درست زیر بالکن قرار گرفته بود پس کمی گردنش را کج کرد تا صاحب صدا را ببیند .
-با من بودین ؟
-همان جا باش الان میام پایین .
تنها فکری که به نظرش رسید این بود که او را برای معرفی به کسی زیر نظر داشته اند ، اکنون علت حضور گاه و بی گاه دختر همسایه را در بالکن میفهمید "من را میپاییده " لبهایش را به هم فشرد و دستی به گونههای پرش کشید سپس با داخل انگشتانش مژهها را تا جایی که میشد به بالا تاب داد . همین موقع بود که در خانه باز شد و دختر بلند و بالا بیرون آمد . نزدیک مریم که رسید با همان صدای کلفت گفت : دنبالم بیا و با شتاب از کوچه خارج شد . چیزی در رفتار او وجود داشت که مریم را وادار به اطاعت میکرد، دختر جایی در پیاده رو که با بوتههای شمشاد از خیابان جدا میشد ایستاد و با نگاهی عاری از هر گونه احساس زل زد به مریم . اینجا بود که مریم برای این ملاقات هر دلیلی را میتوانست متصور شود جز خواستگاری .
دختر بی مقدمه شروع کرد:
-بارها تو را دیدم که از خانه ی همسایه بیرون می آیی همیشه هم کلی دفتر و کتاب همراه داری ، درس میخونین؟
مریم متوجه شد که دختر از عطر غلیظی استفاده کرده و علی رغم قد بلند کفشهای پاشنه داری هم به پا داشت در این حالت نزدیک به یک وجب بلند تر از مریم بود که این به خودی خود باعث برتری او میشد.
مریم که نمیتوانست دلیل این دیدار را حدس بزند به سادگی گفت : بله، برای کنکور .
دختر همانطور که با سینه ریزش بازی میکرد پرسید: درست چطوره ؟
تحمل مریم داشت تمام میشد پس به گفتن کلمه ی " خوبه " بسنده کرد .
دختر حالا داشت روی یکی از پاشنههایش میچرخید ، کارهایش غیر عادی بودند و این مریم را میترساند .
-امروز زود تعطیل کردی .
این دختر ساعات دقیق رفت و آمدهایش را داشت حتماً موضوع جدی در میان بود ، ناگهان اشکال پازل کنار هم قرار گرفتند ، بارها داستان هایی را در مورد روشهای هنرمندانهای که دزدان برای ربودن دختران جوان به کار میگرفتند خوانده بود ، معمولاً مردان جوان خوش تیپ و به ظاهر عاشق را سر راه دخترها قرار میدادند و همین که اعتماد دختر را جلب میکردند نقشه عملی میشد ، در مورد او و شاید برای از بین بردن هر گونه سوا ظنّی یک دختر را جلو فرستاده بودند .
مریم نگاهی به اطراف انداخت هنوز فرصت فرار داشت قلبش در حال انفجار بود یک.. دو.. سه ..ولی قبل از این که بتواند بدود صدای دو رگه دختر او را به خود آورد : من شعله هستم ، اسم تو چیه؟
مریم با ترس اطراف را میپایید همه چیز تمام شده بود و او فرصتی را که داشت از دست داده بود، هر آن چند مرد قوی هیکل از راه میرسیدند و او را میبردند .
-هی با تو هستم کجایی ؟ همیشه همین قدر حواس پرتی ؟ دیدم دیشب با مرد بیچاره چه کار کردی .
- چی ؟ شعله دیده بود
شعله نگاه ملامت باری به سوی او انداخت - همین که شنیدی ، فلک زده را زیر گرفتی و در رفتی .
-نه من ... مریم به گریه افتاد . من من نفهمیدم که...
-که چی ؟ شعله فریاد کشید
جهان دور سرش میچرخید ، دستش را به جایی گرفت تا زمین نخورد ، یک در صد هم احتمالش را نداده بود که به مرد بینوا آسیبی زده باشد ، سرعتش هنگام تصادف پنج کیلومتر هم نبود .
-تو خودت دیدی ؟
شعله با لحن شماتت باری گفت : معلومه که دیدم فکر کردی همه مثل خودت گیج و حواس پرتند؟
-آخه چطور امکان داره ؟ من سرعتی نداشتم... وای خدا من الان باید چه کار کنم ؟ می دونی کجاست ؟
-اون موقع که زدی و رفتی باید فکر اینجاهاشو می کردی .
-آخه من اونو دیدم که پا شد و ... خیلی ترسیده بودم فکر نمیکردم که چیزیش شده باشه الان باید چه کار کنم؟ ؟ کجا برم ؟
-نمی دونم قبرستون لابد .
مریم بی حرکت منتظر بقیه حرفهای شعله شد .
- تو که از کوچه بیرون رفتی مردک را دیدم که روی زمین افتاد . زیاد البته دلم نسوخت چند شبی بود که توی کوچه ی ما جا خوش کرده بود خب برای حیثیت اهالی هم خوب نبود ، یکی دو ساعت بعد که از پنجره ی اتاقم نگاه کردم متوجه شدم که تکان نخورده ، از برکت چراغ سر کوچه نور به اندازهای بود که قابل دیدن باشد ، ماندهام تو چطور ندیدیش با آن همه آشغالی که دور خودش انبار کرده بود ؟
-گفتی تکان نخورده بود ؟
- نه گمان کنم ضربه خورده به سرش ، صبح زود که از طرف شهرداری آمدند و جنازه اش را بردند از چند تا از همسایهها هم سوالاتی پرسیدند .
دنیا برایش به پایان رسیده بود یک نفر را کشته بود . جلوی چشمانش سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمید . چشم که باز کرد هم کلاسیش بالای سرش بود شعله کشان کشان برده بودش خانه ی خودشان و بعد آنها را خبر کرده بود .
-مریم چی شد یک مرتبه ؟ از خانه ی ما که رفتی خوب بودی.
مریم ساکت بود فقط میخواست بمیرد .
-مامانم به خانه اتان زنگ زده که بیایند دنبالت . بعد سرش را به مریم نزدیک کرد و آهسته در گوشش گفت : پاشو جلوی این زشته .
مریم از جایی که دراز کشیده بود شعله را نمیتوانست ببیند اما حضورش را در اتاق حس میکرد ، همین که نیم خیز شد او را دید که کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط خانه خیره شده بود ، سپس انگار که تله پاتی بینشان باشد چرخید و لبخند تسکین دهندهای به سوی مریم زد ، لبخندی که طی آن همه سال هرگز تکرار نشد اما همان یک دفعه کافی بود ، این لبخند تنها چیزی بود که مریم را به دنیا متصل کرده بود انگار شعله با آن گفته بود:
" فراموش میشود ، آرام میگیری ، من با تو هستم ، رازت بین خودمان میماند " .
دلش برای لبخندش تنگ شده بود ، دو روز پیش برایش کوکو سبزی پخته بود حالا حلوایش را درست میکرد .
سرش را بر گرداند تا قطرات اشک توی ماهیتابه نریزد .
برچسب: تقدیر یک فرشته,تقدیر شادمهر,تقدیر نامه,تقدیر شروین,تقدیر شادمهر عقیلی,تقدیر و تشکر,تقدیر یک فرشته دانلود,تقدیر یک فرشته قسمت اول,تقدیر پر ایمان,تقدیر از پزشک,
نویسنده: بهنام میرزایی