خرید بک لینک

انگار نه انگار که شهریور پارسال بود که با پریا و سامان و چند تا از دوستانشان رفته بودند نور . بیشتر به خاطره ای دور می مانست یا هاله ای از یک رویای شیرین جاری در فضا و زمانی دیگر. چقدر خوش گذشته بود مخصوصا به پریا که شمال را بهشت خودش می دانست . در تله کابین نمک آبرود جایی میان توده های متراکم مه و شاخه های سر به فلک کشیده ی درختان بودند که پریا پرسیده بود : برویم سری به عمه فریبا بزنیم ؟

_ عمه فریبای بابا ؟

_نه پس عمه فریبای همسایمون .

سارا برایش رو ترش کرده بود _یه کاره بریم چی بگیم بعد از این همه سال ؟

_سامان تو چی میگی؟ قبلا در موردش برایت گفته ام کنجکاو نیستی ببینیش ؟ پریا لبخند می زد.

سامان با دودلی پاسخ داده بود : بچه ها را چه کار کنیم ؟همه را ببریم ؟

_آنها با من ،راهی نیست تا آنجا چند ساعته برگشتیم . فکر کنم آخرین باری که رفتیم رستم رود تو دبیرستانی بودی سارا نه؟ دلت برای آن روزا تنگ نشده ؟یادت میاد چقدر شیطنت کردیم ؟

سپس رو کرد به سمت سامان و گفت : بیتا تازه نامزد کرده بود و کلی با نادر رودربایستی میکرد منو سارا هم حسابی از خجالتشون در آمدیم .این بار هم نوبت معرفی نامزد جان منه به عمه خانم ،به سارا هم که البته امیدی نیست لااقل تا ده بیست سال آینده . چقدر خندیده بودند ...

اکنون سارا چیز زیادی از دیدار چند ساعته اشان با فریبا به یاد نمی آورد هر چه بود مربوط به روز های دور و زیبای گذشته میشد روزهای خیلی خیلی دور.

پشیمان بود از این که سر میز حرفش را زده بود کاش زمان به عقب بر می گشت چطور میتوانست چند روز را با زنی که به زحمت میشناختش تنهایی سر کند ؟او که نه به دنبال لذت بردن از مناظر زیبا بود نه می توانست و نه می خواست خودش را با یاد اوقات زیبایی که با او داشت آزار دهد .او فقط در جستجوی راه در رویی بود از تونل سیاهی بی پایانی که در آن اسیر شده بود.

همه اش تقصیر سامان بود او پیشنهاد خانه ی عمه فریبا را داده بود .

"مردم چه می دانند که من چه می خواهم حالا در یک روستای دور افتاده و خلوت چه کار بکنم ؟ "از توی تخت بلند شد و از روی کتابخانه اش قرصی برداشت و به دهان گذاشت سپس آب دهانش را جمع کرد و قرص را پایین داد. حس بدی بود فرو دادن قرص بی آب اما او بی حوصله تر از آن بود که برای یک لیوان آب به طبقه پایین برود . با خود گفت :چطور آنجا تاب بیاورم ؟به رختخواب که برگشت خیالش راحت شده بود فردا می گویم که حوصله اش را ندارم همه هم از خدایشان است . شب در خواب دید که عمه فریبا با لباس های یکدست سیاهرنگ بر سر خاکی شیون و زاری می کرد بر سر خاکی که آرامگاه پریا نبود .بیدار که شد اندیشید "همینم مانده که فریبا برای او عزاداری کند باید دیوانه باشم که بروم "

وارد آشپزخانه که شد بیتا را دید که با آن هیکل گرد و قلمبه اینور و آنور می رفت دلش برایش سوخت.

_سلام

_سلام خانم یک وقت بد نگذره انگار جای ما دو تا رو عوض کردن... وسط استراحت هات یه سراغیم از من بگیری گناه نمیکنی .

معلوم بود او هم شب بدی را گذرانده .

_نسیم رفت مهد ؟

_آره نادر بردش ،راستی از کارخونه تماس گرفتن انگار مشکلی پیش اومده ،بابا گفت شاید این هفته نتونه ببردت .

سارا با لحن خونسردی گفت :اشکالی نداره خودم با اتوبوس میرم .

نمی دانست چطور این کلمات از دهانش بیرون پریدند او که تصمیمش را گرفته بود. شاید ناخود آگاه با بیتا لجبازی می کرد شاید طاقتش کم شده بود یا امکان داشت که از شلوغی خانه فرار می کرد .به هر حال حرفی زده بود و سخت است که روی چیزی اصرار داشته باشی بعد به ناگه بی خیالش شوی پس می رفت و چند روزه بر می گشت می رفت آنقدری که رفته باشد .

ساعت نه صبح بود که سوار ماشین شد یکی از راننده های کارخانه عهده دار رساندن سارا به رستم رود شده بود .ساک دستی کوچک و یک کوله پشتی تنها چیز هایی بودند که با خودش آورده بود . وسایل زیادی لازم نداشت برای مسافرت یک هفته ای . دو کتاب برداشته بود که در مواقع بیکاری که احتمالا شامل اکثر اوقاتش می شد بخواند ،مقداری سوغاتی برای فریبا و چند تکه لباس برای خودش . وارد جاده که شدند خطاب به راننده گفت : من از سرعت نمی ترسم ،گفتم که نگران من نباشید .

راننده که مردی با موهای فلفل نمکی و در اواسط پنجاه سالگی بود بلافاصله جواب داد :اتفاقا اگر چاشنی تجربه را به سرعت اضافه کنیم خیلی هم بهتر است ،ولی مهندس خیلی تاکید داشت به آرام رفتن .

سارا جواب نداد فقط با خودش فکر کرد "سالی که نکوست از بهارش پیداست " و چشمانش را روی هم گذاشت .عازم سفری بود که به کسل کننده ترین نحو ممکن آغاز شده بود عمه فریبا هم که به نوبت خود معجونی بود .

برچسب: پس از تو,پس از تو نمونم برای خدا,پس از تو نمونم برای خدا دانلود,پس ازتو نمونم برای خدا گلپایگانی,پس از تو نمونم,پس از توافق,پس از تو نمودم برای خدا,پس از تو روح سرگردان موجم,پس از تو قسمت بادم,پس از تولد نوزاد, نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 17 آبان 1395 ساعت: 21:47

صفحه بندی