خرید بک لینک

-جواب میدین یا بیام؟

-زحمتشو بکش بابا .

مهسا بالای تلفن رسید و با لحن مردّدی گفت : آشنا نیست .

پدرش بدون اینکه نگاهش را از مطلبی که میخواند بگیرد گفت : من که شماره ی هیچ کس را بلد نیستم.

-بله میدانم . و گوشی را بر داشت.

-الو بفرمائید ؟

صدای زنی ناشناس آن طرف خط پرسید: من با منزل مریم خانم تماس گرفته ام؟

این دیگر چه مدلش بود ؟

-بله ، بفرمایید.

-من مهین ایزدی هستم ، خانم برادر شعله .

آهان ، پس اینطور ، چنین ادبیاتی فقط از فامیلهای شعله بر میآمد . برای دیگران پشیزی ارزش قائل نمیشدند و خودشان را تافته ی جدا بافته میدانستند . مهین را هم خوب به خاطر داشت . چند سال پیش زحمت پختن تمام غذاهای مراسم نامزدی دخترش را به گردن مریم بیچاره انداخته بودند .

مهین پرسید : میشه گوشی رو بهشون بدین کار واجبی دارم .

باز هم خرده فرمایش ، از جان مادرش چه میخواستند ؟

فکرش سریع به کار افتاد - خانه نیستند تا دیروقت هم بر نمیگردند .

-پس تلفن کنید و بگویید که شعله...

مهسا میان حرفش پرید ، لازم بود جلوی این زن از خود راضی را بگیرد.

- مامان موبایل نداره .

صدای مهین کلافه شد .

- این کاریست که به من محول شده. آنها در بیمارستان منتظرند و من نمیتونم مریم رو پیدا کنم ، پس کی باید پیش شعله بماند ؟

مهین چند ثانیه مکث کرد سپس ادامه داد : نمیدونم شاید دختر عمویم بتواند امشب را بماند .

-مگر چه اتفاقی افتاده ؟

-درست نمی دونم ، من خودم تازه مطلع شدم ، به هر حال کسی که با پای خودش سوار آمبولانس شده چیزیش نمیتونه باشه .

حرف به خصوص دیگری نزده بودند . مهسا بلافاصله بعد از قطعه شدن تلفن دوشاخه را تا نیمه از پریز بیرون کشید جوری که برای مادرش قابل تشخیص نباشد، نگران پدرش هم نبود با این وجود گفت :

-عجب آدمهایی ، در خانه اش لم داده و برای ما نسخه میپیچه .

-چی شده بود ؟

-حتماً از همین اداهاییست که مامان اسمشان را گذشته ارزش.

پدرش روزنامه را کنار گذشت و تلویزیون را روشن کرد . مهسا هنوز هم متعجب میشد از دیدن زوجی که نسبت به هم این اندازه سرد وبی تفاوت بودند از این که چطور و به چه انگیزهای این زندگی را شریک شده بودند . زندگی بی عشق یا مصاحبت چه معنایی داشت . پدر و مادرش از آغاز همینطور بودند گویی تنها رشته اتصالی که بینشان وجود داشت دلیل محکمی برای ادامهٔ ی رابطه بود . پدرش سرش به کار خودش بود و هرگز مخالفت یا موافقت نمیکرد ، مریم فرق داشت ، او شعله را انتخاب کرده بود و همین برایش کافی بود .

چشمانش را که باز کرد اولین چیزی که دید کت شوهرش بود که پایین تخت قرار داشت . "یادم باشد سر راه این را هم ببرم خشک شویی " . صدای بسته شدن در خانه را که شنید از تخت بیرون آمد ، با دیدن موهایش از خجالت آب شد " نباید با موی خیس میخوابیدم ". چند دقیقه بعد مشغول گردگیری خانه بود که صدای مهسا او را از جا پراند .

-چرا روسری پوشیدی ؟

-موهایم پف کرده بود .

مهسا از کنار مادرش که رد میشد از گوشه ی چشم نگاهی به طرف تلفن انداخت .

-مامان شیر تو یخچاله ؟

-بله الان میام من هم نخوردم گفتم با هم باشیم .

" دروغ میگفت" مهسا مادرش را خوب میشناخت ، امکان نداشت قبل از گردگیری خانه لب به چیزی بزند .

دوشاخه را که توی پریز فرو داد در آشپزخانه به مادرش ملحق شد .

-مامان من صبح فقط یک کلاس دارم اما بعد از آن بیرون کار دارم. هنوز یک لقمه هم نخورده بود که صبحانه ی مادرش از پشت میز بلند شد ، به نظر عجله داشت .

-مامان راستی قبل از این که بری پیش شعله یه زنگ خونشون بزن که باشن .

-الان که نمیرم ولی زنگ چرا؟

-دیشب حمام بودی زن برادرش تماس گرفت.

مریم چشمان گرد شده اش را از دخترش نمیگرفت.

-هیچی دیگه ، میخواست آن موقع شب تو رو بکشونه بیمارستان ، من هم گفتم تو نیستی .

مریم با هر دو دست به صورتش زد و فریاد کشید : چرا صدام نکردی ؟ شعله منو نمیبخشه، واااای خدا.

مهسا که از مادرش انتظار چنین عکسالعملی را نداشت به کنارش آمد و با ناراحتی گفت : چیزی نشده که تقصیرا گردن منه ، خونه نبودی وقتی هم برگشتی من خواب بودم .

مریم اشک ریزان گفت : من باید کنارش باشم توی هم چین موقعیتی .

- مهین میگفت چیزیش نیست خودش سوار آمبولانس شده انقدر نگران نباش .

-خودش ؟

مادرش ماجرا را اشتباه گرفته بود .

من من کنان گفت : بله ولی مهین میگفت…

مریم با ناتوانی به لبه ی میز چنگ انداخت ،عرق سردی را بر بدن لرزانش حس میکرد " شعله هرگز او را نمیبخشید " . صدای دخترش را از دوردست میشنید که میگفت : حتما فشارش افتاده و از جایی که به شدت جان دوسته تقاضای آمبولانس کرده...

بله خودش هم غیر از این حدسی نزده بود اما مسئله چیز دیگری بود ، در حق دوستش بی وفایی کرده بود . افکارش کشیده شد به سالها پیش . در جلسه اولیا و مربیان با پروانه آشنا شده بود ، پروانه هم مانند خودش بود تنها و سر خورده ، یک هفته که از دوستیشان گذشت انگار سالها بود همدیگر را میشناختند ، در تمام موارد با هم اشتراک نظر داشتند ، بچه ها را که میرساندند مدرسه برای مدت طولانی به صحبت میپرداختند بی آن که متوجه گذر زمان شوند ، دوستی با پروانه دلش را گرم میکرد، از گذشته فاصله میگرفت و شادتر بود . رفتار شعله نسبت به این رابطه در ابتدا عادی بود یا این گونه به نظر میرسید اما بعد از چند هفته طوفان به پا شد ، سر زده به خانه اش آمد نه حرفی زد نه جواب سلام مریم را داد دور تا دور خانه را گشت و تمام عکسهایی که خودش در آن حضور داشت را جمع کرد ، دو نفرهها را ریز ریز و تکیها را چپاند توی کیفش ، مریم دنبالش میدوید و التماسش میکرد اما شعله مانند یک سنگ سخت بود . غائله به همین جا ختم نشد. طی روزهای بعد مریم هر کاری که میتوانست انجام داد تا دل شعله را نرم کند ولی هر بار با بی اعتنایی او روبرو میشد . نهایتا تنها راهی را که برایش مانده بود امتحان کرد "روراستی ". مطمئن بود که تصمیم درستی گرفته ، شعله با کاری که سالها پیش در حقش کرده بود بیش از اینها لیاقت داشت . بعد از آن هرگز نخواست پروانه را دوباره ببیند.

-مامان میخواهی من زنگ بزنم ؟

مریم سری به نشانه ی نفی تکان داد ، مطمئن نبود که باز هم فرصت داشته باشد ، اما مصمم بود که همه ی توانش را برای طلب بخشایش به کار بگیرد ، پای کسی در میان بود که با همه فرق داشت ، شعله به او شور زندگی بخشیده بود ، دستش را گرفته و از زمین بلندش کرده بود .

برچسب: تقدیر یک فرشته,تقدیر شادمهر,تقدیر نامه,تقدیر و تشکر,تقدیر شروین,تقدیر و تشکر از استاد,تقدیر از عوامل شهرزاد,تقدیر از شهرزاد,تقدیر و تشکر پایان نامه,تقدیر و سرنوشت, نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 10:11

صفحه بندی