ذهنش از هیاهو خالی شده بود بارش را سبک کرده بود تا پذیرای مفاهیم دیگری باشد قدمهایش سبک و در عین حال بسیار با فاصله بودند ، گویی میان برداشتن هر کدام چیزی را از خاطر میگذراند و به درک جدیدی میرسید میان آنچه تا اندکی قبل باور میپنداشت و آنچه که اتفاق میافتاد و این اتفاق افتادن چیز بسیار آشنائی بود واقعیت بود و با مقیاس زمان و مکان اندازه گیری میشد .
عصر آن روز منتظرش بود و همین که سارا را از دور دید دست تکان داد . سارا که نزدیکتر شد به اشاره ی دستی به نشستن روی تنه ی درخت دعوتش کرد . همان جا بیرون خانه ی کیخسرو نشستند سوار بر مرتعی سبز و بر فراز طبیعتی که خانههای کوچک و کم تعداد روستاییان را در بر گرفته بود او پیش قدم شده بود قبل از این که سارا لب به سخن بگشاید .
-سارا امیدوارم در این تنفسی که گرفتی به دور از شلوغیو صدای بوق ماشینها به تصمیم درستی رسیده باشی.
آیا او پیش بینی کرده بود ؟ چرا با وجودیکه مکالمه خوب آغاز شده بود مانعی سر راه قرار داشت ؟
-من میفهمم که نیتت فراموشی نبوده والا اینجا پیدایت نمیشد ، خوب است که عاشق باشی آدمی به عشق زنده است اما به شرطی که آنرا در اثر سؤ تفاهم اشتباه نگرفته باشی برای یافتن عشقی که لایق توست اینجا زیادی کوچک است .
سارا پلک نمیزد و متفکرانه گفت : تو پائولو کولیو را میشناسی ،جایی در کتابی میگوید "هر جا عشق پدیدار شد باید آنرا پذیرفت حتی اگر مفهومش ساعتها روزها و هفتهها پشیمانی و اندوه باشد ".
کیخسرو از جای بر خاست به عادت همیشه دستانش را در جیبهایش کرد و پس از آنی درنگ گفت :
- زمان بده خودش به جستجوی تو میآید ، اگر نظر مرا میخواهی اول با خودت آشتی کن ، خودت را رها کن روحت را آزاد کن و به کسی دل ببند که از تو بی نیاز نباشد وگرنه عشقت از دست میرود و دیگر هرگز هرگز پرواز نمیکنی .
نیاز داشت حرف دیگری هم بشنود یا همین جا با مردی که تا دمی قبل بیشتر از جانش دوست میداشت دمی که انگار متعلق به صدها سال پیش بود وداع میکرد و میرفت ؟
نه حرفی نمانده بود ، وداع کردند و این بار با حالی متفاوت از روزهای قبل برای سارا و کیخسرو او چگونه بود ؟ مثل همیشه ؟ این هم از ذهنش رفته بود ، همهچیز پاک شده بود و او با ذهنی خالی از هیاهو مستقیم به سمت خانه فریبا میرفت چرا که دیگر احتیاجی به درنگ و تامل و تفکر نبود ، حرفی سبک و سنگین نمیکرد ، آینده را با قلم خیال ترسیم نمیکرد خودش بود و خودش و اکنون . دلش غش رفت برای یکی از دم پختهایی که فریبا سر سفره میگذشت و ظرف ترشی .
کنار پرچینها که رسید هوا گرگ و میش بود در ایوان نیمه باز بود احتمالا پنکه سقفی دوباره جواب نمیداد ، از پلهها بالا می رفت که فریبا در آستانه ی در ظاهر شد .
- بیا مادر گفتم الانها پیداش میشه.
سپس از قاب در کنار رفت تا شخصی که پشت سرش ایستاده بود نمایان شود ، سارا و او روبروی هم قرار گرفتند هر دو لبخند به لب تا این که سارا سکوت را شکست .
-خیلی حرفها برایت دارم.
-من هم همینطور ، اصلا برای همین آمدم چون دیگر تحمل نداشتم.
سپس کنار کشید تا سارا وارد شود .
صدای فریبا از آشپزخانه شنیده شد که میگفت : تا شما بنشینید منم غذا رو میکشم ، راستی سامان دم پخت دوست داری؟
" پایان "
برچسب:
نویسنده: بهنام میرزایی