سامان آرام سر سارا را بوسید و در بغل نگهش داشت ، دخترک سخت نیازمند محبت بود ، بازوهایش را سفت چسبیده بود مبادا در برود . تارهای نازک موهایش که از زیر شال سرمهای رنگی بیرون زده بود لبهایش را قلقلک میداد .
-امروز کجاها بودی ؟ خیلی از حالش بی خبر بود.
سارا با صدائی که بیشتر به زمزمه میمانست گفت : روانشناس .
-ا پس خوبه ؟ راضی ای؟
-اونی که مادرت معرفی کرد نیست ، این چهارمیه .
آخرین باری که همدیگر را دیده بودند مادرش شماره مطبی را به سارا داده بود ، بعد از آن فقط چند بار تلفنی حال پرسی کرده بودند . با این حساب سه ماه بیشتر بود که آنها را ندیده بود چقدر بد کرده بود ، لا اقل سارا را رها نمیکرد او که ازرابطه ی آنها خبر داشت .
-خب این چطوره ؟
-همه مثل هم . این را گفت ، خودش را از بغل سامان بیرون کشید و برگشت پشت فرمان .
- کاش یک مدت یه جا میرفتی.
-تو رفتی ؟ سارا جلو را نگاه میکرد .از همین امشبش مشخص بود سامان هر شب تا دیر وقت کار میکرد حتی بیشتر از گذشته .
-نه ولی من باور کردم و پذیرفتم که پریا رفته ، راهی جز این نداریم .
-من خستهام سامان ، میشه منو تا خونه ببری ؟
خانه ! پریا همیشه میگفت: سارا تو خونه بند نمیشه ... سامان همینطور که به سارا نگاه میکرد دریافت که او پس از پریا تبدیل به آدم دیگری شده . سارا یی که در گذشته میشناخت یک پارچه شور و غوغا بود ، علی رغم این که شیفته و شیدای پریا بود به کارهایش به تصمیماتش و اصولا هر چیزی که بویی از روزمرگی داشت ایراد میگرفت .عقیده داشت که هر دو روزی که مانند هم بودند حتما به بطالت گذشته اند.
-آره حتماً ، راستی بیتا زایمان کرد ؟
-دو سه هفته دیگه . پیاده شدند و جاهایشان را عوض کردند .
سامان که پشت فرمان نشست گفت : باید حسابی خوشحال باشی و در جا از حرفی که زده بود پشیمان شد ، هر کودنی میفهمید که سارا تا خوشحالی فاصله ی زیادی داشت. حتی در چهره اش هم نمود پیدا کرده بود ، صورتش به نحو مشخصی لاغر بود و شانههایش خمیده به نظر میرسیدند ، درست مثل کسانی که زیر بار سنگین کمرشان میشکند ، او هم کوهی از غم را به دوش میکشید . سبز چشمانش بی فروغ و پوست حریر گونش مات و بی طراوت بود. روزی را به یاد آورد که پریا از ملاقات دکتر پوست بر گشته بود با لحن شاکی گفته بود : یعنی حاضرم هر کاری کنم تا پوست سارا را داشته باشم ولی نمیشود دیگر .
پریا، پریای زیبایش همیشه برای او بهترین بود ، مهربان ،خانم و گرم و عاشق . هرگز دیگر زنی چون او را پیدا نمیکرد خیالش را هم نداشت. الان که چهار ماه گذشته بود چهار سال نه چهل سال دیگر هم میگذشت کسی را به جای او به خانه ی قلبش راه نمیداد شاید در سالهای دور ازدواج میکرد به حساب تنهایی از روی اجبار اما دیگر دل نمیباخت آن گونه که برای پریا باخته بود، او مجموع همه ی خوبیها بود .
سارا جوابی نداد ، خردهای هم به سامان نمیگرفت او تلاش میکرد جو را عوض کند .
سامان هم آسیب خرده بود اما او به کس دیگری فکر نمیکرد ، نمیتوانست برای کسی دل بسوزاند فقط نیاز داشت که وقت لعنتی را به گونهای بگذراند و برای این کار کی بهتر از معشوق پریا ، دست کم وجه اشتراکی داشتند . قید بقیه را زده بود با آدمهایی که سعی میکردند وانمود کنند اتفاقی نیفتاده کاری نداشت ، مادرش بیتا را بهانه میکرد " پریا رفته اما زندگی دیگری در جریان است باید مراقب بیتا باشیم " حتی با دل راحت اشک هم نریخته بود ، بیتا حامله بود و ناراحت میشد ، خودش هم نگریسته بود نگذاشته بودند البته ، مراسم تشییع و سوم را به لطف داروهای آرام بخش از دست داده بود، کلّ ماه اول را هم تحت تاثیر قرصهای تجویزی عمویش که البته مقاطعه کار ساختمان بود و نه متخص اعصاب و روان در گوشه ی خانه به انزوا گذراند. خبر که رسید بیتا این دفعه پسری در راه دارد خاطره ی بیتا کم رنگ تر هم شد ، مادر هر سه شکم دختر زاییده بود اکنون پسری پا به دنیا میگذاشت که هنوز نیامده جای همه را پر کرده بود ، حتی مردهها را .
در طول راه سامان چندین بار دیگر سعی کرد که سارا را به حرف بگیرد اما جوابهای تک کلمهای و سر بسته ی سارا امکان موفقیت را به صفر رسانده بود . سامان میدانست که سارا به این زودیها سر پا نمیشود ولی فکر این که دختری به این جوانی زندگیش را با افسردگی که روز به روز به وخامت میگذارد تباه کند ذهنش را بد جوری درگیر کرده بود .
به خانه که رسیدند سارا گفت : میخواهی آژانس بگیری ؟ تعارف نمیکرد بیاید داخل ، دلیلی نداشت ، کسی به دنبال زنده کردن یاد پریا نبود .
ماشین را داخل حیاط پارک کرد ، پدرش هنوز نیامده بود اما اتومبیل آخرین مدل شوهر بیتا را کنار آلاچیق دید به مقایسه که میرسید نادر و سامان زمین تا آسمان فرق داشتند همان اندازه که دنیای بیتا و پریا متفاوت بود.
وارد شد سرش را انداخت پایین و یکراست رفت طرف پلهها ، بیتا کم شلوغ میکرد که حالا دخترش هم با گریه بهانه ی چیزی را گرفته بود . برای شام با اکراه پایین آمد بس که پیغام پسغام دادند . سر میز بیتا از یکی از هم کلاسیهای سابقش گفت که با هزار من دوا و درمان بالاخره صاحب بچه شده اما چند ماه نگذشته از شدت فشار کار سخت پشیمانست ، مادر که متوجه استرس او شده بود دلداریش داد و گفت : تو فرق داری با تجربه ای،همه ی ما هم کنارتیم . بیتا زد به گریه : هیچ حاملهای مصیبتی را که من کشیدم تحمل نمیکند . نادر با اکراه قاشق پر از برنجش را توی بشقاب گذاشت و مشغول دلداری دادن به بیتا شد . قیافه اش داد میزد که دلیل اصلی ناراحتیش از دست رفتن لذت شام امشب است نه اندوه همسرش ، مادر هم دستمالی از روی میز بر داشت و دزدکی اشک چشمانش را پاک کرد . واقعا چه فکری میکرد ؟ تا کی میخواست به این بازی مسخره ادامهٔ دهد ؟ پدر غذایش را میخورد فقط آرام تر . دست کم فیلم بازی نمیکرد .بیتا به مظلومیت خودش میگریست ، مادرش برای بیتا نمیگریست یکی غذا نمیخورد برای خوشایند بقیه ، یک نفر هم میرفت به دیدن روانشناس که بقیه را ساکت نگاه دارد . با خودش گفت من تا کی دوام میآورم ؟ و در یک لحظه ی کوتاه بدون اینکه بخواهد فکر کند گفت :
- بابا من چند روز میرم رستم رود پیش عمه فریبا .
پدرش که انتظار چنین حرفی و اساسا هیچ حرفی را از جانب او نداشت غافلگیر شد ، به جای او مادرش گفت : سارا یادت رفته تا چند روز دیگه وضع حمل بیتاست ؟ در ثانی هیچ کدوم نمیتونیم باهات بیاییم تنهایی دلت میگیره ، جلساتتم هست. و انگار تازه یادش افتاده بود لب گزید . بعد از چند ثانیه سکوت پرسید : راستی امروز چی شد ؟
سارا تا آمد جوابی بدهد پدرش گفت : به فریبا خبر میدم ، پنج شنبه که تو کارخونه کارم کمتره خودم میبرمت ، صبح زود راه میافتیم .
برچسب: پس از تو,پس از تو نمونم برای خدا,پس از تو نمونم برای خدا گلپایگانی,پس از تو نمونم برای خدا دانلود,پس از تو نمونم,پس از توافق,پس از تو نمودم برای خدا,پس از تو روح سرگردان موجم,پس از تو قسمت بادم,پس از تولد نوزاد,
نویسنده: بهنام میرزایی