسان تمام می شد در می آورد .

فریبا هم پا شد و چایی ریخت ، سپس استکان را روی لبه ی چوبی پنجره گذاشت .هوا سرد نبود اما نسیم ملایمی که به داخل می آمد باعث می شد تا هاله ای بخار مانند ، رایحه ی عطر آگین چای را به سمتشان هدایت کند .

در همین حال و هوا بود که فریبا نزدیک آمد شانه ی او را میان انگشتانش فشرد و با لحن حکیمانه ای گفت : با تمام اینها تو و او به درد هم نمی خورید.

- و شما و ابراهیم خان به درد هم می خوردین؟ نتوانست خشمش را کنترل کند ،واقعا فریبا گذشته و جوانی خودش را فراموش کرده بود ؟

-ما فرق داشتیم سارا .

-چه فرقی ؟ شما که عشقو انتخاب کردین چرا اینطور میگین ؟

-کلی تاوان دادم سر این عشق از همه چیزم گذشتم و مهمتر از همه این بود که ما هر دو عاشق بودیم .

سارا کلی حرف آماده کرده بود اما این جمله ی آخر …هنوز آنقدری مطمئن نبود که کیخسرو هم همان اندازه درگیر عشق شده باشد .

سارا رفت توی بالکن و خیره شد به منظره ای که روبرویش قرار داشت .کیخسرو هم او را می خواست چشمهایش که هر از گاهی از روی زمین یا از شاخه های اطراف گرفته می شد و برای چند لحظه ی ناب کوتاه در نگاه او گره می خورد پر از تمنای وصال بود .کاش به یاد می آورد که چه ها گفته بودند ،کاش تمام آن لحظات را فیلم گرفته بود تا روزی صد بار تماشایشان می کرد .

فریبا شانه به شانه اش ایستاد گلویش را صاف کرد و گفت:

-تو اولاد منی مادر ،فکر میکنی میتونم غصه ات رو ببینم ،از خدام بود که میشد اینجا کنج دل خودم بمونی که خوشبختیتو ببینم ولی راهِ نشده نمیشه ،من از وقتی کیخسرو بچه بوده میشناسمش همش مردم داشته باشن مردم بخورن مردم بپوشن ولی ابراهیم خان ِمن نه ، دین و دنیاش من بودم حست را می فهمم اما میترسم از روزی که زاریتو ببینم نمی خوام سر خورده بشی از عشق .


حتی اگر این اتفاق می افتاد بار اولش که نبود، قبلا هم آسیب خورده بود تنها عشقی را که در همه ی زندگی داشت از دست داده بود . روز هایی بود که حس می کرد پس از او، پس از شیدا ادامه ی حیات پوچ و بی معناست اما حالا که به واسطه ی عشق دیگری جهانش رنگ و بو گرفته بود آنرا سفت می چسبید و به هیچ قیمتی ،تحت هیچ شرایطی رهایش نمی کرد چون پس از او جهان دیگر وجود نداشت .

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 22:13

صفحه بندی