خرید بک لینک

روزها یکی پس از دیگری میآمدند و میرفتند و سارا بیشتر دلباخته ی کیخسرو میشد . همان اوائل آشناییشان یک روز موبایلش را روشن کرد ، به مادرش زنگ زد و از او در خواست کرد که اگر امکانش وجود ندارد که وسایل شخصی اش را برایش بفرستند مقداری پول به حسابش حواله کنند تا بتواند وسایل مورد نیازش را تهیه کند .

در رستم رود دیگر همه او را به اسم میشناختند و زنها برای مراوده با او تمایل نشان میدادند . به قول فریبا این خاصیت آنها بود که غریبهها را با آغوش گرم میپذیرفتند سالها پیش جمعیتشان از این هم کمتر بود و فریبا را به راحتی میان خودشان قبول کرده بودند . سارا میدانست که همانطور که بیشتر اهالی از دلیل سفرش به رستم رود آگاهند ، از علت ماندگاریش هم با خبرند ، آنجا شهر کوچکی بود و قدم زدنهای گه گاهی در حاشیه ی جنگل یا خندههای ریز از سر شوق از نظرها پنهان نمیماند با این حال تا جایی که خاطر فریبا مکدر نبود او هم حال خوبش را با نگرانی عوض نمیکرد .

دلش میخواست شیدا بود تا هر بار که از یکی از آن قرارهای عاشقانه بر میگشت میتوانست یک دل سیر برایش تعریف کند ، کاش بود که دل توی دلش میگذاشت و با همان لحن صمیمانه میگفت " خوب راستش فکر میکنم که مامان و بابا را حسابی شوکه کنی ولی کیخسرو دقیقا همان مردیست که تو را خوشبخت میکند ." بعد توی دلش ذوق میکرد و با لبخند میگفت " خواهر کوچولو خوشحالم که تو هم مانند من عشق زندگیت را پیدا کردی. " و بعد سارا رگ شیطنتش میگرفت و میگفت " آره مثل تو ، مثل بیتا "

از شیدا برایش زیاد گفته بود. گفته بود که اگر آن اتفاق نمیافتاد الان شاید جایی همین حوالی با سامان در ماه عسل بودند و سپس برای این که جو را آلوده نکرده باشد با دهان کجی گفته بود: من هم داشتم پوشک شازده ی بیتا را عوض میکردم .

کیخسرو اغلب ساکت بود و گوش میداد با سر به زیر انداخته . سارا دوست داشت چشمان او را میدید آن حالت به خصوص چشمهایش که دمی مست و طربناک بود و دمی دیگر اندوهگین . باید راز آن چشمها را میفهمید باید خیالشان را راحت میکرد که ماندنیست و قصد عزیمت ندارد ولی هنوز برای این جور حرفها زیادی زود بود . بینشان حرفهای این چنینی به میان نیامده بود .

از زندگی میگفتند و از روزهای قبل و روزهای بعد از آدمهایی که هر یک دوست داشتند و از دست داده بودند ، انگار که چرخ روزگار بیشتر به همین میچرخید این که کسی هست و تو شادی و سر خوشی اما در همان حال غافلی و سپس مصیبت درگیرت میکند و تلخی و درد و بقیه داستان ...

سارا در خیال پردازیهایش آینده را به تصویر میکشید :

طی جشن عروسی مختصری ازدواج میکردند کیخسرو روزها سر کار میرفت شاید قبول میکرد و دوباره معلم مدرسه میشد اگر نه که با همان کشاورزی هم اموراتشان میگذشت ، با زندگی در شهرهای بزرگ خیلی فرق میکرد نیازهایشان کمتر بود هزینههایی مثل اجاره خانه و هزینه ی اینترنت و دست به دست لباس و کفش و اینها را نداشتند ، اسباب و وسایل خانه را کیخسرو در همان نجّاری درست میکرد و خودش هم در باغچه ی خانه سبزیجات و گوجه فرنگی میکاشت اگر جا به اندازه ی کافی نداشت از باغچه ی خانه ی فریبا استفاده میکرد ، طبیعتاً هر روز به او سر میزد و ساعتهای زیادی را با هم میگذراندند .

شاید یک روز بعد از این که کیخسرو قابلمه ی غذا به دست از خانه بیرون میزد شال سفیدی دورش میپیچید و در حالی که از خنکای هوا کمی مور مورش شده بود به خانه ی فریبا میرسید ، از صبح سرش گیج می رفت و حالش به هم میخورد فریبا نعناع داغ یا چایی نبات برایش میآورد و او را که حالش بد شده بود تا دم دستشویی همراهی میکرد بعد دوزاریش میافتاد و نگرانی جایش را به خوشحالی میداد ، سارا را در بغل میگرفت و در حالی که اشک شوق میریخت داد میزد سارا تو حاملهای ، سارا که سر از پا نمیشناخت میدوید به طرف مدرسه ی کوچک روستا ، یا مزرعه تا خبر خوش را به کیخسرو برساند و زندگیشان به همین خوبی ادامه پیدا میکرد .

تا این خوشبختی راه زیادی نداشتند ، او دختر بالغی بود و خانواده به او اطمینان میکردند ، امکان داشت در ابتدا با مخالفتهایی روبرو شوند اما کیخسرو خسته نمیشد و وقتی پدر ایستادگی او و عزم جزم سارا را میدید موافقت میکرد .

کاش میدانست که چه زمانی کیخسرو حرفش را پیش میکشد و با این حجب و حیا چطور خواسته اش را بیان میکند ؟ زمان زیادی طلب میکرد که از توان او خارج بود نه این که ذاتا آدم عجولی باشد ؛ به علاوه برای او تا قیامت هم صبر میکرد ولی این عشق را نمیشد پنهان نگاه داشت ، به این میمانست که شعلههای آتش فشانی را بخواهی آن پایین مایینها سرکوبشان کنی ، مگر میشد ؟ گر میگرفتند و فواران میزدند بیرون ، سوزاننده تر داغ تر، سر کش تر .

گزینه ی دیگری هم وجود داشت ، پیش قدم میشد و صاف حرفش را میزد ، او را دوست داشت و میخواست برای همیشه بماند ، به دنبال جنب و جوش و هیاهو نیامده بود و تمام آرزوهایش در آرامش جاری خلوت دو نفره خلاصه میشد .

برچسب: نویسنده: بهنام میرزایی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 22:13

صفحه بندی