خرید بک لینک

بچه که بود چیزهای زیادی در مورد فریبا شنیده بود ،او یاغی فامیل به حساب میآمد دختر شهری که درعمارتی بزرگ میان ناز و نوازش خانواده و دایه پرورش یافته بود ، یک باره در سنّ هجده سالگی که برای ییلاق تابستانی به مازندران رفته بودند عاشق پسر یکی از ملاکان رستم رود شد . او که عشق زندگیش را یافته بود علی رغم تمام مخالفتهای پدر با پسر ملاک ازدواج کرد . خوشبختانه از خانه طرد نشد اما روحش طوری به شوهر دلبندش گره خورده بود که نه یارای دوری از او را داشت نه رستم رود . بعد از آن هرگز نخواست پای به جای دیگری بنهد . آنها بچه دار نشدند زندگی پر رفت و آمدی نداشتند ولی همین برایشان بس بود ، خوشبخت بودند و طی چهل سال زندگی مشترک هیچ وقت از هم جدا نشدند . سرش را به شیشه تکیه داد.عمه فریبا نباید حال بهتری از او داشته باشد سارا ویران بود و این حس را میفهمید کسی که دل داده وقتی محبوبش را از دست بدهد حتی اگر سرپا حتی اگر به ظاهر قوی بیاید مانند چینی ترک خورده ایست که به کوچکترین نسیمی به هزار تکه مبدل میشود ، برای بار چندم دانست که این سفر اشتباه بزرگی بود ، پریا برای او نه یک خواهر نه یک دوست که همدمش بود پریا عشق اول و آخرش و همه ی وجودش بود چگونه به روزهای عادی بر میگشت وقتی دیگر او را نداشت روزهای عادی چه کلمات غریبی ...پس از او بویی جز مصیبت استشمام نمیکرد .

-خانم مهندس بزنم کنار اگه خوب نیستین؟

لزومی داشت که توضیح دهد نه او نه پدرش هیچ یک مهندس نیستند و نیازی به این همه خوش خدمتی نیست؟ یا این که او تنها کارمندی بود که تلاش میکرد وظیفه اش را به بهترین نحو انجام دهد ؟ کلافه شده بود ولی میدانست که تا رسیدن به مقصد راه زیادی ندارند .

-نه خوبم مرسی .

-خانم مهندس حوالی آدرس رو بلدم ولی اگه شما هم بلدی...

آن اتفاق که برایش افتاد دانشگاه را رها کرد و قصد بازگشت نیز نداشت ، روی پیشانی اش هم چیزی نوشته نشده بود با این حال راننده دست بر دار نبود .

-من مهندس نیستم و نمیخواهم باشم ، فهمیدین ؟ صدایش را بالا برده بود .

راننده به تته پته افتاد : قصدی نداشتم خانم م... راستش تو دهنمه ، گاهی وقتها به پسرم هم میگم آقای مهندس ، پونزده سالشه .

خدایا مرا نجات بده ، دارم دیوانه میشوم کاری کن زودتر برسیم نجاتم بده .

رسیدند . خانه ی فریبا را از دور دید و آنرا با اشاره به راننده نشان داد. خانهای قدیمی، با سقف شیبدار رنگ و و رو رفته ، چیزی میان بنفش زنگ زده یا مسی که به راحتی از ویلاهای نوساز و خوش ساخت اطراف متمایز بود . خانه با پرچینهایی که به زحمت تا کمر میرسیدند مرز بندی شده بود . در هر حال با وجود ویلاهای گرانقیمتی که در اطراف وجود داشت کسی فکر دزدی از این خانه را نمیکرد درست مانند خانههای اهالی روستا . از راننده تشکر کرد وسایلش را برداشت و مقابل در چوبی کوچک ایستاد ، سنگریزهای از کنار پرچین پیدا کرد و با آن روی در کوبید ، دقایقی بعد که جوابی نگرفت و از طرفی مایل نبود با پرسشهای کنجکاوانه ی هیچ کدام از همسایهها روبرو شود به طرف راه کوچکی که در امتداد پرچین به ایوان پشت خانه منتهی میشد رفت. از پلههای سیمانی ایوان بالا رفت .

چشمش افتاد به گلیمی که در گوشهای پهن شده بود و در کنار آن به سماوری که از آن بخار بیرون میزد دو تا استکان کمر باریک و نعلبکیهایی که روی استکانها برگردانده بودند و یک قندان کوچک در دار . کفشش را در آورد و تکیه داد به یکی از پشتیها . فریبا هنوز هم با او زندگی میکرد حتی با این که بیشتر از ده سال از رفتنش میگذشت . چشمانش را از گل های روی گلیم گرفت وهمین موقع بود که تازه چشمش افتاد به منظرهای که روبرویش قرار داشت ، جنگل ، جنگل و تا چشم کار میکرد جنگل .حتماً با شوهرش بارها این جنگل را کشف کرده بودند او که جرات نداشت پایش را تنهایی آنجا بگذارد ، از حیوانهای وحشی و از تاریکی که در دل آن نهفته بود سخت وحشت داشت .

-سلام مادر ، خوش آمدی . ساکی که سارا پشت در جا گذاشته بود را با خود آورده بود.

از جا بلند شد .

-سلام ، ببخشید راننده تند آمد ، آن بیرون هم ...

فریبا با قدمهای بلند و آغوش باز به پیشوازش آمد ، سارا را در آغوش گرفت و زد به گریه ، بدون خجالت و بدون ادا . سارا مطمئن بود که او برای شوهرش گریه میکند ، او که پریا را دو سه بار بیشتر ندیده بود پس نمیتوانست دلتنگش باشد .این وضعیت آنقدر سارا را رنجاند که برای آخرین بار مطمئن شد که سامان نسخه ی اشتباهی برایش پیچیده بود . شاید همان روانشناس آخری که با دیپلماسی منحصر به فردش او را مجاب به پر کردن آزمون میکرد به مراتب کم خطر تر از پیر زنی بود که درجلسه ی معارفه اشک و هق هق تعارف میکرد.

برچسب: پس از تو,پس از تو نمونم برای خدا,پس از تو نمونم برای خدا گلپایگانی, نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: شنبه 29 آبان 1395 ساعت: 15:14

صفحه بندی