ظاهر فریبا درست مانند یکی از زنهای شمالی بود ، لباس بلندی به تن داشت و پارچه ی رنگارنگی پیچیده بود دور سرش .در رفتارش اما چیزی وجود داشت که انحصاری خودش بود شاید بتوان اسمش را اصالت گذاشت اگرچه سالها بود که در میان مردمی زندگی میکرد که به نوعی یکی از آنان شده بود اما اصلش را حفظ کرده بود. زیبا حرف میزد و با وجود کهولت سنّ قدمهایش استوار بود .سارا متوجه زنجیر طلایی بلندی شد که روی سینه ی فریبا این ور و آن ور میرفت زمانی که او در حرکت بود و هر از چند گاهی با لمس انگشتانش انگار میخواست مطمئن شود که گردنبند سر جای خودش باقیست .
خانه تمیز بود اما اثاثیه زیادی نداشت . سارا به اتاقی که فریبا برایش در نظر گرفته بود راهنمایی شد ، یکی از اتاقهای رو به جنگل . در همان لحظه ی اول پنجره را بازرسی کرد و وجود توری با شبکههای بسیار ریز روی آن خیالش را راحت کرد .نشست روی تخت و اتاق را از نظر گذراند ، قالی کوچکی در قسمت ورودی به چشم میخورد اما بقیه ی اتاق فقط با موکت فرش شده بود رنگ دیوارها جدید شاید مربوط به دو یا سه سال پیش بود اما عمر موکت بیشتر از اینها بود نه پرزی داشت نه رمقی . میز آرایش هم داشت بلند شد و به طرف آن رفت لوازم آرایشی همراه نیاورده بود جز کرم مرطوب کننده که احتمالا شرجی هوا آن را هم بلا استفاده میگذاشت با این حال دلش گرم شد و در همان حال دلش برای فریبا سوخت زن بیچاره برای فقط چند روز توی زحمت افتاده بود ." دختر جوانی که از تهران میآید کیفهای رنگارنگی را که مملو از لوازم آرایش بودند کجا میگذاشت ؟ " به خودش در آینه نگاه کرد و به یاد آخرین سفرش با پریا افتاده همین جا در همین خانه کنار هم نشسته بودند با کولههای شلوغی از خرت و پرت و لوازم آرایش . چشمانش را از خودش گرفت و مشغول جا دادن لباسهایش شد در کمد خالی که گوشه ی اتاق قرار داشت . شاید به خاطر میز آرایش مجبور میشد تمام یک هفته را بماند و وقتی بر میگشت...امان از وقتی که بر میگشت نه نباید به آن فکر میکرد آینده قدغن بود نامرد بود آیندهای که با رسیدنش همه چیزت را میگرفت و میبرد ارزش اندیشیدن نداشت.
آن روز بدون اتفاقی خاصی و به کندی تمام شد ، بعد از نهار فریبا پیشنهاد پیاده روی داده بود که سارا آنرا رد کرد .فریبا بیشتر عصر و شب را به صحبت درباره ی مسائل روزمره پرداخت گویی او هم اعتماد چندانی به سارا نداشت تا از موضوعات مهمتری حرف بزند ، تنها نکته ی خوب داستان اینجا بود که حرفی از پریا نشده بود .
سارا قبل از اینکه برای خواب به اتاق برود از زیر شیر آب یک لیوان را پر میکرد که فریبا گفت: قرص میخوری ؟
"مگر جرمی میکرد که اینطوری مچش را گرفته بود؟"
بعید میدانست که پدرش او را به فریبا سپرده باشد ، پیرزن پایش را از گلیمش درازتر کرده بود پس جوابی هم نمیگرفت .
-اگر به درد بخوره به اندازه ی خودت هم داری یه دونهام به من بده مادر.
سارا در سکوت به اتاقش رفت . او هم کم خواب بود و هیچ غرض دیگری نداشت …
به زیر لحاف خزید و همان جا بی حرکت ماند ، امیدوار بود فریبا زودتر بخوابد و همه چیز فراموش شود. دقایقی بعد حضور او را در اتاق حس کرد ، فریبا چراغ را خاموش کرد و گفت : پنجره رو باز کن و از چیزی نترس خانه ی ما امنه و همین نزدیکا مردم هوامونو داران .
سارا که داشت نفس کم میآورد به آرامی سرش را بیرون آورد خوشحال بود که تاریکی فضا را گرفته بود .
-حالا قرصو به مادر پیرت میدهی یا نه ؟
سارا بدون اتلاف وقت بلند شد و چراغ را روشن کرد . قرص و لیوان آب را که به فریبا میداد پرسید : چرا همه به شما میگن عمه ؟
فریبا با دستهایی که از فرط چروک رگهای آبیش نمایان بود قرص را به دهان گذاشت و جرعه ی کوچکی آب خورد و با خنده گفت : به سنّ من که رسیدی همین مقدار آب هم کشنده میشود این وقت شب .
سپس ادامه داد - به این خاطر که همه خودشان مادر داشتند شاید هم من فراری بودمو کسی آنقدر جدّیم نمیگرفت که بتوانم مادر باشم پس در حد عمه ی سالی یکبار ماندم .
سارا درد نهفته در حرفهای او را حس کرد از طرفی در او به چیزی پی برد که به او حالت روحانی میبخشید، فریبا مثبت اندیش بود ، جایی که میتوانست با گله بگوید از داشتن بچه محروم بوده جمله ی دیگری به کار برده بود و مسبب تمام سالهای دوری را تصمیم و انتخاب خودش میدانست و از آن با لحن طنز یاد میکرد .
فریبا را بیشتر از گذشته حتی بیشتر از همین چند ساعت پیش دوست داشت اما این هم دلیل قانع کنندهای نمیشد در جواب به این سوال که اساساً آنجا چه کار میکرد ؟ میدانست که پیرزن در صدد افشای رازهای زندگیش است، فریبا گوشی میخواست که آنرا یافته بود اما خودش چه ؟ با این تلخی دائم چه میکرد ؟
برچسب: پس از تو,پس از تو نمونم برای خدا,پس از تو نمونم برای خدا گلپایگانی,
نویسنده: بهنام میرزایی