از پلههای اتوبوس بالا رفت ،بیشتر صندلیها خالی بود رفت نشست کنار پنجره یکی از ردیفهای آخر . کیفش را سفت گرفت توی بغلش و چشمانش را بست . بیشترین لطمه را از عزیزترین کسانش خورده بود ، آن از شعله این هم از دخترش . کافی بود مهسا پیش خود تصمیم نمیگرفت ، میتوانست تصمیم را به عهده ی خود او بگذارد ، اگر فقط میدانست با همان حرکت بچه گانه زندگی مادرش را خراب میکند مسلماً انجامش نمیداد ولی دیگر دیر شده بود ، مهسا اشتباه کرده بود دودش به چشم خودش هم میرفت اصلا همه تاوان میدادند . با خودش فکر کرد حرکت بعدی لیلا چه میتواند باشد صد در صد نقشهای داشت وگرنه اینطور سرش آوار نمیشد. لیلا معلم بود و شوهرش کارمند، سه فرزند داشتند و در خانه ی اجارهای زندگی میکردند با این حال فرضش هم محال بود که قصد اخاذی داشته باشد . راننده ترمز ناگهانی گرفت و مریم در صندلی پلاستیکی به جلو لیز خورد، شاید لیلا فقط اظهار وجود میکرد . دست کرد داخل کیفش که تسبیحش را بیابد که متوجه شد عینکش را جا گذاشته بود . با دستپاچگی و قبل از آنکه مادر شعله به هوش بیاید آنجا را ترک کرده بود اگر لیلا دوباره جایی تنها گیرش میآورد همه چیز را میگفت ، مشخص بود که از زجر کشیدن او لذت برده بود . شروع کرد به صلوات فرستادن ، دلش نمیآمد برای شعله هم بفرستد اگر حتی لیلا دهانش را بسته نگاه میداشت رازش که فاش شده بود ،هیچی نباشد الان به چشم لیلا او یک قاتل بود . اتوبوس به ایستگاه آخر رسید و مریم آخرین نفری بود که پیاده میشد ، مخصوصاً دو ایستگاه را رد کرده بود که فرصت بیشتری برای فکر کردن داشته باشد.
کلید را که در قفل خانه میانداخت ذرهای انرژی برایش نمانده بود ، در که باز شد بدن سنگینش را کشید داخل و ول شد روی زمین.
- مامان اومدی؟
در را به زور بست و دکمههای بالایی مانتویش را گشود .
-ای وای مامان چی شده ؟
مهسا دو زانو کنارش نشست و زد زیر گریه و این تازه اول کار بود احتمالش وجود داشت که در روزهای آینده پلیس در این خانه را بزند .
-من میرم آب قند بیارم ،یک وقت بلند نشی سر گیجه میگیری.
مهسا دوید سمت آشپزخانه و لحظاتی بعد محتویات شیرین لیوان را که به خورد مادرش میداد نطق همیشگی را از سر گرفت :
-بسه دیگه به خدا ، خودت را هلاک کردی این چند روزه ، من که خودم به شخصه به جز زمانی که سر خاک بودیم ندیدمت ، خدا رحمتش کند از زنده اش هم بیشتر زحمت دارد.
مریم به کمک مهسا از زمین بر خاست . خیلی حرفها داشت که به دخترش بزند میخواست سرش فریاد بکشد و دعوایش کند کاری که این همه سال نکرده بود اما بلد نبود ، حتی نمیدانست از کجا شروع کند .
به کاناپه اشارهای کرد .
- بذار همین جای بنشینم .
خوب برو تو اتاق یک کم بخواب ، این خانمم که اومد خودم میرم عینکتو ازش میگیرم .
دستی چنگ انداخته بود و داشت قلبش را از توی قفسه ی سینه اش بیرون میکشید .کاش میشد در خانه را باز نکنند " لیلا ول کن قضیه نبود ".
-لیلا ؟
-بله ،اگه تنها یه دونه آدم حسابی تو کل این خانواده وجود داشته باشه همین لیلاست. بی تکلف ، بی ادعا. دوباره که بلند شدی مامان.
- کی میآید ؟
همان موقع بود که زنگ در به صدا در آمد . مریم به سمت در خانه رفت و گفت : خودم باید باشم .
-وا چرا ؟
کفشش را پوشید ، نفس عمیقی کشید و در را گشود . لیلا به محض دیدن او به داخل اتومبیل پرایدش که چند متر جلوتر از در خانه پارک شده بود رفت . مریم کمی صبر کرد اما چون میترسید مهسا هر لحظه از روی کنجکاوی پشت سرش ظاهر شود به طرف ماشین رفت ودر کمک راننده را باز کرد ، آخ که اگر مهسا آن حرفها را به مهین نزده بود ...
-عینکتان را روی کابینت پیدا کردم ،گفتم لازمتان می شه .
- خیلی ممنون خودم میآمدم . "لازمش نمی شد "
صورت لیلا در هم رفت ، نگاهش را از مریم گرفت و به جلو خیره شد و پرسید :
-سوار نمیشین؟
می توانست ؟؟؟
داخل ماشین گرم بود اما جرات نمیکرد شیشه را پایین بدهد ، اگر کسی حرفهای لیلا را میشنوید چه؟
-راستش از بعد از تشییع دنبال فرصت مناسب میگشتم ، میدانم که از شنیدنش خیلی ناراحت میشین ولی از ندانستنش...
-اگه چیزی هست که لازمه بدونم...
- معلومه که لازمه. لیلا بیش از اندازه عصبانی بود .
- شعله میگفت آسانسور که رها شد برای یک آن تمام زندگیش از جلو چشمانش گذشت دلش بد جوری ترسیده بود، حتی قبل از رفتن به بیمارستان تصمیم داشت به شما تلفن کند که دیگر فرصت نشد ، برای همین هم بود که اصرار داشت شما شب کنارش بمانی .
- من را که بالای سرش دید اصلا این حس را نداشت که ممکناست اتفاقی برایش بیفتد با این وجود چون تصمیمش را گرفته بود همان ساعت اول همه چیز را برایم تعریف کرد ... من مسول عمل هیچ کسی نیستم ولی این قضیه ثانیهای رهایم نکرده . باور نمیکنم که آدمها قادر به چنین کارهایی باشند .
در این لحظه مریم سیلاب اشکهایش را با دستانش پوشاند، نمیدانست به خاطر غریب رفتن مرد کارتن خواب است که این چنین میبارد یا اندوه شرم راز فاش شده اش ؟
لیلا دست جلو آورد و مچ دستان او را گرفت و گفت : گریه نکن مریم جان ، بگذار رویت را ببوسم ، خدا بیامرز به خودش بیشتر بد کرد .
مریم متعجب شد ، پس اگر لیلا هم کار شعله را تایید نمیکرد اینجا چه میکرد ؟
من اطلاع دقیقی از داستانی که شعله برایت سر هم کرده ندارم ولی ماجرای واقعی از این قرار است :
-آن شب که با مرد گدا تصادف کردی شعله نقشه اش را میریزد ، نزد عمویم میرود و او را مجاب میکند که مرد گدا امنیت را از کوچه گرفته و حتی برای او اسباب مزاحمت و دردسر شده ،عمو و باغبانشان صبح سحر مرد بیچاره را گوشمالی میدهند و سوار وانت کرده و جایی اطراف شهر رهایش میکنند .
مریم مانند یک مجسمه بی حرکت مانده بود ، یادش نمیآمد که آنجا چه میکند ؟ زنی که روبرویش پشت هم حرف میزد را نمیشناخت . زن غریبه دست جلو آورد و شانه اش را مالید . - حالت خوبست مریم جان ؟ میخواهی به دخترت خبر بدهم ؟ سپس شروع کرد به تکان دادن او .
-مریم خانم یه چیزی بگو.
-شما چیزی میگفتین میشه دوباره تکرارشان کنین ؟
- بله بله ،،،در واقع اصلا تصادفی در کار نبوده ، شما احیانا با خرت و پرتهای طرف بر خوردی داشتی ، در همین حد بوده ...شعله فکر میکنه و نقشهای می ریزه ، میدانی که هیچ وقت و در هیچ برههای دوست صمیمی نداشته به جز شما البته که این رابطه رو هم با کلک و به اصطلاح با باج گیری به دست آورد... شما چرا هیچ وقت پیگیر نشدی ؟ می دانم که میترسیدی اما بالاخره راهی وجود داشت برای روشن کردن حقیقت . من هنوزم موندم شعله چطور تونست ؟ یه چیز دیگه هم این که اگر خودش اون شب فوت نمیشد با چه رویی میتونست بعد از سی سال اینو به شما بگه؟
-مریم به سؤالات فراوان لیلا اهمیت نمیداد ، شعله و بار گناهش برایش مهم نبود ، عینکش را از روی داشبورد بر داشت و از اتومبیل پیاده شد ...
چه چیز برایش مانده بود جز افسوس عمری که از دست رفته بود ، زندگی که به باد داده بود، شادی که نکرده بود یا لذتی که هیچ گاه نبرده بود . همان هنگام دخترش را دید که تمام قد بیرون خانه انتظارش را میکشید. همیشه فکر میکرد که سرنوشت اینگونه برایش خواسته اما حالا یک چیز را میدانست ، تقدیرش را خودش رقم زده بود .
برچسب: تقدیر یک فرشته قسمت آخر,تقدير يك فرشته قسمت آخر,رمان تقدیر ارغوان قسمت آخر,قسمت آخر تقدیر یک فرشته دانلود,رمان بوسه تقدیر قسمت آخر,رمان شب تقدیر قسمت آخر,رمان درگیر تقدیر قسمت آخر,
نویسنده: بهنام میرزایی