یک روز که از قدم زدن بر میگشتند سرعتش را کم کرده بود و زده بود زیر گریه .
- آتوسا ؟ نازنینم ؟
-به من نگو نازنین ، عین عفریته هام ، تو اصلا چیه منو دوست داری ؟
امیر او را به کناری کشید و به آرامی گفت : همین کارهایت ، همین که یک مرتبه بدون دلیل دیوانه میشی .
- بی دلیل ؟ چرت نگو خواهشا ، توی این یک ساعت پیادهروی ده بار نفسم سنگین شده ، دو بار سیگار کشیدم و خدا میدونه اگه جلوی خودمو نمیگرفتم میشد چند بار .
- آتی من دوستت دارم ، باور کن این احساس انقدر خوب که محاله که از بین بره یا عوض شه .
- ناراحتیم از همینه ، چرا با منی که اینه وضع و حالم ؟
-چون حالم با تو خوبه ، روز خوبی داشتیم و این باعث شده که تو دستخوش احساسات بشی ، همیشه همین میمونیم اگه تو منو رها نکنی .
امیر مهربانش ، امیر وفادرش ، می دانست که امیر بیشتر از هر مردی بچه میخواست اگرچه که حاضر بود به خاطر آتوسا فراموشش کند ، خودش این گونه گفته بود .او وا نمیداد ، زندگی را برای آتوسا جهنم نمیکرد قرار نبود رابطهشان متزلزل شود . آتوسا هم نمیگذاشت خاطر امیر مکدر شود ترک میکرد زنش میشد و برایش بچه ی زیبایی به دنیا میآورد . کم کاری نبود محال هم نبود . شنیده بود که به جز خود کلمه ی " محال " هیچ چیزی محال نبود ، حالا زمانش رسیده بود که این عبارت به ظاهر درست را در مورد خودش امتحان کند.
- یک هفته امیر ، نه یک هفته هم لازم ندارم ، اصلا همین هفتهای که در پیش داریم چطوره ؟ از یکشنبه شب شروع میکنم چهار شنبه و پنج شنبه را هم مرخصی میگیرم ، شنبه هم که وفات است .
-بذار یه موقعی که من هم بتونم مرخصی بگیرم ، تعطیلی ماه آینده بهتر نیست ؟
آتوسا خندید : عزیزم برای تعطیلی ماه آینده برنامهای نریز آن موقع تشریف میبریم سفر ماه عسل ، گفته باشم امیر آمدید کرمان برای خوستگاری، همان جا فی الفور عقد میکنیمها ، برای من فامیل بازی و ادا و اصول در نیاورید .
-حیف که پای تلفنی و دستم بهت نمیرسه ، ما رو چه به این حرفا ، احترام بزرگ ترها پس چی ؟
امیر شوخی میکرد ، قبلا حرفهایشان را زده بودند و تفاهم نظر داشتند . آتوسا نه مجلس میخواست نه لباس عروس ، محضری زن و شوهر میشدند و زندگیشان را شروع میکردند ، چه چیزی بهتر از این ؟
کلی شوخی کردند و سر به سر هم گذاشتند تا این که امیر گفته بود : ولی جدی عجله نکن ، تا دلت بخواهد زمان داریم ، مهم اینست که آمادگی روحی داشته باشی .
آتوسا از این جمله متنفر بود ، چقدر آن اوایل این جمله را از شهرام شنیده بود ، "وقت داریم " " ما هنوز خیلی جوانیم " "سر فرصت ترک میکنی "
- زمانش همین الان است که من آمادگی دارم نه حتی یک روز دیگر ، من تصمیم را گرفتم چون دیگر نمیخواهم منتظر آیندهای که هرگز نمیاد بشم ، از امروز به فردا کردن خسته ام، از خودم خستهام ، فردای ایدهآل هرگز نمییاد اگه من نخواهم ،نه من دیگه جوون میشم نه این بیست سالی که سلامتیمو از من گرفته بر میگرده ، الان وقتشه ، کاری که قراره بکنم تو راهی که قراره برم میخوام خودم تنها باشم دارو نمیخورم ، جایی برای ترک نمیخوابم ، مشاورهم نمیخواهم ، خودم با خودم مواجه میشم. سعی میکنم شرایط رو کمی آسون کنم همین که گفتم دو روز رو مرخصی میگیرم ولی اگه دشوار هم شد اشکالی نداره ، بذار سخت بگذره بذار اذیت بشم اگه توی سختی کنار گذاشتم درست میشم ، وگرنه با کوچکترین ناراحتی پاهام سست میشه دستم میلرزه دوباره میرم سراغش .به این جا که رسید کمی مکث کرد ، تمام مدت اکوی صدای خودش را واضح میشنید . امیر همچنان ساکت بود .
- پس امیر چه با دلگرمیه تو ، چه بدون تو من این کارو میکنم .
امیر بی خداحافظی گوشی را در میان بهت آتوسا گذاشته بود .آتوسا تمام آن نیم ساعت را خیره به دیوار مانده بود در حالی دود سیگار اتاق را مه آلود کرده بود ، تا این که زنگ در از جا پراندش .
برچسب: بوقلمون سرد است یا گرم,بوقلمون سرد یا گرم,گوشت بوقلمون سرد است يا گرم,گوشت بوقلمون سرده یا گرم,گوشت بوقلمون سرد است یاگرم,گوشت بوقلمون سرد است,گوشت بوقلمون سردی یا گرمی,گوشت بوقلمون سرد,روش بوقلمون سرد,گوشت بوقلمون سردی است یا گرمی,
نویسنده: بهنام میرزایی