- مریم خانم خودت را کشتی ، بیا یک کم استراحت کن .
صدا متعلق به لیلا دختر عموی شعله بود همان که آن شب به جای مریم در بیمارستان ماند ، شبی که به صبح نکشید و او تنها همراه همیشگی زندگیش را سر هیچ و پوچ از دست داد . برایش ماجرا را اینگونه تعریف کرده بودند . شعله از پیاده روی عصر هنگام بر میگشت که به همراه یکی از زنهای همسایه سوار آسانسور میشود ، آسانسور همان ابتدای حرکت جایی بین طبقه یک و دو گیر میکند سپس صداهای عجیب و غریبی شنیده میشود و آسانسور با سطح زمین بر خورد میکند ، زن همسایه از ناحیه دست و گردن احساس درد میکند و راهی بیمارستان میشود ، اما شعله تا چند ساعت بعد از رفتن به بیمارستان امتناع میکند و سر انجام به خاطر درد خفیف در قفسه ی سینه و بنا به توصیه مادرش آمبولانس خبر میکند ، شعله همان شب و قبل از اینکه پزشکان فرصت انجام کاری داشته باشند در اثر پارگی طحال و خونریزی داخلی فوت کرد و مریم را با عذاب وجدان ابدی تنها گذاشت .
روی حلواها را که تزئین میکرد دوباره صدای لیلا را شنید : به خدا خود شعله هم راضی نبود .
او از شعله و روابط بین آنها چه میدانست ؟ میدانست وقتی مریم تبدیل به یک مرده ی متحرک شده بود هر روز به سراغش میآمد ، برای دقایق طولانی پیشش میماند ، حتّی تشرش میزد دائم از او میخواست که به خود بیاید ؟
برای همه مسجل بود که مریم از شدت درس خواندن به بیماری عصبی مبتلا شده و از او قطع امید کرده بودند با این حال او بود که مریم را به زور فرستاده بود سر جلسه ی کنکور ، اگرچه که نه آن سال نه سال بعد در کنکور پذیرفته نشد .
طبق عهد ناگفتهای که با هم بسته بودند هرگز حرفی از ماجرای آن شب نمیزدند اما تا سالها شاید برای تسلی خودش زیر لبی میگفت " من دکتر بشو نبودم " ، شاید منظورش این بود که اگر من قرار بود روزی دکتر شوم و به هم نوعان خدمت کنم هرگز جان آدمی را نمیگرفتم .
مریم تبدیل شد به دختر منزوی و خانه نشین که تنها دلخوشیش گذراندن اوقات با همرازش بود ، سه سال بعد با اولین و تنها خواستگارش ازدواج کرد فقط به این دلیل که برای خودش جایی داشته باشد حتّی بچه هم نمیخواست ، اعتماد به نفس هر کاری را از دست داده بود ، آن اوائل حد اقل شعله ترغیبش میکرد به جلو رفتن اما انگار او را هم دلسرد کرده بود .
سینی حلوا را به طرف لیلا دراز کرد.
- شما زحمت اینها را میکشید ؟
نگاه خیره ی لیلا اذیتش میکرد کمی روسریش را جلو کشید و با آن گوشه ی چشمانش را خشک کرد . صوت قرآن که در خانه پیچیده بود حالش را دگرگون می کرد. برای مردی که او کشته بود کسی نه مراسمی گرفت نه قرآن خواند.
لیلا بی توجه به در خواست مریم وارد آشپزخانه شد و گفت : ما آن شب در بیمارستان حرف زدیم .
پشت کمر مریم تیر کشید .
- شعله به من چیزهایی گفت .
با شانههای آویخته ایستاده بود و آنچه را که شنیده بود مرور میکرد " چه بر سرش میآمد ؟"
میدانست لیلا حرفهای دیگری هم دارد اما نباید گوش میکرد ، بدنش شروع کرد به لرزیدن ، دست ها، پاها، حتی گوشهایش هم میلرزیدند . این چه بازی بود که شعله راه انداخته بود ، سی سال رازش را نگه داشته بود و حالا تصمیم به رسوایی او گرفته بود ، چرا ؟
- گوش میکنی؟
لیلا معطل جواب دادن او نشد سرش را نزدیک گوش او آورد و نجواکنان گفت :
- من میدانم که آن شب چه اتفاقی افتاد .
تیر خلاص زده شد .
باید هرچه سریعتر از آنجا میرفت اصلا شهر را ترک میکرد ، قدرتش را نداشت وگرنه بهتر بود که خودش را از این عذاب و بی آبرویی رها میکرد .
همینجا بود که صدای جیغ زنانهای به گوش رسید و لیلا با شتاب از آشپزخانه خارج شد ، مریم هم دنبالش کرد تعدادی از زنهای سیاه پوش دور مادر شعله که از هوش رفته بود جمع شده بودند و سعی در کمک داشتند . چشمانش لیلا را تعقیب میکرد ، شک داشت که شخص دیگری از ماجرا اطلاع داشته باشد .
ناگهان جواب سوالش را گرفت .
" این انتقام شعله بود "
برچسب: تقدیر یک فرشته,تقدیر شادمهر,تقدیر نامه,تقدیر شروین,تقدیر شادمهر عقیلی,تقدیر و تشکر,تقدیر یک فرشته دانلود,تقدیر یک فرشته قسمت اول,تقدیر پر ایمان,تقدیر از پزشک,
نویسنده: بهنام میرزایی