پنج روز از ترک تهران می گذشت و نکته ی حیرت انگیز در اینجا بود که هیچ تعلق خاطری به شهری که تمام عمرش را در آن گذرانده بود حس نمیکرد . عمه فریبا روز قبل پرسیده بود دلش برای چه کسی بیشتر تنگ شده و سارا پاسخ داده بود : هیچ کدام. احساس گناهی وجود نداشت مگر آنها از او یاد می کردند ؟ نه براستی که محبتی میانشان وجود نداشت .
مانند روز های قبل روی ایوان نشسته بود و به روبرو خیره مانده بود .احساسش با روزهای قبل تفاوت کرده بود. شاید محیط کمی آشناتر به نظر میرسید اگرچه حتی یک قدم از حاشیه دور خانه فراتر نرفته بود . یک بار فریبا تمام روز را کنارش ماند اختلاط کرده بودند ولی این اتفاق دوباره نیفتاد...فریبا زن با تجربه ای بود . اگر سارا با کسی دمخور نبود و ازمیان تمام آن مناظر زیبا به همین گوشه ی خلوت بسنده کرده بود احتیاج به چیزی کمیابی داشت به اسم خلوت .
چند تا برگه زرد آلو به دهان گذاشت تا تلخی کامش را بشویند اما با اینکار سوزش گلویش بدتر شد و به سرفه افتاد . آنقدر سرفه کرد که چشمانش به اشک افتاد . داخل رفت و کمی آب نوشید و دعا کرد که مریض نباشد آنوقت باری میشد روی شانه های فریبا . به ایوان برگشت هوا گرمتر از همیشه بود نگاهی کرد به سوی دمپایی هایی که همینطور بیکار گوشه ای به حال خودشان رها شده بودند . پنجشنبه بر می گشت بی آنکه تنی به جنگل زده باشد . هراس رفته بود و جایش را به کنجکاوی روزهای دور داده بود. با دمپایی های پلاستیکی قرمز و سفیدی که به پا داشت راه رفتن در جنگل چندان راحت نبود اما معمولا جاده های سنگلاخ برای رهرو پر منفعت ترند . موسیقی را زمزمه می کرد و پیش می رفت و هر از چند قدمی می ایستاد تا نفسش آرام بگیرد . صوت پرندگان با نوای آشنا ، هارمونی خارق العاده ای خلق کرده بود که حواسش را پرت میکرد دوباره ایستاد زمان هم ایستاد و نوای آشنا قطع شد نامش را به خاطر نمی آورد اما ترانه را شناخت . پریا برخی اوقات زمزمه اش می کرد.
گلویش از ورم بغض سرکوب شده در حال ترکیدن بود و او قول داده بود گریه نکند . اگر عهدش را میشکست یاد او برای همیشه فراموش میشد . شروع کرد به دویدن به ناکجا . آبشار اشک روی گونههایش بند نمیشد ، پرواز میکرد و با چین و شکن موهای رقصانش در هم میآمیخت .هر چه میدوید از او و از خودش دور و دورتر میشد . پریا رفته بود و او داشت میترکید . آنقدری رفت که دیگر رمقی برایش نماند ، با حالی زار خودش را ول داد روی زمین . یک عمر خاطره در عرض فقط چند ثانیه بارها از جلوی چشمانش گذر کرد ... همهچیز را تار میدید ، دراز کشید روی خاک سبز جنگل چشمانش را بست و باز هم گریست دلتنگ بود بیشتر از هر عاشقی برای معشوقش...
در برزخ بود نه نه برزخ نبود در سردابی معلق بود . سرش تیر میکشید و بند بند اندامش از هم فاصله میگرفتند ، سعی کرد چشمانش را بگشاید ، همه جا تاریک بود زمان و مکان را از دست داده بود . صدای ضجّهای به گوش میرسید انگار کسی را شکنجه میکردند اما او حتی قادر نبود سرش را بچرخاند . سرما بیداد میکرد جهنم برای همه داغ نبود . تلاش کرد که به یاد بیاورد چطور مرده بود که ناگهان فهمید حتی نمیداند کیست.
خیلی بیهوده است این زندگی ، در دنیا بی کس وقتی هم مردهای بی نام و نشان و درد و سرما...حتی نیرویی برای دیدن تمام چیزهایی که میخواستی بعد از مرگ با چشمان خودت ببینی تا باورت شود نداری.
دستش را به اطرافش کشید ، چیز لای انگشتانش گره خورد ، آنرا به صورتش نزدیک کرد شاید قابل رویت شود اما قبل از آب بویی به مشامش رسید دستش را بی بینی اش نزدیکتر کرد رایحه وارد وجودش شد و همه جا را اشغال کرد دوباره آنرا استشمام کرد خون در رگ هایش جریان گرفت به دستگاههای عصبی رسید و پیام صادر شد ، دریافت البته به کندی صورت گرفت مانند کسی بود که از کما به زندگی باز میگردد و حافظه اش را به مرور باز مییابد ، همه چیز را به خاطر آورد ، نه مرده بود نه گرفتار عذاب الهی شده بود ،البته وضعیتش چندان هم بهتر نبود تک و تنها جایی در اعماق جنگل فراموش میشد و از درد و وحشت جان میداد .
دستانش را بار دیگر بو کشید و گفت : بوی علف نم کشیده .
همان موقع صدای مردانهای که بی شک زیباترین صدایی بود که در تمام زندگی شنیده بود نجوا کنان گفت :
بله ، بوی علف نم کشیده ، سپس دستی به پیشانی سارا گذشت و بعد با یک حرکت او را از زمین بلند کرد و بنای دویدن گذاشت .
سارا همانطور که در تب میسوخت با لبخندی جواب محبت ناجیش را داد و از هوش رفت .
برچسب:
نویسنده: بهنام میرزایی